تبليغاتX
خشتــــــی دیگـــــر در دیـــــــــــوار




چند وقت پیش با یکی از رفقا* رفته بودیم پیش باباش ، خلاصه مابین

حرفا پسره به باباش گفت : کسّ ننت . باباهه برگشت گفت : تو حرفتو

زدی ؛ ولی واقعیّت چیز دیگس .

حالا زندگی مام همین شده . همه حرفا رو میزنیم ، ولی خودمون میدونیم

که واقعیّت چیز دیگس .



* نام محفوظ :دی



+ نوشته شده در Sun 25 Dec 2011



حمید طالب زاده میخواسته تو یه مهمونی همه چی آرومه رو

بخونه که یهو کمیته ریخته و نذاشته بخونه ، خلاصه که سه بار

کمیته ریخته و آخر سر هم نذاشتن بخونه ، اونم 12 ملیون گرفته

و رفته پی کارش . همه چی آرومه ، امّا تو باور نکن :))


+ نوشته شده در Tue 4 Oct 2011 |



یه چیزی خارج از این چس ناله های وبلاگی بگم ؛


یه چیزایی رو باید شخصآ تجربه کرد ، برای این تجربه هم هیچ نکوهشی نباید شد ؛

یا نباید کرد! مثلآ ، وقتی عزرائیل میگه : دوستت دارم ، باید باورش کرد ، تجربش کرد ،

وقتی دوستی ، آشنایی ، چه میدونم ؛ هر ان و گهی که تو ذهنت داری ، وقتی همچین

کسی برات پیغام میده که : کجایی بابا ، دلمون برات تنگ شده بی معرفت ، بیا ببینیمت ،

باید این حس رو تجربه کرد ، نمیدونم ، باید رفت به دیدنش و رید به هیکلش ، با این قوانین

احمقانه آدمیزادی




+ نوشته شده در Sat 13 Aug 2011 |




من جامعه شناس نیستم ، تحلیلگر و روانشناس هم نیستم ،

دیده هایم را با همین چشمان نَشُسته و کثیف مینویسم .

نام احساسات دست پانزدهمم را (به قول شما) وبلاگ نویسی

گذاشته ام .

دیده ام که از روی لایهء سطحی جامعه ، از روی لایهء سطحی

افراد که بگذری ، داخل تر که بشوی ، میرسی به لایهء درونی تر ،

به نظرم هر شخص ، هر جامعه ای 3 لایه دارد ، لایهء اوّل که همان

آهنگ های ساسی مانکن و نِلی فتادو و انریکو و این چیز هاست ،

حتّی میتوان دوستت دارم ها و بدم می آید ها را هم جزو همین

سطح طبقه بندی کرد ، که فقط میشنوی که شنیده باشی ؛ که

می گویی که فقط گفته باشی ، که میشوی که فقط شده باشی ،

لایهء داخلی کمی متفاوت تر است . یعنی همان لایه ای که حرف از

چیزی میزند و به چیز دیگر فکر میکند ، یعنی همانی که همای مستان

لایک میکند و با همان شهپر حالی به حالی میشود ، یعنی همانی که

دموکرات است و سلطنت طلب ، یعنی دقیقآ همان لایه ای که قصص

عشقولانه میخواند و پشتش میگوید : ایششششش ؛ لایه ای که سعی

در بالا کشیدن دارد ، لایه ای که سعی در فرو نرفتن میکند ، لایه ای که

برای به رخ کشیدن تفاوت هایش به زمین و زمان وصل ، ببخشید ؛ آویزان

میشود ؛ که مثلآ نه! من چیز دیگری ام و این چیزها ؛ لایه ای که گاهی

اوقات عرق ملّی دارد ، فقط گاهی اوقات ...

اوووووووه ، لایه ای که گاهی اوقات میخندد که گریه کرده باشد ، گاهی

اوقات میگرید که خندیده باشد ، من حیث المجموع لایهء خنده داری است

این لایهء دوّم .

بذگریم ؛ لایهء سوّم را هم زیاد باز نمیکنم ، فقط بدانید که از نظرم لایهء

سوّمی هم وجود دارد که فقط به درد اوقات تنهایی و تسویه حساب های

فردی میخورد ، که طرف پیش خود میگوید که : خوب ، این هم نشد ، بروم

سراغ بعدی ، که : خوب ، این راه هم نشد ، بروم سراغ راه دیگر ، که مثلآ

پیش خود میگوید : میدانم که نمیشوم ، سعی ام را خواهم کرد ، زندگی

ادامه دارد و از این جور کس شعر ها...

بر میگردیم به لایهء دوّم : گفتم لایهء خنده داری است ؟ خوب ، البته گریه

دارد ، ولی من میخندم ، من که به لایهء اوّل نگاه نمیکنم ، من به دوستت

دارم ها بی تفاوتم ، من که میدانم لایه یعنی چه ، من که افراد را لایه لایه

کرده ام میفهمم چه میگویند و چه میخواهند ، این لایهء دوّمی میگوید :

ببین ، من چیزی هستم و میخواهم چیز دیگری باشم ، من این را میگویم

ولی تو خودت بفهم که آن یکی را میگویم ، که ...

