تبليغاتX
خشتــــــی دیگـــــر در دیـــــــــــوار

 

 

 

سلام عزیزکم

حالم خوب است . خیلی خوب . اصلآ خیلی خیلی خوبم . میدانی

که من همیشه خوبم . بخصوص زمانی که مرا آدم حساب نمیکنی .

چون دیگر جواب پس نمیدهم ؛ و آنوقت دیگر هیچ چیز برایم مهم

نیست . بدون دکمه و برنامه و سیم کارت و گوشی دنیا را روی

تخم چپم دایورت میکنم . راستی عزیزکم ! تو تا به حال دنیا را بر

روی تخم چپت دایورت کرده ای ؟!نه ؟ دایورت کردن خیلی خوب

است . همه میگویند : ولش کن بابا ! یارو شیش میزنه .....

یَک حالی میدهد که به راحتی میتوانی ارضاء شوی . و خودت را

بزنی به کوچهء علی چپ و همه را کیر خودت کنی . اصلآ میتوانی

برای خودت خدایی کنی و حتی بروی آن افسر احمق هم که به دستانت

 دستبند زده بخندی . قاه قاه بخندی . گاه گاه بخندی . هرگاه بخندی

مگرچه میشود ؟ نهایتآ او ترا به ایستگاه پلیس میبرد و میگوید :

شی درانک .... اصولآ درانک خوب است عزیزکم . همیشه سعی

کن مست باشی . پدرانمان میگویند مستی و راستی . همیشه

راست باش . برای همه راست باش . با همه راست باش . با همه

با راستی برخورد کن . این کار ضامن بهشت رفتن توست . خدا

راستان را دوست دارد،من خودم یک شب که مست بودم شنیدم که

یکی میگفت« گاد لاوز پریکس ، ایندید » . البته شما بد

برداشت نکن عزیزکم ! شما معنای خوب پریکس را در نظر بگیر.

اصلآ میبینی چقدر من خوبم که به تو میگویم " شما " و چقدر تو

احمقی که هر وقت از من میترسی به من میگویی شما ؛ و چقدر

من احمق خوبیم که تو را " شما " خطاب میکنم . عزیزکم آیا

فکرش را میکردی که چنین احمق خوبی بتورت بخورد ؟ احمقی

که تو شخصیتش را به گاییدن بدهی ولی تو را " شما " بنامد ؟

عزیزکم ! فکرکردی یادم میرود که چه حرفهایی زدی و چطور مرا

مورد مهرورزی خودت قرار دادی ؟ ولی نگران نباش عزیزکم ، من

فقط به روی ماهت میخندم ؛ روزی تو هم بزرگ میشوی و خودت

را بیشتر میشناسی ، آخر تو هنوز 2 سالت تمام نشده ......

 

 

 

+ نوشته شده در Thu 10 May 2007

 

یکی بود ، یکی نبود . غیر از خدای مهربون هیشکی نبود . یه دنیا بود که هزارتا کره داشت . یکی از این کره ها هزارتا کشور داشت ، یکی از این کشورا هزارتا شهر داشت ، یکی از این شهرا هزارتا باغ داشت ؛ توی یکی از این باغا هزارتا درخت سیب بود . روی یکی از اون درختا هزارتا سیب سرخ بود که توی یکی از اون سیبا هزارتا کرم زندگی میکردن . حسابش رو بکن ؛ هزارتا کرم تو یه سیب !! مگه یه سیب چقدر جا داره ؟ هزارتا کرم !! معلوم نبود چجوری اون تو جا شده بودن . لولیدن کرما تو همدیگه واقعآ دیدنی بود . اگه یه روز یکی از این کرما از اینطرف سیب میخواست بره اونور باید از روی دیویست سیصد تا کرم رد میشد . . . خلاصه اوضاعی بوود که بیا و ببین . کرما مجبور بودن برای اینکه از تشنگی و گشنگی نمیرن و هر روز حداقل یه گاز کوچولو سیب گیرشون بیا ، سر همدیگه رو کلاه بذارن ؛ به همین خاطر بود که کار اصلی کرما گول زدن بقیه بود . هیچ کودوم از کرمای اون سیب ، لبخند از رو لبشون محو نمیشد ، سعی میکردن پشت ماسک خنده خودشونو قایم کنن که نهضد و نود و نه تا کرم دیگه سر در نیارن تو وجودشون چه خبره ...

