تبليغاتX
خشتــــــی دیگـــــر در دیـــــــــــوار

 

 

گذشته از بازیهای سیاسی ( که اجالتآ خیلی هم تو

 

ایران بازارش داغه و روز به روز داره داغتر میشه )

 

معتقدم که دولت فعلی داره آخرین زورهاشو میزنه

 

که بتونه دِینی که رهبر معظم به گردنش انداخته رو

 

ادا کنه . شاید این اصولگراهای " ناپلئون صفت " 

 

حدود 7 ماه فرصت داشته باشه که دقّ دلی های

 

تمام 16 سالی رو که جلوی مردم و بالاخص

 

دانشجوها لبخند ژوکوند زدن رو خالی کنن و بتونن با

 

خیال راحت تا آخر عمر خونه نشین بشن . البته این

 

در صورتیه که اروپا و بالاخص آمریکا هم بتونه تا ژانویه

 

به بازیهاش با ایران ادامه بده و یهو تُرک بازیش گل

 

نکنه و بزنه کاسه کوزهء دکتر هاله نژاد رو به هم بریزه .

 

 

 

و امّا حرف اصلی : تو این هاگیر واگیر این آقای

 

داورجان ( که ما ارادت خاصّی هم بهش داریم ) فتوا

 

صادر کردن که : " در انتخابات شرکت کنیم و انتخابات رو

 

تحریم نکنیم " .و الان روی سخنم با این جناب نبوی

 

جانه :

 

 عزیز دل برادر ؛ اگه یه جوون سی و یکی دو ساله مثل

 

من به این شعارای صد تا یه غاز و خر کننده دل ببنده

 

نمیتونین ازش خرده بگیرین . چرا ؟ چون ما نسل من تا

 

اومدن شیر خشک رو کنار بذارن و کم کم پورهء سیب

 

زمینی بخورن انقلاب شد و بعدش هم اون بازی

 

سیاسی پیش اومد که باعث سرگرم شدن مردم و

 

هدر رفتن پتانسیل مردمی که در اثر انقلاب بوجود

 

اومده بود شد . ولی از شمایی که نسل قبل ما به

 

حساب میای و بقول معروف زیر و روی روزگار رو دیدی

 

انتظار نداریم ک همچین حرفی بزنید و سعی کنید

 

مردم رو الکی به آیندهء روشن امیدوار کنید . حالا

 

خدمتت عرض میکنم کدوم حرف : سید جان ، من از

 

حدود 16 - 17 سال پیش با افکار شما آشنا شدم و از

 

همون موقع به یکی از خواننده های مطالبتون تبدیل

 

شدم . شاید ادعای دروغی نباشه اگه بگم صبح به

 

صبح روزنامه هایی که شما براشون مینوشتی رو

 

میگرفتم و یا جزو اوّلین افرادی بودم که کتابهای شما

 

رو تهیه میکردم . از بی ستون و بوی تمشک وحشی

 

و ... گرفته تا تهرانجلس . همیشه فکر میکردم که

 

حرفت برام حجّته و بعدآ که خودم هم کاملآ اتفاقی

 

همکار شما شدم سعی کردم افکار و عقایدم رو با

 

شما هماهنگ کنم و چیزی رو بنویسم که فکر میکردم

 

اگه شما هم جای من بودید دربارهء این مطلب همین

 

موارد رو مینوشتین . ولی ... ولی این آخرین فتوای

 

شما بدجوری ناراحتم کرده و راستشو بخواین با

 

شناختی که از شما دارم انتظار نداشتم که همچین

 

برخوردی رو دربارهء انتخابات آتی داشته باشین . شما

 

گفتین که دوست ندارین تا بعد از انتخابات دربارهء

 

حسین درخشان و امثالهم صحبت کنید . منم به نظر

 

شما احترام میذارم و از فرد خاصّی صحبت نمیکنم و

 

فقط حرفای خودم رو باهاتون میزنم . آقای آسِد ابرام ؛

 

شما از همون نسلی هستید که بر علیه کاپیتولاسیون

 

و لنینیسم و بورژواسی دولتی قیام کردین و باعث شدین

 

که در اون برههء زمانی از اونی که بودیم زبون تر نشیم .