باز هم بذگریم ، طول و تفسیر بیخود ندهم ، برای یک لایه شدن ، برای یک

دست شدن ، باید به همان لایهء رویی برگردی ، همانی باش که هستی ؛

لااقل خسته نمیشوی ، با همین گوساله های دور و بر بساز ؛ که تو هم

یکی از همین هایی ، بر فرض که چند صباحی هم به این دادی و از آن یکی

گرفتی ، خوب ؛ آخرش ؟ یعنی تا آخر راه هم برنمیگردی به خودت ؟ به

همان چیزی که بودی ؟ به همان جایی که از آن شروع کردی ؟ چرا باید

اینقدر انرژی هدر بدهی ؛ عزیز من ، جانم ، داوود بهبودی هم خواننده

است ، ژیان هم ماشین است ، نسرین ثامنی هم نویسنده ، یک عمر

سوار بنز عاریه ای شوی ، آلن بخوانی و واترز گوش کنی که چه ؟

انرژی ات را ، وقتت را ، عمرت را بگذار بر روی کشف لایه های ،

ببخشید ، ریشه های وجودی ات ، که آنچه که هستی بنمایی .

گرفتی لپّ مطلب را که ؟



+ نوشته شده در Mon 8 Aug 2011

 

 

خوب ؛ حالا تو بیا و بگو که اگر هدایت و وایلد و اورول نویسنده نمی شدند تو هیچ کتابی را نمی خواندی؛ که اگر دیوار و قاتلین بالفطره وکازابلانکا ساخته نمی شدند تو هیچ فیلمی را نگاه نمی کردی ؛ که اگر چالز و کوهن و فروغی خواننده نبودند دیگر هیچ صدائی را نمی شنیدی ؛ که اگر قرمزی ها نبود دنیا را سفید و سیاه می دیدی ؛ که اگر قیصر نبود سراغ پرواز و پرو بال نمی رفتی و از این حرف ها...

ببین ؛ زیبا ؛ هر روز میلیونها انسان هری پاتر و خلیل جبران و نیچه لگد می کنند ، با لیدی گاگا و شکیرا و داریوش قر می ریزند ؛ فارسی وان و مدرسه آشپزی و بفرمائید شام می بینند ؛ برای ایستادن در صف منتظر کنسرت شهرام صولتی و شهره میشوند و اتاق هاشان هم پر شده از تصاویر سیاه و سفید ، وقتی هم از بی بال و پر پریدن سخن می گویی قیصر امین پور و وودی آلن را میکس میکنند و یک مشت خزعبلات من درآوردی به حلقومت می ریزند .

می دانم که حرف هایم تکراری است ، ولی نتیجهء متفاوتی از بارهای پیش  دارد ، می خواهم بگویم که آنها هم مثل تو فکر میکنند ، که مثلآ دست گذاشته اند روی بهترین ، که مثلآ اگر این نبود دیگر هیچ کدام نبود ، که اگر این نمی شد دیگر هیچ کدام نمی شد ؛ مثل تو ، مثل من .

 



 

+ نوشته شده در Mon 16 May 2011



چهره ات ، در کنار تمامِ تمامِ تمامِ این همه پریزهای دو پا و آدمهای

نیم وجبی با یک وجب روغن اضافه بسیار بسیار بسیار دیدنی تر

است . نمی دانم از اوّل هم همین بودی ؟ نمی دانم ؛ من هم از

بیرون به همین شکلِ خنده دارم ؟


+ نوشته شده در Wed 11 May 2011

 

 

متّهم به خوردن سیب از درخت ممنوعه

تبعیدی به زمین

محکوم به زندگی...

 

بند یک... ساعت شش...

فقط صدای گریهء معصوم نوزادی پر هراس می رسد به گوش

هرگز کسی نپرسید او چرا آنقدر ترسیده، گریه می کند...

هرگز

 

بند دو... به یاد کودکی...

قهر کرده ام... گوشه ای تنها بغ کرده، سر بر زانو، بغض سنگینی دارم

امّا می دانم باید بایستم تا بگذرد...

کسی هم نخواهد آمد...

هیچ کس

هیچ کس...

 

بند سه ؛ روزهای مدرسه

سلولم بوی تند رخوت گرفته...

انتظار می کشم تا زنگ تفریح تا ساعت تنفّس، تغذیه

مشق هایم نیمه کاره مانده... خط های شیطنت بر دیوار...

یک، دو، سه... خط های انتظار... بی شمار

چه هراسی دارد چوبِ تر

فردا منتقل خواهم شد،

خوشحالم...

 

بند چهار... بالغ می شوم

بیرون می آیم از پیله ای سخت...

اِ   زندان هم پنجره داشت؟

اجازهء ساز زدن دارم در زندان

گیتار... عشق

اوّلین ترانه

درود بر مستی

سرفه های خشک سیگار... هه ؛ قرارِ دل های بی قرار

اوّلین بار

کسی را دوست دارم که از جنس من نیست...

ملاقاتی داری...

حتّی در زندان به سینما هم می شود رفت

فقط باید ساعت آخر غیبت کنی،

شده به قیمت چند شب انفرادی

ولی می ارزد آن خاطره ها

بوسه

پرسه

کنجکاوی

علاقه

تمایل

و عشق...

اوّلین نامه های عاشقانه به دستم می رسند

از سلول کناری ریش سفیدی با خنده گفت :

زیادی خوشحال نباش

چند وقت دیگر همه را کلمه به کلمه از بر خواهی بود

از بس که در تنهائی ات با گریه به تکرار می خوانی شان

حتمآ چیزی می دانست که می گفت

چون همهء نامه ها را کلمه به کلمه از برم امروز...

نامه های خیس از اشک

 

بند پنج... دانشگاه... عشق... سیاست...

تقلّب،

شب امتحان،

تندی...،

تلخی...،

هم رؤیاهایی بی هدف...

آرزوهای بزرگ، تلاش های کوچک

آن روز که از پنجرهء زندان نگاه می کردی،

کسی نظرت را به خودش جلب کرده

روزهای خوش

بحث های داغ

قهرهای ایدئولوژیکی

فکر می کنیم می توانیم امّا...

