عزيزم غصّه نخور زندگي با ماست
- قربون دستت ، يه كاسه زيتون پرورده هم بده
+
نوشته شده در Thu 2 Jul 2009
|


+
نوشته شده در Wed 24 Jun 2009
|

اشتباه كردم ؛ تمام عمر اشتباه كردم . هم من كه در حلقه هاي If و Else لوپ خوردم و آخرش هم نفهميدم كه تمام اين حلقه ها سرعت برنامه هايم را ميگايد و نفهميدم كه آدم هميشه از جائي ميخورد كه به فكرش هم نميرسد ؛ و هم تو كه خواندي هميشه دو دو تا چار تا ميشود و بدهكار كسي است كه چيزي بايد بپردازد و طلبكار هميشه دريافت كننده است ، و نشد كه نشد .
+
نوشته شده در Wed 24 Jun 2009
|

خوبه كه نيستي ، وگرنه بايد اين همه بستني رو باهات شريك ميشدم .
+
نوشته شده در Mon 8 Jun 2009

قانون طبيعته : هميشه بدتر از اينم ميشه
+
نوشته شده در Sun 7 Jun 2009

دستور : در اين دنيا فقط يك نفر مكمّل شماست . رونوشت : تمام جنــــــده هـاي هموطن .
+
نوشته شده در Fri 5 Jun 2009