 

من با مطالعاتی که از اون دوران دارم و همچنین با

 

استماع تجارب بزرگترایی که به قول معروف سرشون به

 

تنشون می ارزید به این نتیجه رسیدم که اون رژیم واقعآ

 

داشت به جاده خاکی میرفت و چه بسا اگه تا به حال

 

دوام آورده بود ما در حال حاضر یه کشوری داشتیم صد ها

 

برابر بدتر از شوروی و کوبا و آنگولا . و امّا برادر عزیز ؛ ما

 

نمیدونیم ، ولی شما که باید بدونید که در تاریخ 9000

 

سالهء این سرزمین هیچ وقت نشده که حکومتی سقوط

 

کنه و دولتی بهتر از قبلی تشکیل بشه . آیا شده ؟ آیا

 

بعد از حکومت کریمخان و امیر کبیر ما غرور گذشته رو به

 

دست آوردیم ؟ فکر میکنید که ما برای چی دربارهء 300

 

اینقدر تند برخورد میکنیم ؟ آیا برای این نیست که ما بجز

 

گذشتهء درخشانمون چیز دیگه ای نداشته باشیم ؟

 

فکر نمیکنید که در زمان حملهء مغولها به

 

ایران هم دقیقآ ما وضعیتی مشابه الان داشتیم ؟ آیا فکر

 

میکنید که ایرانیهای اون موقع نمیتونستن جلوی حملهء

 

مغولها و عثمانی ها و مسلمونهای پاپتی رو بگیرن ؟ آیا

 

بعد از اینهمه سال که مینویسید و برای روشن شدن

 

اذهان و افکار مردم تلاش میکنید ؛ فکر نمیکنید که بهتره

 

یک بار هم که شده تابو شکنی کنیم و عجم جماعت رو

 

سیر کنیم و ببینیم چی پیش میاد ؟ هنوز هم افکار صدا

 

سیمائی تو سرتونه ؟ : " و البته وظیفهء هر ایرانی و هر

 

مسلمان است که در تعیین آیندهء خود سهیم باشد و

 

اجازه ندهد که استعمارگران غرب و شرق دربارهء او و

 

مملکتش تصمیم بگیرند ... " من فکر کنم برای یک بار هم

 

که شده بیاییم و این پوپولاریسم پوسیده رو از ذهنمون

 

بیرون کنیم و در انتخابات شرکت نکنیم و ببینیم ؛ ببینیم

 

که چی پیش میاد ! جنای نبوی جان ، من در جای دیگه

 

هم گفتم و در اینجا هم اون حرفها رو تکرار میکنم : ما

 

ایرانیها هیچ وقت و هیچ وقت در سرنوشت خودمون و

 

کشورمون سهیم نیستیم ، چون نه انتخابات بی غل و

 

غشی داریم و نه سیاست مدار ورزیده ای که بهش رأی

 

بدیم . پس بهتره که الکی وقتمون رو تو صفهای عریض و

 

طویل رأی هدر ندیم بیخودی شناسنامهء سیاهمون رو

 

سیاهتر نکنیم و  با این کار مسخرمون سوژهء چند ماههء

 

صدا سیمای ایران رو تأمین نکنیم . شما اعتقاد ندارید ؟

 

اگه اعتقاد ندارید من حاضرم بهتون ثابت کنم . انتخابات

 

سال 76 که یادتون هست ؟ البته که باید یادتون باشه ،

 

ناسلامتی خودتون یکی از دست اندر کاران و یا بهتر بگیم

 

مروّجین فرهنگ انتخابات بودین . ولی آخرش چی شد ؟

 

بغیر از 8 سال تو سری خوردن مردم و بالاخص دانشجوها

 

و 8 سال عقب افتادن از پیشرفت اقتصادی ؟ ( که البته

 

آقای ابراهیم رها تو کناب دو قطعه عکس 4*6 بهتر توضیح

 

دادن ) البته میدونم که شما هم فکر

 

نمیکردین که خیابان سئولی باشه و وزارتی و یونسی

 

و ... ولی داور جان ، کسی که نقش مبلّغ رو بر عهده

 

میگیره هم باید قسم صداقت بخوره ، حتی قسمی

 

محکمتر از قسم پزشکی ، که اگه پزشک در طول

 

طبابتش با جون تعداد کمی آدم سر و کار داره ؛ یک

 

سیاست مدار در یک لحظه با جون ملیونها ملیون آدم بازی

 

میکنه و یک دستور و یا پیشنهاد یک سیاست مدار میتونه

 

یک هیروشیمای جدید بسازه . شمایی که میدونستی

 

" ناپلئون " 9 تا توله سگ رو برای روز مبادا پرورش داده ،

 

آیا وطیفهء شما نبود که حدیث " النظافه من الایمان " رو

 

زودتر احیا میکردی ؟ شما که میدونستی آقای محمود

 

قشنگ چه خدمات ارزنده ای به زندان اوین کرده ، چرا

 

منظورت رو برای عامهء مردم و به سبک عامی تر بازگو

 

نکردی ؟ شما که میدونستی و میدونی که این کشور با

 

وجود امثال جنّتی ها و رجبی ها و عسگر ها و لاجوردی

 

ها هیچوقت روی خوش ندیده و نخواهد دید ؛ پس چرا

 

هنوزم برای روشن شدن مردم دنبال کلیشه میگردی ؟

 

الان حتمآ میخوای بگی که : " گفتیم و گفتند ، ولی

 

گوشی نشنید و ما بجای مردم تاوانش رو دادیم " .