مرخصی

اخراج

تعلیق

یا هر اسمی که دارد

خیانت

هم بندت و عشقت از پشت شیشه در روز بارانی به تو می خندند...

تو خیسی

رؤیاهایت به باد رفته...

اعتصاب

سرکشی

مخالفت با درخواست عفوت

قهرمان در ذهن

فکر فرار از زندان

کندن کاشی های کف زمین

دیوار بتنی...

حسرت شاملو

عکس چه گوارا

کتاب های هدایت

پرواز به یاد ماندنی فروغ... مرگ پرنده

شعار

برابری زن و مرد

بهانه های بیهوده... تا بوده چنین بوده

آواز یار دبستانی

روزهای تابستانی

دیدن دوبارهء بچّه ها

بی خبری

بی پولی

خماری

خستگی

تلخی حقیقت

قهرمانانت هه پوشالی از آب در آمدند

یکی همبندش را فروخته بود

دیگری سال ها از روزن کهنهء دیوار زندان...

شیشه و غیره رد و بدل می کرده

وای بر تو با آن قهرمانانت

شکست

اشک

تنهایی

بی پناهی

بیکاری

از همه بدتر ناامیدی

تردید

ایمان

ابهام

پوچ گرایی

فکر خودکشی...

گرایش های تند و انرژی های محبوس شده

فرغه های تازه

شب های بلند، سیاهی های بی اندازه

بی تفاوتی

تا دم مرگ رفتن

ترسیدن

هراس های بی پایان

کابوس

وسوسه

نور

و ناگهان

نیروانایی موهوم

رقص سماع

نعشگی های تصوّف

شناخت

خدا

توبه

شیرخوارگاه آمنه...

بچّه های زیبا

فکر های بی گناه

نگارخانهء هنر

به زندان عادت کرده ای

درش غرق شده ای

کار تازه

امید بی اندازه

درخواست عفو دوباره

لبخند

و یک روز بارانی

دیدن آنکه دوست داری

آن عشق

 تماشایی

آن دختر رؤیایی

گرفتن یک دسته گل در بغل

و عشق از همان نگاه اوّل

ترانه های غزل پوش

جام...

گل...

نوش

سرنوشت

تقدیر

فردا

و دیوارهای بلند زندان

 

بند شش... ساعت شش

غروب می شود... گریه می کنی

در عشق شکست خورده ای

در عشق شکست خورده ام

در عشق کسی که اصلآ فکرش را هم نمی کردم

دیدن دنیا

حقیقت

دروغ

خیانت

پریشانی

نفرت

بوی تند الکل

سرفه های بی امان سیگار

دیوانگی

انتقال به قسمت مجانین

جنون

خون

تباهی

پرسه های بی هدف

گمراهی

هزاران دو راهی

ویران شدن

تونلی که برای فرار کنده بودم بر سرم فرو ریخته...

دوست داشتم بمیرم امّا نجاتم دادند

خنده های تلخ

گریه های بی اراده

و فراموشی

ساعت خاموشی

همه جا تاریک است

خانه سیاه است

سیاهی سیاه است

سیاه تر از سیاهی هیچ رنگی نیست

و سیاهی تلخ است

 

بند هفت... بند بی نام... بند فراموش شده ها

ساعت ها کند شده اند

تیغ ها نمی برند

این جا پنجره ندارد... خیال پرنده هم پر نمی زند

پرنده...

پرنده...

پرنده...

 

بند هشت... کارِ اجباری

ملاقاتی داری...

دیدار با خانواده

 

بند نه... روزهای زودگذر

سرگرمی...

دلخوشی

صندلی، قهوه... سیگار

زندگی به اجبار

از قدیمی ها شده ام...

تماشای جدیدتر ها و پوزخند...

خاطرات بی شمار

زندگی به اجبار

بستن چشم ها

لبخند

 

بند ده... ساعت ده

وقتش رسیده... کسی آرام به در می کوبد

دعایت را خوانده ای؟

آماده ای ؟

بیا

و آرام و آهسته، به سختی قدم بر می داری

دستت را می گیرد

نگاهش می کنی، لبخند می زنی

و او با لبخندی پاسخ لبخندت را می دهد

کمی ترسیده ای

امّا

 

سلول انفرادی...

تاریکی مطلق

شناسنامه ات پوسیده

تا ابد وقت داری فکر کنی

به همه چیز...

به زندان

به زندگی

به درختی در پائیز

به پاسخ تمام سئوال هایت

به تمام روزهای بیهوده در زندان

به دیوار

به تونل

به پنجره

به عشق

به این شعر

به این اسارت

خواب

تکرار

انکار

زندان... زندگی... مرگ...

 





بند یک... ساعت هفت...




+ نوشته شده در Fri 6 May 2011 |



قصّهء عشق کلاغ و مترسک که یادت هست

از روزی که به سکوت آئینه ها قسمت دادم

خورده شیشه میخورم


                                                                     با احترام ؛ مترسک



+ نوشته شده در Wed 4 May 2011 |

سلام . چطوری ؟ خوبی ؟ چه خبر ؟ کجا بودی ؟ چه میکنی ؟ راستی عید کجا رفتی ؟ سیزده به در با کی بودی ؟ به کی میدادی شیطون بلا ؟ خوش گذشت ؟ ای ول ، ای ول ؛ ترکوندی دیگه ؟ ای ول . دمت گرم . کنسرت مُنسرتم شنیدم رفتی ، آمارتو کم و بیش داشتم ، راستش کم سعادت بودم که خدمت نرسیدم و از این تعارفا...