صحبت از خيلي سال پيش هاست . قبل از اينكه تيرخلاص بدانم چيست و قزل حصـــآر كجاست . قبل از اينكه فرق تخت جمشيد را با طالقاني بدانم . و قبل از اينكه وليعـهد و شـهياد بشوند وليعصر و آزادي . هر روز غروب از كوچه صداي شعار زنده باد و مُرده باد مي آمد و من هم با شعارهاي كوچه همرنگ ميشدم و دشمن فرضي ام را كه ظاهرآ پشت درخت انجير وسط حياط قايم شده بود را مي پاييدم و منتظر اوّلين و آخرين اشتباهش مي ماندم تا با همان هفت تير پلاستيكي كوچك دخلش را بياورم . بعد از اينكه دشمن ملعون را به درك واصل ميكردم ميرفتم و مي نشستم پاي حرفهاي پدر و مادر . مادر هميشه دلسوزي ميكرد برايمان . هم براي پدر و هم براي ما . به پدر ميگفت : « تو قاطي اين احمقا نشي ها ، اگه ديدي جائي شلوغه راهتو كج كن و از يه كوچه ديگه برو » . من كه نمي فهميدم « راهتو كج كن » يعني چه . تا اينكه يك شب پدر به خانه آمد . با صورتي غرقه در خون . مادر شيون ميكرد و پدر هم لبخندي بر لب داشت كه مرا هم به خنده مي انداخت . مانده بودم بين خنديدن و گريه كردن و آخر سر هم در همان عالم بچّگي خنده ام بر گريه غلبه كرد و همراه با پدر خنديدم . پدر ميگفت : « گاردي ها ، سر ميدون ژاله زحمتم رو كشيدن . راه فرار نداشتم » . تازه همان شب بود كه من فهميدم « راه كج كردن » يعني چه . گذشت و گذشت . ما بزرگتر شديم . بوي سوختن بانك ها و پمپ بنزين ها را استشمام كرديم . قيافهء پولهاي جديد را ديديم . صف مي ايستاديم ، از صبح تا شب را در صف هاي عريض و طويل سپري مي كرديم . صف نانوائي تافتون سه راه ژاله و صف هاي قند و شكر و برنج و سيگار كوپني چهار راه آبسردار شد برايمان تفريح . حبيب و پژمان و محمود را هم با خود مي برديم تا همگي دور هم بخنديم به ريش زمانه . البته تفريحات ديگري هم داشتيم . بالاترين تفريحمان وقتي بود كه بمبي به نزديكي محل ميخورد و پدر و مادر با چهره اي مغموم بار سفر مي بستند و براي چند صباحي به مسافرتي اجباري ميرفتيم . چه خوب بود كه در تمام اين سفرها ما شاگرد اوّل مدرسهء جديد ميشديم . آنروزها ما دقيقآ نمي فهميديم وقتي پدر ميگفت : « كفگير خورده ته ديگ ، بيشتر مراعات كنيد » يعني چه . فقط اين را مي فهميديم كه احتمالآ تا چندين و چند روز آينده از 5 زاري سهميهء روزانهء خريد بستني چوبي خبري نيست . يا دقيقآ نمي فهميديم كه چرا مادر عكس برادر را كه به جنگ رفته بود ، هر روز ميبوسد و چرا اينقدر ما را نمي بوسد ؟ ولي چند سال بعد فهميديم كه چرا مادر ما را بيشتر از عكس دائي و حتّي عكس برادر مي بوسد . آنروزها ما دقيقآ نمي فهميديم كه چرا پدر اينقدر جلوي ما به « آنها » فحش مي دهد و به مادر هم كه مي گفت : « جلوي بچّه حرف زشت نزن » هم توجّه نمي كرد . ما دقيقآ نمي فهميديم كه چرا يك روز پدر و مادر لباس سياه پوشيدند و تمام خانم هاي فاميل حسين آقا – همسايه مان - به خانه مان آمدند و خرما و چاي خوردند و رفتند . ما دقيقآ نمي فهميديم كه چرا وقتي پدر و مادر به بابك كه پسر حسين آقا بود مي رسيدند او را نوازش ميكردند و هر شب جمعه او را با ما به پارك شكوفه و خيّام ميبردند و براي ما و او به يك اندازه بستني و فالوده مي خريدند . نمي فهميديم كه آقاي ناظم مدرسه هدف كه هم ناظم ما بود و هم ناظم او ، آنقدر با او بد رفتاري ميكرد و هميشه او را آخرين نفر