 

القصّه ؛ یه روزی از روزای خدا ، یه کرم سیاه برگشت و جفت چشای وق زدشو دوخت تو چشای یه کرم سفید و گفت : میدونی چقدر دوستت دارم ؟ کرم سفیده یهو جا خورد . خیلی خوشش اومده بود ، امّا به خودش گفت : " نکنه یارو میخواد سرمو کلاه بذاره و سهم سیبمو بخوره و بره پی کارش ؟ اگه اینطوری بشه من میمونم و گرسنگی و تنهایی . پس بهتره بهش رو ندم .... "

کرم سفیده یه اشوه کلفتی اومد و پشت چشم نازک کرد و گفت : داری که داری !! میگی چیکار کنم ؟

کرم سیاهه گفت : ینی برات اهمّیتی نداره ؟

- چه اهمّیتی میتونه داشته باشه ؟ کرم اگه واقعآ کرم باشه باید مواظب سیبش باشه که کسی ازش ندزدتش ...

- وای .... توهم مثل بقیه فکر میکنی ؟ برای تو هم زندگی سیب خوردن و وسط اینهمه کرم لولیدنه ؟ وای .....

- منظورت چیه ؟ مگه تو هر روز سیب نمیخوری ؟

- اوّلآ تا اونجایی که بتونم سعی میکنم نخورم . ثانیآ اگه لازم باشه و گرسنگی خیلی بهم فشار بیاره ، چرا ؛ یه گاز سیب میخورم . ولی هیچ وقت حاضر نیستم به خاطر یه گاز سیب ، سر همنوعم کلاه بذارم ... زندگی که فقط سیب خوردن نیست !!

- نمیفهمم !! توضیح بده .

کرم سیاهه آهی کشید وگفت : ول کن بابا ؛ اگه برات بگم ، تو هم مثل بقیه مسخرم میکنی و بهم میخندی .... بهتره برم

کرم سفیده دید ای بابا ؛ بعد عمری بخت در خونشو زده و خودش داره دستی دستی اونو پر میده ؛ سعی کرد تا جایی که زورش میرسه صداشو بلند کنه که صداش به کرم سیاهه که در حال رفتن بود برسه . داد زد و گفت : مگه نگفتی دوستم داری ؟ چی شد پس ؟چرا داری میری ؟

کرم سیاهه شنید ، مکثی کرد و برگشت . چشم دوخت تو چشای کرم سفیده و گفت : باشه ، برات میگم ؛ امّا شرط داره . به شرطی که قول بدی مسخرم نکنی . شاید حرفام به نظرت خنده دار برسه ، امّا لطفآ جلوب چشای من نخند .... باشه ؟

کرم سفیده گفت : باشه ، قول میدم !

کرم سیاهه سینشو صاف کرد و دستای کرم سفیده رو گرفت تو دستش و شروع کرد :

- ببین عزیزم ، دنیا همش اینی نیست که ما فکر میکنیم ، این سیبی که ماها الان داریم توش زندگی میکنیم فقط یکی از هزارتا سیبیه که روی یکی از هزارتا درختیه که توی یکی از هزارتا باغیه که اون باغ تو یکی از هزارتا شهریه که اون شهر تو یکی از هزارتا کشوریه که اون کشورم یکی از هزارتا کشوریه که تو یکی از هزارتا زمینیه که اون زمین هم یکی از هزارتا زمین توی دنیاس ...

- کرم سفیده گیج و منگ گفت : هوی ! وایسا بینم ، خودت میفهمی چی داری میگی ؟

کرم سیاهه آهی کشید و گفت : هیچی ! میدونستم تو هم باور نمیکنی ، امّا حاضرم قسم بخورم که بیرون این سیب نهصد و نود و نه تا سیب دیگه هم هست ، روی این درخت اینقده سیب هست که لازم نباشه ما برای یه گاز سیب سر همدیگرو کلاه بذاریم !

- اینارو از کجا میدونی ؟

- میدونم دیگه ، من خودم همه جای دنیا رو دیدم . مطمئن باش راست میگم .

- قسم بخور .....

- به جون هرچی کرمه قسم !!! خوب شد ؟ باور کن ما اگه زرنگ باشیم میتونیم بریم سراغ سیبای دیگه و هر کدوممون میتونیم یه سیب واسه خودمون داشته باشیم . اونوقت این همه جنگ و دعوا و دروغ و دغل تموم میشه .... فقط یه چیزی ...