منم ؛ هی ؛ بدک نیستم . میذگرونم ، حالا با کم و زیادش میذگرونم دیگه . راستش دلم برات تنگ شده بود گفتم یه سراغی ازت بگیرم . نه تو نمیری ؛ کاریت نداشتم ، به یه تو نمیری فقط دلم برات تنگ شده بود ، خواستم احوالتو بپرسم ، عجب خر چاقیه ها . میگم تو نمیری کارِت نداشتم . فقط خواستم احوالتو بپرسم . باشه بابا ، باشه ؛ اصلآ کارت داشتم . دیوانه ای ها . اوشکول ، زوری زوری میخوای حرف تو دهنم بذاری ها . باشه بابا ؛ خودتو جر نده . اصلآ کارت داشتم ، وگرنه کون لقّت هم کردن ، مگه بیکارم بشینم احوال تو رو بپرسم ؟ آمار تو رو بگیرم ؟ خودم اینقدر سمن دارم که یاسمن توش گُمه . آره بابا ، تو راس میگی ؛ کارت داشتم . گفتم حالا که اینورا اومدی هم یه حالی ازت بپرسم ، هم اگه زورم رسید یه حالی ازت بگیرم . اگه قسمت هم بود یه حالی بهت بدم .

خوب ، کنسرتا رو که رفتی ؟ شنیدم از این درِ سیاوش قمیشی تو رفتی و از اون درِ لیلا فروهر بیرون اومدی ، کلّآ تموم کنسرتا رو روبیدی دیگه ؟ ای ول . نه بابا ، از ما دیگه این قرتی بازیا ؛ ببخشید ، منظورم اینه که از سن و سال من دیگه اینجور جاها گذشته ، من دیگه باید از این درِ جوشن کبیر برم تو و از اون درِ دعای کمیل در بیام . تو هم نوش جونت . هر غلطی میخوای بخوری بخور . ارث بابامو که نکردی . جوونی ، برو حالشو ببر . هوم ؟ زیاد طفره رفتم ؟ زر زیادی میزنم ؟ چشم ، الان کارمو میگم ، الان کارمو میگم . راستش خواستم بگم هرچی تا امروز بهت گفتمو فراموش کن . هرچی که راجع به دوستیای از رو شلوار و پیر دخترا و پیر پسرای متأهّل و پینک فلویدیسم و آدمای اینجوری و فیسبوک و خلقیّات ما ایرانیا و سینه های بدون سوتین و بدبختی و فروید و کروگر و هدایت و دوروغ و این چیزا گفتمو وِلِلش . اصلآ ولش کن . اونا تفریحی بود . واسه رفع کُتی بود . فقط ؛ فقط ؛ چجوری بگم ؟ فقط ، یه چیزی بهت بگم . نه . نه ؛ اینجوری شروع نمیکنم . نمیگم . چون تا حالا هرچی گفتمو گوش نکردی . این دفعه ازت خواهش میکنم . خواهش میکنم . التماس میکنم . وایسا . هولم نکن . بذار یه خورده دیگه مقدّمه چینی کنم . ببین ، عزیزم . یه چیزایی دست خودِ آدم نیست . ینی خودِ آدم تو انجامش دخالت نداره . ینی همینجوری یهو پیش میاد . نه بابا ، کس خول . موضوع متولّد شدن و بچّه دار شدن و این چیزا نیست . گفتم که . حرفای قبلی رو ول کن . فکر کن تازه به هم رسیدیم . اینم اوّلین حرفیه که داری از من میشنوی .