مدرسه به خانه مي فرستاد . امّا حالا مي فهميم . حالا مي فهميم كه پدر او را كشتند . حالا مي فهميم كه چرا حسين آقا را كشتند . و چرا بابك هميشه با ما به اردو هاي مدرسه نمي آمد . و حالا جواب هايي براي تمام سؤال هاي آن سال ها داريم . جواني مان ، جواني مان امّا حال و هوايي ديگر داشت . جنگ تمام شده بود و ارتحــال هم با موفقيت پايان يافته بود . ديگر كمتر در صف هاي گوشت و پنير معطّل مي شديم . جا ميزديم و جا مي سپرديم و به هر صورت ممكن خودمان را جا بجا ميكرديم . در تلوزيون ميديم كه فلان سد افتتاح شد و كلنگ فلان پروژه خورده شد . از فلان كشور گندم آورديم و به فلان كشور نفت داديم . فلان موسيقي آزاد شد و فلان بازي حلال . ولي تا مي رفت كه توقع مان بالا برود و بگوييم كه چرا فلان چيز هست و فلان چيز نيست مي شنيديم كه كسي را كشتند ، كسي را گرفتند و كسي را بازخواست كردند . ما ديگر داشت عقلمان مي رسيد . كتاب مي خوانديم و با بزرگان مراوده مي كرديم . تجربه مي اندوختيم و از تجارب بزرگان استفاده مي كرديم . ما ديگر مي دانستيم كه در تاريخ مملكت مان هيچ وقت هيچ حكومتي دوام نداشته . مي دانستيم كه هيچ حكومتي نداشتيم كه رفته باشد و حكومت بهتري بعد از آن ادارهء مملكت را عهده دار شده باشد . ما جوان بوديم ، ولي مي فهميديم . ما هيچ وقت ، حتي در جواني هم نگفتيم كه : « و البتّه وظیفهء هر ایرانی و هر مسلمان است که در تعیین آیندهء خود سهیم باشد و اجازه ندهد که استعمارگران غرب و شرق دربارهء او و مملکت و آينده اش تصمیم بگیرند ... » . ما هيچ وقت گول اين پوپولاریسم پوسیده را نخورديم . ما هيچ وقت با جمله هاي زيبا هموطنان خود را فريب نداديم . هموطنان عزيز ... امّا هموطنان عزيز گوئي زاده شدند براي اميدهاي واهي . هموطنان عزيز گوئي دلشان ميخواست و مي خواهد كه بازيچه باشند . هموطنان عزيز گوئي طاس هاي مِنچ هستند . بر صفحه ريخته ميشوند تا مهره اي جلو برود ، مهره اي را بزند و به مأمن گاه خود برسد . در روي صفحه ميرقصند و پيچ و تاب مي خورند تا مهره اي ببرد و مهره اي ببازد . و امّا امروز ؛ امروز هم صفحه اي چيده شده ، پر زرق و برق تر از قبل . مهره ها ديگر پلاستيكي نيستند . از جنس عاجند و برّاق . آدم را به بازي كردن وسوسه ميكنند . آدم را به طاس منچ بودن وسوسه ميكنند اين مهره هاي رنگين . سفيد ، سبز ، قرمز ، زرد . اينها شده اند رنگ سال ، گوئيا البسه اي هستند در فروشگاههاي متروك ؛ كه به حكم سياست از انباري البسه فروشان به ويترين آورده شدند كه رنگ سال باشند و مقداري سود به جيب كاسبان بازار سياست واريز كنند و چند صباح بعد نه تنها نامي از آنها در بازار سياست ياد نشود ؛ كه حتي پوشيدنشان نشانهء عقب ماندگي اجتماعي باشد . ولي من خسته شدم از رقصنده بودن . دوست دارم بنشينم گوشه اي و نظاره گر باشم كه اين مهره هاي خوش خط و خال چگونه بدون طاس ، بدون من همديگر را ميزنند ، از همديگر پيشي ميگيرند و چگونه بدون حركت ميخواهند به پايان بازي خود برسند . بنشينم و در دلم بخندم به وهم تحرّك اين مهره هاي رنگارنگ . كه همينان عمري در دل بر من خنديدند و هر كار احمقانه اي را بر من مقدّس كردند و خود از اين تقدّس منفعت شخصي بردند . بنشينم و ببينم پوسيده شدن صفحهء منچ و مهره هاي منچ را .
+
نوشته شده در Wed 27 May 2009
|