- چی ؟ بگو چی میهوای بگی ؟

- آخه روم نمیشه .....

- حودتو لوس نکن . بگو دیگه ؛ تو که همه چی رو گفتی ! بگو ببینم چی میخوای بگی ؟

- قول میدی عصبانی نشی ؟

- مگه میخوای چیز بدی بگی ؟ نکنه میخوای فحش ناموسی بدی ، هان ؟

- نه .... نه بابا .... فحش که نه ..... امّا .....

- امّا چی ؟ ....... اَه ؛ بگو دیگه ، عصمت منو گچی کردی 

- میخوام بگم که .... میخوام بگم اگه همهء کرما برن و هر کرمی یه سیب برای خودش انتخاب کنه ، من میام تو همون سیبی زندگی میکنم که تو انتخاب کرده باشی !!

- کرم سفیده یهو خون دوید تو صورتش ، تا بناگوشش سرخ شد و سرش رو از خجالت انداخت پایین ....

چند لحظه ای تو سکوت گذشت تا این که کرم سیاهه سکوت رو شکست ...

- حرفام رو باور میکنی ؟

- دلم میخواد باور کنم ... ولی ...... آخه ....

- ولی چی ؟ دیگه ولی و آخه نداره ؛ چی باعث شده تردید کنی ؟

- آخه میدونی ، خیلی زمونهء بدی شده .... کرم عاقل اونیه که مواظب باشه کسی سهمش رو ندزده .... راستش اینو مادرم بهم یاد داد ...

- واااای خدای من ! چی چی داری میگی ؟ من دارم از یه باغ سیب حرف میزنم ؛ اونو قت تو توی اون ذهنت ، حرفای پوسیده و قدیمی مادرت رو دنبال میکنی ؟ ببین ... ببین عزیزکم ..... آه خدایا ، چطوری بگم که بره توی اون مخش ؟ .... ببین عزیزم ! من دارم از تموم شدن کینه ها و دروغ و دغل ها حرف میزنم ، از یکی شدن من و تو ، از همسفر شدن تا مرز رؤیا .... چه میدونم اصلآ تا آخر دنیا .... از عشق .... از مال هم بودن ....

کرم سفیده سرشو انداخته بود پایین و داشت با پس کلّهء کرم پایینی ور میرفت ... خیلی داشت به محش فشار میاورد که بفهمه حق با کیه ... یه دفعه گفت : تو راه بیرون رفتن از این سیب و رسیدن به یه سیب دیگه رو بلدی ؟

کرم سیاهه جواب داد : آره .... معلومه که بلدم ؛ کافیه پوست سیبو بشکافیم و بریم سراغ یه سیب دیگه ... فکر کنم یه کم سخت باشه ، امّا غیر ممکن نیست

کرم سفیده یه دفعه مصمم شد و گفت : باشه ، باهات میام ، تا آخرش هم هستم ..... راستش منم از این زندگی خسته شدم . باهات میام ! راه بیفت ...

کرم سیاهه خندید ، صورت کرم سفیده رو بوسید و گفت : بریم عزیزم ...

کرم سفیده خواست حرکت کنه ، از روی سهم سیب اون روزش بلند شد و شروع کرد به وول خوردن به سمت پوستهء سیب که یه دفعه دید کرم سیاهه پرید ، سهم اون رو برداشت ، خورد و رفت که بره دنبال کار خودش .... !!

صورت کرم سفیده از اشک پر شده بود . داد زد : همین ؟!! اون همه حرف زدی برای این ؟ یعنی همش دروغ بود ؟

کرم سیاهه همین طور که داشت میرفت فریاد زد : هیچ کدوم از حرفام دروغ نبود ، امّا یه چیزی رو بهت نگفتم : .... یادت باشه توی هر کدوم از اون نهصد و نود و نه تا سیب دیگهء این درختم هزارتا کرم دیگه لونه کردن ...

کرم سفید عصبانی شد ..... وا رفت ..... داغ کرد ....قرمز قرمز شد .... ولی کم کم حالش بهتر شد .... تازه یادش افتاده بود موقعی که میخواست از سهمش دست بکشه روش سم ریخته بود 

 

   * * *

 

یه کرم سفید داشت برای خودش آواز میخوند که یه دفعه یه کرم قرمز برگشت و جفت چشای وق زدشو دوخت توی چشای اون و گفت : میدونی چقدر دوستت دارم ؟!! ...........

 

 

 

+ نوشته شده در Fri 4 May 2007