ببین  ؛ یه چیزایی دستِ خودِ آدم نیست . چیزای خوبی هم نیست . گناه خودِ آدم هم نیست . نمیشه به کسی وصلش کرد . نمیشه کسی رو فحش داد ( البتّه ، اگه خدا رو کسی در نظر نگیریم ها ) . مثلآ ؟ آها ، بذار با مثال بگم که قشنگ بره تو مُخِت . یه لحظه همه بدبختیاتو فراموش کن . این تن بمیره ، یه لحظه فیش حقوقی و قبض موبایل و اجاره خونه و زید بازی و پاکت سیگار و چت وِل و آزادی بیان و اوین و این چیزا رو بذار کنار . گوش بی صاحابتو بده به حرفای من . ببین ، غیر از خیابون رضا پهلوی و کنزینگتون و وال استریت خیابونای دیگه ای هم تو شهرای دنیا هست . بجز خونه عمه و خاله و زیدیه و خونه خالی و شهرنو یه خونه های دیگه ای هم هست . بجز سرما خوردگی و سر درد و خشک شدن پوست دست و نرم شدن ناخونای مامانیت یه دردای دیگه ای هم تو دنیا هست . بهش میگن سرطان . میدونی که ؟ ای ول . ای ول . اطّلاعات عمومیتم که خوبه الحمدلله . ببین ، تو رو ننت شیر داده دیگه ؟ خوب حالا ، شایدم بر فرض که شیر خشک قوطی 10 هزاری کوفت کردی . بحث سرِ این چیزاش نیست . بالاخره یکی بوده که همون پستونک بی صاحابو تپونده گوشه لپّت دیگه . بحث سر اینه . بعضی ها همون یه نفر رو هم ندارن که پستونک بذاره دهنشون . اونا رم یه جایی نیگر میدارن به اسم شیرخوارگاه یا یتیم خونه . خوب ؟ حالا اون فیش حقوقیتو بیار جلو . نیگا . تو قسمت کسورات نوشته : کسر شده بابت بیمه بازنشستگی ، فلان قدر تومن . اوکی ؟ ینی اینکه پس فردا که خوار مادرتو سرویس کردن و بازنشسته شدی ، یه چندر غاز میذارن کف دستت که از گشنگی نمیری . ها ؟ چته ؟ حقوق بازنشستگی کمه ؟ اونش دیگه به من ربطی نداره . من که وزیر بازنشستگی نیستم که . حرفم چیز دیگس . ببین ، میخوام بگم بعضی ها همون چس مثقال رو هم ندارن . اصلآ دارن ، ولی یه جوری خوار مادرشون سرویس شده که دیگه نمیتونن رو پای خودشون وایسن . اونا رو هم یه جاهایی نیگر میدارن به اسم آسایشگاه سالمندان . ای ول ؟ خوب ؛ ای ول . الان پاشو . بیشین . بچرخ . پشتک بزن . نه ، تمرین نظامی نیست . فقط خواستم بگم که میتونی این کارا رو انجام بدی . عین آب خوردن . حالا بعضیا هستن که همین کارای پیش پا افتاده رو هم نمیتونن انجام بدن . بهشون میگن معلول . اونا رو هم تو آسایشگاه معلولین نیگر میدارن . خوب ؟ حالا ؛ حالا منو میبینی ؟ نمیبینی ؟ نه ؟ وب کم بدم ببینی ؟ وب کم نمیدم تا خوشگلیامو نبینی :))، منو داشته باش . یه ورژن بالاتر از من ، یه مرحله بعد من ، یه پله بالاتر از من که بری ، میرسی به بیمارای روانی . مثلآ ، خودمو بگم ، مثلآ من سیم کسم اتّصالی داره ، یه وقتایی میخوره به هم و جرقّه میزنه . ولی بعضیا این سیم کسشون قطعه . به کل قطع شده . ینی از نظر پزشکی بالا و پایینشون با هم نمیخونه ، شیش میزنن ، اصطلاح عامیانه این آدما روانیه . بهشون میگن مریض روانی . اینا رو هم یه جاهایی نیگر میدارن به اسم آسایشگاه روانی ، یا بیمارستان روانی ، یا همون تیمارستان خودمون . حالا اینهمه فلسفه چیدم که بهت بگم به اونام سر بزن . آدم باش . کنسرت برو ، تمام سوراخ و سمبه های عالمو زیر و رو کن ، ولی به اونام سر بزن . فکر نکن با این چس مثقال که 10 سال یه بار صدقه میدی وظایف انسانیت تمام و کمال انجام شده . یه وقت خدا رو چه دیدی ؟ معلوم نمیکنه که . یهو دیدی خودتم اسمت رفت جزو همین آدما . یهو سر بلند کردی دیدی سرطان گرفتی ، چه میدونم ، سیم کست قطع شد ، ایشالله روانی شدی . یهو دیدی 20 – 30 سال دیگه همسرت زبونم لال مُرد . سگ توله هات هم نیگرت نداشتن ، افتادی گوشه آسایشگاه . داشت یادم میرفت ، یه سری آدما جنگیدن . اصلآ کاری به خوب یا بد بودنشون ندارم . کار ندارم که کجا و کِی جنگیدن . به هر حال جنگیدن . واسه وطنشون جنگیدن . حالا یا مُردن ، یا یادشون رفته بمیرن . اونایی که یادشون رفته بمیرن و احتمالآ هم یادشون رفته دست و پا و چشم و گوش و دماغ و لب و لوچه و گیس و ریه و کلیه و این چیزاشونو با خودشون از جبهه برگردونن هم اسمشون جانبازه . هوای اونا رو هم داشته باش . یهو دیدی ایشالله پس فردا یه موشک یا خمپارهء مامانی تر و تمیز خودتو یا همسایه بغلیتو ماچ کرد . خودت هم جزو همین عزیزا شدی .

خوب ، همینو میخواستم بگم . نمیخواستم بگم . میخواستم التماس کنم . نمیخواد واسه امواتت خرما خیرات کنی . نمیخواد 30 روز ماه رمضون و محرّم یه مشت لاشخور گردن کلفت رو سیر کنی . برو یه سری به شیرخوارگاه بزن . یه دستی رو سر یتیما بکش ، یه جعبه شیرینی بیگیر دستت برو آسایشگاه سالمندان ، یه بسته سیگار بگیر دستت برو آسایشگاه روانی ، یه شاخه گُل بگیر دستت برو عیادت سرطانی ها . بذار لااقل خودت به خودت بدهکار نباشی .

راستش ، یه روزی تو یه آسایشگاه روانی ، از یه دکتری پرسیدم : دُکی ، شیرین ترین خاطرت از این آسایشگاه چیه ؟ انتظار داشتم که بگه مثلآ یه مریض داشتم که براش وقت گذاشتم و کمکش کردم و خوب شد و رفت پی زندگیش . ولی اینو نگفت که . گفت : شیرین ترین خاطرم برای روزائیه که این دختر پسرای جوون ، نامزدا ، زن و شوهرای جوون ، دوس دختر دوس پسرا ، یه جعبه شیرینی ، یه شاخه گل ، یه بسته سیگار ، یه کیلو میوه میگیرن دستشون و میان عیادت این مریضا . هر روز دارم از این چیزا میبینم . هر روز .

پس حواست باشه که از قافله عقب نمونی . خیال نکن که حالا دنیا به ریخته و ان تو ان شده و ملّت اسیر شیکم و زیر شیکمشون شدن و کسی حواسش به اینجور آدما نیست . خیلیا هنوز آدمن . خیلیا بجای خم و راست شدن جلوی خدا ، به همنوعشون خدمت میکنن . خیلیا هنوز آدمن . خیلیا هنوز از خودشون میگذرن برای همنوعشون . خیلیا دارن سعی میکنن آدم باشن ، یا آدم بمونن . خلاصه حواست باشه . اگه منم یادم رفت یادم بنداز . دمت گرم . خیلی گُلی . کار نداری بری بمیری ؟ قربونت . خدافظ

+ نوشته شده در Wed 6 Apr 2011



                                    

   

         

+ نوشته شده در Mon 4 Apr 2011



ما کس خولیم . دنیا شده دنیای تأخیر . تأخیر تو مُردن . تأخیر

تو ارگاسم . تأخیر تو پرداخت مالیات . و ما باز هم عجله داریم .