مستم - خرابم - نيستي - كاشكي گريه كنم .
+
نوشته شده در Sun 17 May 2009
|

خانوماي پياده تو فكر تور زدن آقايون پرايد سوارن . آقايون پرايد سوار تو فكر تور زدن خانوماي ديويست شيشي . خانوماي ديويست شيشي تو فكر تور زدن آقايون كمري سوار . آقايون كمري سوار تو فكر تور زدن خانوماي پرادو سوار . خانوماي پرادو سوار تو فكر تور زدن آقايون بنزي . آقايون بنز سوار تو فكر تور زدن خانوماي بوگاتي رون . خانوماي بوگاتي رون تو فكر تور زدن آقايون فانتوم سوار . آقايون فانتوم سوار هم تو فكر ... اصلآ تو فكر چيزي نيستن . پ . ن 1 : فارسي حرف زدن زياد سخت نيست ، ايراني حرف زدن سخته . پ . ن 2 : زياد زيستم خوب نيست ، ولي احتمالآ نظريهء داروين هم بايد يه چيزي تو همين مايه ها باشه ديگه . نه ؟![]()
+
نوشته شده در Sun 10 May 2009
|

+
نوشته شده در Sat 9 May 2009

به وجدان بشريّت ، به تمام مقدّسات قسم كه اگه كسي از دل كسي خبر داشته باشه ... مخصوصآ از دل دلقكهاي پير .
+
نوشته شده در Fri 8 May 2009
|

آه عزيزم ، من ديگه طاقت ندارم .
آه عزيزم ، آخه تا به كي به اين زندگي سراپا پوچي ادامه بدم ؟
آه ، عزيزم ، خسته شدم از دست اين مردم دو رويِ برعكسِ پشت و رو ؟
آه عزيزم ، بذار به اين همه درد و رنج ساليان متمادي خاتمه بدم .
آه عزيزم ، لطفآ منو تنها بذار .
آه عزيزم ...

پ . ن : تمام آشنايان بنده با مترونيدازول خودكشي ميكنند . شما چطور ؟
+
نوشته شده در Fri 8 May 2009
|

همشهري عزيز ؛ لطفآ با مثّانهء پُر با من چت نكنيد . با تشكّر مديريت آي دي خدا روزيتو جاي ديگه بده @ يوهو.كام
+
نوشته شده در Mon 4 May 2009
|

منم يه احمقم درست مثل شما خوانندهء محترم ، با همون فلسفه هاي تخمـي . منم مثل شما معتقدم يه مرد براي مرد بودن بايد پول داشته باشه و براي يه زن هيچ فرقي نميكنه !
+
نوشته شده در Sun 3 May 2009

عنايت بفرمائيد ؛ عنايت بفرمائيد ؛ آقايان ؛ بانوان ؛ عنايت بفرمائيد كه سخت ترين كار توي دنيا حالي كردن تفاوت بين « آلت دست كسي بودن » يا « آلت تناسلي كسي بودن » به دوستان منه . مخصوصآ كه اين دوست فيوره باشه و مخصوص تر اينكه تمام آلت ها براش آلت تناسلي باشه .
+
نوشته شده در Thu 8 Jan 2009

هر چيزي كه راه حلّي داشته باشه ، مشكل محسوب ميشه . تنها چيزي كه راه حلّي نداره مرگه . پس مشكل نيست .
+
نوشته شده در Tue 23 Dec 2008
|

سلام ديوونه ؛ امشب اصلآ حال نوشتن ندارم ، ولي هرجور شده مينويسم . ديوونه جونم ، امروز پياده رفتم تا همونجايي كه 10 سال پيش همديگه رو ديديم .وايسادم زير همون درخت توت . همون درخت توت ته خيابون ميراسماعيلي . بغل بيمارستان شفايحيان . پشت مجلس . همون آهنگه رو هم كه دوست داشتي گوش كردم . يادته گفتم 10 سال ديگه هرجا كه باشيم و با هركي كه باشيم ميايم اينجا ديدي كه من بدقولي نكردم و اومدم . ديدي كه گفتم تو نمياي و نيومدي ؟ ديدي كه هميشه حق با من بود ؟ يا شايدم تو اومدي و من نديدمت ؟ اصلآ ديوونه ؛ اومديو من نديدمت ؟ راستي ديوونه ؛ آخرين بار كجا ديدمت ؟ پشت ماشين بابات ؟ پلاك ماشينش هنوز 72599 تهران ميمه ؟ ميبيني ديوونه ؟ هنوز يادمه . تو چي ؟ يادته آخرين بار منو كجا ديدي ؟ نميدونم آدما كه ميميرن چيزي يادشون ميمونه يا نه ؛ هنوز نمردم كه بفهمم . خدا نكنه ، خدا نكنه با مُردنم تو رو يادم بره . ميبيني ديوونه ؟ ميبيني كه چقدرعوض شدم ؟ بجاي پيرهن آكار و شلوار شيش جيب ، تي شرت نايكي وشلوار ليوايز ميپوشم . بجاي عطر مشهدي و پلي بوي ، دولچه گابانا ميزنم . ديگه اون انگوشتراي نقره رو هم دستم نميكنم . يه رينگ ورساچه دستمه . ديگه با اوتوبوس جايي نميرم ، خودم دو سه تا ماشين دارم . ديگه به همديگه تو اوتوبوساي خطّ 213 بهارستان – سيزده آبان نميخنديم . ديگه تو به پيليسه هاي شلوار من نميخندي ، منم به كفش قرمزاي تو . شباي تعطيلي بجاي جمشيديه . ميرم مرسي نايت كلاب . ديگه براي كسي رژ لب نميخرم ، راستي تو هنوز كسي رو داري كه براش گل رُز زرد بخري ؟ يادته ؟ برام رُز زرد ميخريدي . چقدر ديوونه بودي ،چقدر ديوونه بودم ؛ ديوونه . ميبيني ديوونه ؟ همه چي دارم . همّه چي دارم ؛ الّا تو رو . اومدم دم خونت . اومدم و گفتم كه قول ميدم ديگه بهت حرفاي بد نزنم . خواهشاي بد نكنم . قول دادم كه ديگه چاييمو داغِ داغ بخورم . قول دادم كه ديگه نصف شب نرم چالوس . قول دادم كه ديگه بي خبر نرم تركيه . قول دادم كه ديگه باباتو نزنم . قول دادم كه ديگه دم در مدرسه دخترونهء خيابون ايران وا نستم . قول دادم كه ديگه داداشتو بي اجازه جايينبرم . قول دادم كه ديگه به آبجي كوچيكت نگم آكله خانوم . قول دادم كه ديگه كتابامو به اون سليطهء طبقهء بالائيتون ندم . قول دادم كه ديگه نامه هامو لاي كتاب تاريخ دست مامانت ندم . قول دادم كه ديگه جلوي تو از دخترِ خانوم موسوي تعريف نكنم . قول دادم كه ديگه روزي 2 بسته سيگار نكشم . قول دادم كه ديگه مست نكنم ، كه ديگه سراغ بسيجياي مسجد شفا و احمديه نرم . قول دادم كه ديگه توپ پلاستيكياي مغازه امير خانو بلند نكنم . قول دادم كه ديگه به آبجي پژمان نگم جنده 5 زاري . قول دادم كه ديگه شيشهء خونه هانيه اينا رو نشكنم قول دادم كه ديگه با اكرم و حسين و مهتاب خاله بازي نكنم . قول دادم كه ديگه حبيبو خفه نكنم . قول دادم كه ديگه سر ظهر با كلنگ به جون ديوار خونتون نيفتم . قول دادم كه ديگه از خَشي كتك نخورم . قول دادم كه ديگه ... آها ، قول دادم كه ديگه پينك فلويد گوشنكنم . خيلي قولا دادم ؛ ولي تو بلند نشدي . مثل مُرده ها تو قبرستون خوابيده بودي .مگه تو چقدر مُردي كه با اينهمه قول هم زنده نميشي ؟ مگه من چقدر بد بودم كه تو بايد ميمُردي ؟ اصلآ مگه تو چقدر خوب بودي كه من بايد اينقدر بهت قول بدم ؟ اوه ، تند رفتم . ميبيني ديوونه ؟ هنوزم داغ ميكنم و دري وري ميگم . حالا ناراحت شدي ؟ ببخش منو . اين رَگِ تُركي هميشه مايهء دردسره . ميبيني كه هنوزم ازت طلبكارم . نميدونم ، شايد اگه خودتم بودي همينطور طلبكارم بودي . امروز اومده بودم كه ببينمت . اومدم و نشستم پشت همون شمشاداي باغچهء الهام اينا . چقدر همه چي عوض شده . چقدر همه چي زود عوض ميشه ؟ يعني اگه تو هم نمُرده بودي اينقدرعوض ميشدي ؟ من كه عوض نشدم ، عوضي هم نشدم . يا شدم ؟ نميدونم ، تو بهتر ميدوني و بهتر ميبيني . اصلآ تو منو ميبيني ؟ ميگن مُرده ها بهتر از زنده ها ميفهمن و ميبينن . ديوونه جونم ، ميبيني كه با چه گوسفندايي طرفم ؟ همه اوتو كشيده و سيخونكي و نفهم و چرتكه به دست . همه ذليل و بت پرست . چي دارم ميگم ؟ اصلآ كسّ ننه همشون . ديوونه جونم ، هفتهء پيش يه دختره رو ديدم ، مثل خودت بود . البته فقط نگاهش مثل تو بود . مثل تو هم راه ميرفت ، ولي بيشتر از نيم ساعت نتونستم تحمّلش كنم . همش بهم ميگفت : قربان ! آقا ! حالم بد شد اينقدر پيشش لبخند مصنوعي زدم . ميدوني ؟ تو يه جور ديگه اي بودي ، بهم ميگفتي آقا خره ، ولي مزّش خيلي بهتر از اين تعارفاي چوب تو كـوني بود . دلم لك زده براي صدا زدنت . براي غر زدناي وقت و بي وقتت . براي قطع كردن تلفنهات . براي رُزهاي زردت ، براي ديوونه بازيهات ، براي دوچرخه سواري هاي پارك چيتگر ، براي پياده رويهاي دارآباد . دلم لك زده براي خودم و خودت . فقط براي خودم و خودت . تو كه رفتي و خيالتو راحت كردي . من موندم و خودم و يه دنيا حسرت و اينهمه ديوار و در به دري هاي روزمرّه . من موندم و اينهمه هندونهء شب يلدا ، من موندم و اينهمه پارك جمشيديهء شب يلداي 10 سال پيش . من موندم و حسرت بوسيدنت . حالا ميام ميشينم و به سنگ قبرت خيره ميشم و باهات حرف ميزنم . حالا دارم تقاص روزايي رو ميدم كه جوابتو نميدادم . تقاص روزايي رو ميدم كه تنهات گذاشتم . تقاص ميدم . بايد زنده بمونم و تقاص بدم . راستي دلت ميادمن تقاص نبودنت رو بدم ؟ ميدونم كه هر چقدر هم عوض شده باشي و عوضي ، دلت نمياد كه از من تقاص بگيري . پس بيا و مرد باش و حداقل به خوابم بيا و بازم دلداريم بده . خودت كه ميدوني اينقدر سيگار و مشروب دردي ازم دوا نميكنه . خودت ميدوني كه هيشكي بجز تو ديوونم نميشه . بيا و بازم ديوونه شو و با اين ديوونه بساز . همين . راستي ؛ يه چيز ديگه بگم و برم بميرم ؟ اگه احيانآ يه جائي شنيدي كه به آبجي پژمان گفتم جنده 5 زاري ناراحت نشو ، چون واقعآ هست . شب به خير ديوونه . بعدآ نوشتم : ترانه’ 1
+
نوشته شده در Fri 19 Dec 2008
|