+ نوشته شده در Fri 1 Apr 2011



دو دسته آدم وجود دارد :

آنهایی که برای خنداندن پا به زندگی میگذارند ؛ مثل بعضی پدرها ، مادرها ،

استادها ؛ هنرمندها ؛ یک سری  آدم ها هم به وجود آمده اند برای گریاندن

آدم ، برای نشان دادن آن روی کثیف زندگی . مثال هم نمیزنم . هر روز داریم

می بینیم اینجور آدمها را .

حالا که چی ؟ می خواهم بگویم که قدر هر دو دسته را باید دانست . هم

آنهایی که حقّی بر گردنمان دارند ، و هم آنهایی که بی وقفه زحمتمان می

دهند . زندگی بدون هر کدام از این دو دسته یکنواخت میشود ؛ میشود مثل

برفک آخر شب تلویزیون ، میشود مثل جاده صاف و دندهء 5 ، میشود مثل

آسمان آبی و بدون باران ، میشود مثل دریای همیشه آرام و بدون موج ؛

میشود مثل روح یک تیر چراغ برق . حالا گیریم که چند نفری هم از این تیر

چراغ برق بالا بروند و پایین بیایند ، و اصلآ شاید پایین هم نیایند و اصلآ شاید

بالا هم نروند ؛ یا اصلآ تر گیریم که چند نفری یا چند صد نفری هم پای این

تیر چراغ برق بشاشند ؛ چه فرقی میکند برای یک تیر چراغ برق وقتی که

اینقدر سیخ و خشک باشد ؟

باید درخت باشی تا بفهمی فرق کسانی را که پایت میشاشند را با کسی

که پایت آب می ریزد . خوب ؟ وقتی درخت باشی ، همانوقت که باغبان مهربان

تیمارت میکند و به برگها و گلهایت آب میپاچد ، میفهمی که قدرش را بدانی ،

یا وقتی کسی شاخه ای از وجودت را می کَنَد برای ساختن تیر کمان چوبی و

احتمالآ شکستن شیشهء پنجره ای یا احتمالآ تر ، کور کردن چشم دیگری ، به

یاد باغبان مهربانت باشی . و امّا آدم ها :

اصلآ کاری به اسکاول شین و صادق هدایت ندارم ؛ اینهایی که میگویم نتیجهء

تجربیات شخصی ام هستند ، و مثل کشک میشود ردّشان کرد ؛

آدمها ؛ از هر رنگ و طرح و اندازه ؛ از هر دین و مسلک ، در هر ساعت از هر روز

سال فقط برای ارضای روح یا جسمشان با آدم نزدیکی میکنند ، حالا یا نزدیکی

از نوع نزدیکی ، یا نزدیکی از نوع نزدیکی . چه فرقی دارد ؟ نزدیکی نزدیکی

است دیگر . چه بسا آدمهایی که چه میدانم ؛ کمبودی ، عقده ای ، کینه ای ؛

و یا هر کوفت و زهرمار دیگری در آن تَهِ تَهِ قلبشان داشته باشند و ارضای روحی

را به ارضای جسمی ارجح بدانند . آدم است دیگر ، آدم است . صفحهء نمایش

نیّت ندارد که . نمیشود از روی پیشانی اش افکار توی مغزش را خواند . دستگاه

دیاگ ندارد که مثلآ وصلش کنی به دستگاه و عیب و ایراد و خورده شیشه هایش

را روی مانیتور ببینی . باید خیلی ماهرتر و گرگ تر از این حرف ها باشی تا بفهمی

که توی سرش چه ها که نمیگذرد .تا مثلآ بفهمی که وقتی شخصی به خاطر

مقصودی به زندگی شما پا میگذارد ، معمولآ برای آن است که نیازی را که در دل

دارد بوسیلهء شما برآورده سازد . می گیری چه میخواهم بگویم که ؟

درست همان لحظاتی را که درِ گوشَت نجوا میکند که مثلآ تو را خدا برای نجات

من فرستاده و از این اراجیف ؛ درست همان لحظات باید منتظر خُرد شدن زیر

چنگالش باشی . خوب قانون طبیعت همین است ، اصولآ هیچ وقت سلام

گرگ بی طمع نبوده ؛ اصولآ در پس هر خوشی ، یک ناخوشی کُلُفت وجود

دارد . دست تو هم نیست ها ، قانون طبیعت است ، تو با تمام بزرگی ها و

چربی های اضافی بدنت جلویش کم می آوری . لحظه ای که در زیر فشار

چنگال های طرف داری خُرد میشوی به این فکر نکن که مثلآ : مگر من چه

کرده بودم ؟ یا مثلآ : مگر من چه گناهی مرتکب شده بودم ؟ و از این دری وری

های عاشقانه . نه عزیزم ، قانون قانون است ، حالا قانون طبیعت سگ مذهب

که دیگر جای خودش را دارد : همیشه بزرگترها کوچکتر ها را می خورند . جنگل

است دیگر ، شیر هم که باشی و سلطان جنگل ، با آن همه یال و کوپال ، زیر

دست و پای این همه فیل پودر می شوی . روباه مکّار هم که باشی ملعبهء

دست میمون دیوانه می شوی . اسب آبی هم که باشی فرقی ندارد ، همیشه

اسیر تمساح و اشک تمساحی . جنگل است دیگر ، ناگاه دیدی هم خورد شدی

هم خورده شدی ، هم متّهم ، هم گناهکار .