يه دقيقه گوش كن .
جون مادرت يه دقيقه گوش كن ببين چي ميگم . عَنـتر ، يه دقــــــيقه
گوش كن ببين چي ميگم : شعار نيست ، واقــعيّته . خيلي زِر زدم
و خيلي زر زدي . امّا اين چرت و پرت نيست ؛ واقعيّته . منم الان بعد
از سي و خورده اي سال بهش رسيدم . به تو هم ميگم كه پس فردا
نگي كسي بهم چيزي نگفت و از اين حرفا . اون مغز كپك زدهء آكبندتو
يه لحظه به كار بنداز و فكر كن ، من مادرم گاييده شده تا اين تجربه ها
رو بدست آوردم :
آدم ، تا ، وقتي ، كه ، يه چيزي رو (حتّي اگه بد باشه ) داره ؛ قدرشو
نميدونه ؛ قدرشو نميدونه ها . به محض اينكه از دست ميده مادرش به
گا ميره . ميگيري چي ميگم ؟ اون مخ فقدُقيتو فعّال كن ، نه اينكه به
دوست دختر يا دوست پسرت فكر كني و از اين به بعد قدرشو بدوني و
اين اراجيف پير مردي . منظورم خيلي بالاتر از اين حرفا . بالاتر از جووني
و پول و پدر و مادر . خيلي بالا ... برو بالاتر
پ . ن 1 : ادي هم رفت . يكي بياد دلداريم بده تا بيشتر از اين به گا نرفتم .
پ . ن 2 : برو بتمرگ از طرف من يا آهنگ " رنگين كمون eloy " رو گوش كن
يا "مامان گفت metallica " ؛ يا " مسافر ساكن camel " رو يا " هيستري
def leppard " رو گوش كن . ( البتّه من كه ميدونم الان ميري ميشيني و
" بابا نصيحت نكن madonna " رو گوش ميكني . فقط اگه حتّي يه بار ديگه
از دهنت بشنوم كه گفتي « حيف شد » من ميدونم و دهن تو ها )
+
نوشته شده در Fri 10 Oct 2008

که تو همش از صعود و عرش اعلا و آسمون هفتم حرف میزنی
زندگی مثل سرسرهء پارکه :
از نظر کسی که ترن هوایی سواره خیلی بچّه گانه و ابتدائیه .
هرچی بالاتر بری تندتر میای پایین .
هرچی پستی و بلندیش بیشتر باشه لذّت آنیش برای آدم بیشتره .
گاهی پایینش کسی وایساده که بگیرتت ، گاهی هم هیچ ﮐس منتظرت نیس .
دست خودت نیست که بیای پایین یا نه ، باید بیای پایین .
اگه بخوای سرسره رو برعکس بری بالا ، با کسی که داره میاد پایین سقوط میکنی
همیشه آخرش به پستی میرسی . 
پ . ن : این ینی اینکه احمق نباش ، بیشعور ؛ سرسرهء سربالائی نداریم
)
+
نوشته شده در Thu 9 Oct 2008
|

قبلآ نوشته بودم ، اشكال از شماس كه نخوندي ؛
قبلآ نوشته بودم كه اسكار وايلد گفته :
فقط آدماي احمق از روي ظاهر آدما دربارشون قضاوت ميكنن .
يه خورده فكر كن ..
حالا من احمقم يا تو ؟
+
نوشته شده در Thu 9 Oct 2008

یادته که قبلآ گفته بودم که روی یه دیوار نوشته بود : زندگی مریضی ایه
که با همبستری منتقل میشه . یادته ؟ مهم نیس .
جدیدآ به این نتیجه رسیدم که دیوونگی هم موروثیه . از دوست دخترا
یا دوست پسرا به پسرا و دخترا منتقل میشه . حتّی بدون همبستری
های جزئی .
( خفه خون بگیر ، من عاقلم )
+
نوشته شده در Thu 9 Oct 2008

زُل زده بود به ســنگ
قبري كه روبرويش بود و زير لب پچ پچ ميكرد . قبر تازه به نظر
ميرسيد . خيلي تازه . مثلآ امروزي ! جلوتر كه رفتم شنيدم دارد
غُر ميزند ؛ احتمالآ به صاحب قبر - خيلي نامردي ، چرا تاريخ
تولّدت رو بهم دروغ گفتي ؟
+
نوشته شده در Thu 25 Sep 2008
|

- ميدونم باهات چيكار كنم
- هيچ غلطي نميتوني بكني
- اگه راست ميگي بيا بيرون تا مغزتو بريزم كف دستت
- اوهوه ، من اگه بيام بيرون كه دل و رودتو ميريزم كفِ زمين
- تو ؟ عمرآ .
- مگه اون دفعه يادت رفته كه يك هفته بيمارستان خوابيدي
- خوب اون دفعه فرق داشت ، پاي اون دختره وسط بود
- حالا بيا بيرون تا ببينيم اين دفعه كي دوباره ميره بيمارستان
- اگه نگران زن و بچّت نبودم با خيال راحت مي اومدم بيرون
- بيا ، بيا كه ميخوام رولوور جديدمو امتحان كنم
- نميام . اوّل برو از زنت رضايتنامه بگير تا بيام
- مياي يا درو بشكنم ؟ ...
- بچّه ها ؛ اينقدر سر و صدا نكنين . مگه نمي بينين باباتون خوابيده .
اگه ميخواين بازي كنين برين بيرون بازي كنين .
+
نوشته شده در Sat 20 Sep 2008

چه از اونایی باشی که سینه هاشون به فرمون ماشین گیر میکنه
چه از اونایی که کفشای خوشحالِ فُسفُری پاشونه
چه از اونایی که موهای فَشِن خَشِن دارن
چه از اونایی که تو تیوب هم سر پا میخوابن
چه از اونایی که خنده خنده میرن تو بحث لِنگ و پاچّه
چه از اونایی که فکر میکنن آریایی بهترینه
چه از اونایی که واسه یه قّرون دوزار خایه مالی میکنن
چه از اونایی که تو هزار جور ان جی او فعّالن
و چه و چه و چه
دو راه بیشتر که نداری :
۱ - حرف زدن یاد بگیری
۲ - حرف نزدن یاد بگیری
امضاء : دانشجوی پی اچ دی حرف نزدن ( استاد سابق حرف زدن با ۳۳ سال سابقه )
+
نوشته شده در Sat 20 Sep 2008

اي دل غمين مباش كه
مولاي ما علي است
+
نوشته شده در Fri 19 Sep 2008

آهاي ، باقالي ، آويزون ، ننه سّگ ؛ با خودتم . با خودِ خرتم ، كرّه خر
تويي كه برّه به دنيا مياي ، بهارا و تابستونا علف تازه ميخوري و پروار
ميشي . پاييزا و زمستونا با قوچا و ميشا جفت گيري ميكني و قوانين
داروين رو تبعيّت ميكني . با خودتم ؛ نخاله : مفيد باش ، وقتي ميبيني
كسي غم داره . ![]()
ته نوشت : اصلآ تو اين حرفا حاليته اوشكول
+
نوشته شده در Thu 18 Sep 2008

يادته هر كي مي مُرد مشكي ميپوشيديم و عبدالباسط گوش ميكرديم ؟ حالا جامون عوض شده . فرهنگمون هم همينطور . همسايه هامون هم . به محض اينكه يه آيه قرآن گوش كني ام آي فايو مياد سراغت و ديگه حسابت با كرام الكاتبينه . حالا يه راهي پيشنهاد ميكنم . بشينيم چيزايي گوش كنيم كه اينام فكر كنن از اين آدماي الكي خوش دم دستي هستي و دنيا به تخم پدرته . منافقي ؟
+
نوشته شده در Wed 17 Sep 2008

+
نوشته شده در Tue 16 Sep 2008

از آن به بعد همه را از بالا نگاه کردم پ . ن ۱ : ديشب ميخواستم بگم كنسرت پينك فلويد يادتون نره . ۲۳ سپتامبر . ميلان پ . ن ۲ : اين دوّمين پست جالبي بود كه ديدم . 
+
نوشته شده در Sun 14 Sep 2008