بعضی افراد برای یک دورهء خاص به زندگی شما می آیند ، چرا که نوبت شماست

که در رشد شخصیت آنها مشارکت کنید و پله های ترقّی شان شوید و به جمع

تجربیاتشان بپیوندید . آنها ترسشان را ، نفرتشان را ، کمبودهایشان را در شما

فرو می کنند ؛ از شما آرامش می گیرند ، از شما آرامشتان را می گیرند ، به

ریشتان میخندند و میروند . آن وقت است که به نوردبان بودن خودتان ایمان می

آوردید . که جمعی ، کسی ، شخصی از شما بالا برود برای پنجه کشیدن بر ماه .

چشم باز کنی و ببینی یک سال ؛ دو سال ، یک عمر نوردبان بوده ای ، نه یک

دوست ، همین میشود که کم کم دارای بنیان احساساتی محکم نوردبانی می

شوی ، از تمام این روابط درس می گیری ، و این درس ها را در تمام روابطت به

کار می بری . و تازه می شوی یکی از همین هایی که همه را می کنند نوردبان

ترقّی خودشان و یک لیوان آب خنک هم رویش میخورند . بعدتر ها هم برای شکار

نامه میدهی که : ببخشید که مُردی !!! و از این چس ناله های اینترنتی .

مخلص کلام اینکه باید از اینهایی که آن روی کثیف زندگی و زندگی با آدم ها را

نشان میدهند قدردانی کرد . که مثلآ حتّی در تمام نجواهای عاشقانه شان هم

خواسته و ناخواسته به یادت می آورند که : حواست به ما باشد و قدر باغبان

مهربانی که لااقل پایت نمی شاشد را بدان .



+ نوشته شده در Sun 30 Jan 2011 |



اون وقتایی که حالم از همه به هم میخوره ، وقتی دیگه زورم به هیشکی

نمیرسه ؛وقتایی که دیگه همه رو سیاه و سفید میبینم ، اون وقتایی که

بدجوری از همه آدمامیترسم ، همه رو جمع میکنم تو مشتم ، میریزمشون

تو آکواریوم که جلوم دست و پا بزنن ؛ ولشون میکنم تو صفحه های آلبوم

عکسا که واسه خودشون بچّرن ؛هُلشون میدم تو قفسه کتابا ، لای کتابای

قانون و ریاضی و فیزیک . هیچی بهتر از این نیست که بشینی و کلنجار رفتن

اینا رو با قوانین 8 جهته تماشا کنی و تخمه بشکنی .



+ نوشته شده در Fri 14 Jan 2011



رفته بودم کتاب بگیرم . قفسه ها پُر بود از کتابای فلسفه و روانشناسی

و الهیّات و جغرافی . فکر میکنم که روز به روز داره تعداد آدمای اونجوری

زیادتر میشن و از تعداد آدمای اینجوری کم میشه . بدبخت آدمای اینجوری




پ.ن : داستانم داره تموم میشه ، بی سر و ته ؛ بی نتیجهء خاص ، موندم

اسمشو چی بذارم ؛ اسمشو بذارم " زندگی " . چطوره؟ منافقی؟

پ.پ.ن : زندگی مثل دانشگاهی میمونه که گاییده میشی تا واردش بشی

و هیچوقت هم فارغ التحصیل نشی .


+ نوشته شده در Thu 13 Jan 2011




من اصلآ اهل فلسفه نیستم . فقط یه چند تا سئوال عمده دارم که هنوز

نتونستم به جوابش برسم ؛ مثلآ چرا زنو میگیرن ، ولی شوهرو میکنن ؟




+ نوشته شده در Mon 10 Jan 2011 |



یه دسته که دنبال یکی میگردن تا فقط یکی باشه که هرچی میشه بگن :

به تخم آقامون .

یه دسته هم اونایی که دنبال یکی میگردن تا هرچی میشه بگن :

تو به گام دادی .


+ نوشته شده در Mon 3 Jan 2011



قبول میکنم که تمام عمر اشتباه کردم ، که مثلآ فکر کردم که خیلی

سفت تر از این حرفایی که تمام سوراخاتو پُر کنی و این حرفا


قبول کن که تمام عمر اشتباه کردی ، که مثلآ فکر کردی که خیلی

شُل تر از تمام شلوارای دنیایی و این حرفا




پ.ن 1 : My Ex-Bird Had A Huge Dick

پ.ن 2 : And I Deserved It

پ.ن 3 : چارسال دیگه ، همچین شبی یادم باشه که دیگه اشتباه نکنم .


+ نوشته شده در Fri 31 Dec 2010



مشغولم ، فکرم مغشوشه ، بقول سعید خاکسار مستأصلم D:





به این فکر میکنم که اگه جهنّمی وجود داشته باشه و از این

زندگی بدتر باشه ، اون وقت من چه خاکی تو سرم بریزم ؟


+ نوشته شده در Fri 24 Dec 2010



تمام شورتای دنیا رو که پایین کشیدی ، تمام تک چرخای دنیا رو که زدی ،

خودتو توی تمام کلابا که بالا آوردی ، خودتو تو تمام خیابونای دنیا که عرضه

کردی ، تمام رژ لبا رو که به خودت مالوندی ، تمام کتابایی که نشخوار کردی

تمام پنبه هایی که رشته کردی ، تمام سولاخایی رو که پُر و خالی کردی

تمام الکلا و دودایی که حیف کردی ، تمام رأی هایی رو که سوزوندی ،

تمام زنده بادا و مُرده بادا رو که گفتی ، تمام لایکا و ایگنورات که تموم شد ،

بیا تا بهت بگم : دیدی گفته بودم . تمام .