نتونستم . احمقم دیگه . نتونستم . نمیدونم کجا بود که اون لینکو دیدم . ۲ سال بود که میخواستم بهترین لینکها یا مطالبي رو که دیدم بذارم . مطمئن بودم این لینکها نه مطالب خودم تو بی بی سی و هزارتا سوراخ دیگس و نه تو لاس خشکه های bebo و ... زمستون كه ميشد تند تند مشقاي احمقانهء مدرسهء خرابشده رو مينوشتيم و ميچپيديم زير كُرسي مادر بزرگ . تلوزيون "14 سياه وسفيد مادر بزرگ رو زير كُرسي به تلوزيون "21 رنگي خودمون كه باباهه با كلّي منّت خريده بود و غُر و لُند هاي هميشگي مامان ترجيح ميداديم . وقتي كه هوا يه نمه رو به تاريكي ميذاشت از ترس اينكه مامان نفرستمون از نونوايي تافتوني تو خيابون ايران ( سر سقاباشي ، درست روبروي داروخانه ) نون تازه بخريم ؛ خودمونو ميزديم به خواب و جواب جيغاي مامانو نميداديم . شنبه شبا اوشين داشت . خيابونا ميشد عين قبرستون . هيشكي تخم نميكرد از خونه در بياد ، مبادا 2 دقيقه از سريالو از دست بده . يه شنبه شبا ديدنيها داشت . خدا خيرش بده جلال مقامي رو ، ايشالله هميشه زنده باشه كه تو اون همه بدبختي ؛ چند دقيقه اي حواسمونو پرت ميكرد . دوشنبه شبا ورزش و مردُم داشت . واسه همونم همگي مشالله مشالله ورزشكار شديم . سه شنبه و چارشنبه و پنج شنبه تلوزيون رسمآ تعطيل بود . يا سخنراني حضرات عظام رو نشون ميداد ، يا قرآن پخش ميكرد . جمعه كه ميشد يه حال ديگه داشتيم . صبح ساعت 7 به عشق حليم خوري ميرفتيم تو بازارچه ، 20 تومن ميداديم و 1 كيلو حليم و 2 تا نون سنگك ميخريديم .ساعت 8 صبح جمعه با شما شروع ميشد . مهرپرور و نوذري و آذري و عرفانيان و ... يادش به خير . ساعت 9 صبح برنامه كودك شروع ميشد . ممول و بِلفي و ليلي بيت و ... سر ظهر خوراكمون ترانه هاي درخواستي راديو كويت بود . داوود شيباني و فرشيد و حميرا و معين و مهستي گور به گوري ميخوندن . ساعت يك و نيم قصّه ظهر جمعه داشت . فكر كنم سرشار يا همچين چيزايي قصّه گو بود . ساعت 2 تا 4 دوباره برنامه كودك داشت . ساعت 4 فيلم سينمايي شروع ميشد . ساعت 6 ميرفتيم بستني فروشي ميدون شهدا ، زير پيچكاي پُر پُشت مينشستيم و حال ميكرديم . بعضي وقتام ميرفتم از بستني فروشي اكبر مشتي يه كاسه فالوده واسه خودم و 2 كيلو بستني واسه بقيه ميخريدم . از همون بچّگي بستني سنّتي دوست نداشتم . ساعت 7 تفسير سياسي هفته نشون ميداد . هموني كه بعدآ خودم براش آهنگ ساختم . ساعت 9 لبهء تاريكي داشت . با موزيك محشر كلپتون و بازي محشر تر جو دن بيكر . ساعت 10 كه ميشد تازه دلشورهء شنبه گشاده مي افتاد تو دلمون . يواشكي ميرفتيم تو اتاق اونور حياط و شروع ميكرد مشقاي باقي مونده رو مثل خرچنگ و قورباغه دنبال هم رديف كردن . بعد ترا ارتش سرّي و از سرزمينهاي شمالي و هانيكو و در برابر باد و .. اومد . براي هم سنّ و سالاي من هنوزم يه راز مونده . راز كه نه ؛ يه مشكل عديده . اينكه چطور علي كوچولو و هادي وهدا و كار و انديشه رو به بچّه هامون نشون بديم و بگيم كه بابات ، مامانت با اينها بزرگ شدن . اينقدر پاي پي اس تري و XBOX و اين كس شعرا نشينين و ديجيتالي نباشين . چجوري ميشه ؟ به هر حال ... يكي از بهترين مطالبي كه تو اين ۸ -۹ ساله خوندم اين مطلبه . يكي ديگه هم هست كه فردا پس فردا ميذارم . چون هيچ سنخيّتي با مطلب بالا نداره . يه چيز ديگه هم ، ببخشيد ؛ دو تا چيز ديگه هم بگم و برم : يكي اينكه اراجيفي كه خوندين اوّلين نوشته ايه كه با صداي خودِ حقيقيم نوشتم . دوّميشم ... دوّميشم يادم رف 
به خدا مخه گوزيده . حالا اگه بعدآ يادم افتاد ميگم
+
نوشته شده در Sat 13 Sep 2008