+ نوشته شده در Sat 27 Nov 2010



حواسم را به کجایت پرت کنم ، با این عینک مسخره تر از قیافه ام ؛



+ نوشته شده در Fri 26 Nov 2010 |



مینیمالیدیسم


+ نوشته شده در Tue 23 Nov 2010


یه روز زرد . یه جای خوب . تو و یه میز و دو تا صندلی و یه فنجون قهوه تلخ .

یه یار گیسو کمند و مامانی . امواج نورانی خورشید و برگای پاییزی . یه

نسیم دلچسب و بازم چشمای شهلای یار . دست بندازی تو زلفای یار و

همینجوری باهاش بازی بازی کنی و حالی به حالی بشی ...


یه روز زرد . یه جای خوب . من و یه میز و  دو تا صندلی و یه فنجون

قهوه تلخ . یه یار گیسو کمند و مامانی . امواج نورانی خورشید و برگای

پاییزی . یه نسیم دلچسب و بازم چشمای شهلای یار . دست بندازم

تو زلفای یار و همینجوری باهاش بازی بازی کنم و یهو یه تار موش بیفته

تو فنجون قهوم و حالمو به هم بزنه ...


بعدآ نوشت : اینو واسه اونایی نوشتم که همیشه ازم میپرسن : تو چرا

موهاتو میبندی؟


+ نوشته شده در Wed 17 Nov 2010



زندگی تمام خوبیاش مال شماها ؛

ماشینای 36 سوپاپ و رکابدارش ، آسمون بارونی و رنگین کمونش ،

رژ لبای رنگ و وارنگش ، دوس دخترای و دوس پسرای گُل گُلیش ،

سفرای دریایی و هوایی و زمین و زیر زمینی ، موبایلای گرون گرونش ،

لایکای فیسبوکی و فرندفیدیش ، سکس چتای یاهوش ،

کتونیای نایکی و آلستارش ، کفشای کلارک و زارا و میدنش ،

مینیژوپا و بیکینیاش ،تروجانا و دورکسا و ریلکساش ،

دولچه گاباناها ، آرمانیا و تمام این چیزاش مال شما ،



منم براتون از حماقتاتون میگم ، منم اون روی گه خودتون رو بهتون

نشون میدم ، براتون میگم که هیچ کدوم حاضر نیستین یه عمر

حسرت نداشتن دخترهء ایستگاه استرلی رو بکشین .



بعدآ نوشت : زن که طلاهاشو بده ینی خیلی حَرفه . دلمون واست تنگ

میشه ... واسه غر زدنات ... نق نقات ... واسه سگ خلقیت ... اما گور

پدر دل ما ... دلِ تو شاد ...



+ نوشته شده در Sat 6 Nov 2010 |



ها ؛

عشقای اسپرمی ؛



زیاد میشه ازش حرف زد ها . حرف بزنیم ؟



+ نوشته شده در Fri 5 Nov 2010 |



چی فکر میکنی ؟ فکر میکنی اینایی که روزا مه شکن روشن میکنن

احمق ترن یا اینایی که به احمدی نژاد رأی دادن ؟ اینایی که لیدی گاگا

گوش میکنن احمقترن یا اینایی که میگن مخدّر بر هر دردی دواس ؟

اینایی که کت شلوار و کتونی میپوشن احمق ترن یا اینایی که سر

پیری میرن واژنشونو تنگ میکنن ؟ اینایی که دلخوش فیسبوک و بالاترینن

احمق ترن یا اینایی که فکر میکنن همه جای دنیا آسمون یه رنگه ؟

من میگم همهء اینا احمقن ، ولی احمق ترین آدما رو باید بین اون دسته

آدما پیدا کرد که یه جوری به یه چیزی ، یه جایی ، یه کسی امید دارن .

مثل خودِ من .



بعدآ نوشت : حالا به اینایی که میگن هنر نزد ایرانیان است و بس و

اینایی که میگن داریوش اقبالی کس مغز بهترین خوانندهء دنیاس و

اینایی که همهء مهمونیا رو با لباس خواب میرن کار ندارم ، مهم اینه

که تمام آدمای روی زمین اینجور آدمان .


+ نوشته شده در Sat 30 Oct 2010


http://www.4shared.com/audio/-02_nWu9/ADAMIZAD.html



+ نوشته شده در Thu 28 Oct 2010



خوب ،

این همه آسمونی که خون میباره ؛

این همه رودخونه ای که سیل میشه ؛

این همه درختی که تابوت میشه ؛

خوب ؛

این همه نشون که دیگه برنمیگردی .


+ نوشته شده در Tue 26 Oct 2010



خوب ، این همه قرار گذاشتیم ؛

پای آسمونی که همیشه خون بارید ؛

پای رودخونه ای که همیشه سیل شد ؛

پای درختی که همیشه تابوت شد ؛

خوب ؛

این همه قرار گذاشتیم .


+ نوشته شده در Sat 23 Oct 2010



آدم زندس به امید ؛

منم همین پس کوچه های دنیا رو میگردم تا یکی دست بلند کنه و بگه :

دربست ؛ بهارستان ، منم به هوای اون برم اونورا


+ نوشته شده در Thu 21 Oct 2010



ببینمت ؛

تو هم همونقدر به من فکر میکنی که من بهت فکر نمیکنم ؟



+ نوشته شده در Thu 21 Oct 2010