 

میدونم داور جان . من هم گفتم ، من هم تاوانش رو

 

دادم . میتونی از جناب آقای ظفرقندی استعلام کنی ...

 

ولی آیا کار تموم شد ؟ آیا وظیفهء من و شما تموم شد ؟

 

فکر نمیکنی که من و شمایی که خودمون رو از طرفداران

 

اصلاحات میدونیم هم احتیاج به اصلاح شدن داریم ؟ فکر

 

نمیکنی که بعد از یک عمر تو سری خوردن بهتره که به

 

فکر چاره باشیم ؟ فکر میکنی که من و امثال من تا کی

 

میتونن بیرون از ایران زندگی کنن و شبهای تهران و دربند

 

و جمشیدیه یادشون بره ؟ من هم 9 سالی هست که تو 

 

ایران زندگی نمیکنم . البته فعلآ ایرانم ، ولی من هم مثل

 

شما فکر کردم که اگه از بیرون جهنّم رو ببینم خیلی بهتر

 

میتونم اونو برای مردم بازگو کنم . ولی فکر کردی که این

 

جهنّم رو ما با دستای خودمون ساختیم و تحویل آتش

 

داران دادیم و به چاک زدیم ؟ و حالا داریم به مردمی

 

هشدار میدیم که خودمون اونا رو تحویل دیوهای هفت

 

سری دادیم که الان اینقدر کریه و خون آشام شدن که در

 

مواقع بیکاری و اگه کسی قدرت ایستادگی در برابر سرب

 

داغشون رو نداشته باشه به پر و پای خودشون هم

 

میپیچن .

 

 

 

 ابراهیم جان ، داور جان ؛ من هم مثل خودت اهل طنز و

 

انتقاد طنزم . درست عین خودت . البته هیچ وقت کپی

 

برابر اصل نمیشه ، ولی دارم نهایت سعیم رو میکنم که از

 

راه عامّه پسند ایرادهای مردم رو به بهشون گوشزد کنم .

 

ولی این دفعه رو نتونستم . دیدم که برادر 20 سالم

 

چجوری هر روز با ترس و لرز از خونه بیرون میره و چجوری

 

خواهر زاده های 7 – 8 ساله ام ، با این سنّ کمشون

 

نسبت به آینده نا امیدن . دیدم که چجوری مأمورای ویژه

 

چند روز پیش هر کسی ؛ اعم از زن و مرد و پیر و جوون

 

دم دستشون بود میزدن و توی خیابونهای همین تهرانی

 

که من و شما یک زمانی هوای آلودش روحمون رو زنده

 

میکرد زهر چشم میگرفتن . دیدم که چجوری با ناموس

 

مردم رفتار میکنن و هر بی ناموسی ای که از خونوادهء

 

خودشون دیدن رو به اونها نسبت میدن . دیدم که پدر 60

 

ساله ام برای پیدا کردن یک لقمه نون حلال روزی چند

 

ساعت عرق میریزه و مادرم برای گرفتن سیب زمینی

 

کیلو هزار تومن چندتا محلّه رو زیر پا میذاره . من خودم

 

وقتی که ایران نیستم خیلی راحت تر میتونم به خودم و

 

خونوادم امید بدم که " چیزی نیست ، حل میشه " و از

 

این جور حرفا . ولی سیّد جان ، الان دیگه سال 76 و 77

 

نیست که بالاخره امید داشته باشی که اگه حرفی

 

میزنی و مشت و لگدی میخوری بالاخره صدات به گوش

 

دو نفر میرسه . الان صداتو فقط خودت میشنوی و بس .

 

الان دیگه اینقدر کار از کار گذشته که با خندیدن به " چی

 

توز " و " شمسی پهلوون " و " فاطمه گوزو " و ... نمیشه

 

کاری رو پیش بُرد .

 

 

 

من فکر کنم که بهتره که بجای شعار دادن و سرگرم کردن

 

مردُم به چپ و راست و بالا و پائین ، اونا رو آدم حساب

 

کنیم و براشون تشریح کنیم که : هر کی به فکر خویشه ؛

 

پس به فکر خودتون باشین و کاری کنید کارستان .

 

سیّد جان ، برای گفتن و نوشتن حرف و بحث زیاده ، ولی

 

نه میخوام شما رو با اراجیفی که خودم فکر میکنم درسته

 

ناراحت کنم و نه میخوام تمام تقصیرات و کاستی ها رو به

 

گردن شما و هم قطاران عزیزتون بندازم ، که خودم

 

میدونم این ملّت ایران اینقدر سطحی بین و احمق شدن

 

که با یه سریال " اوشین " میشه حدود 3 سال

 

سرگرمشون کرد و با 50 هزار تومن حقوق فردی میشه

 

غیرتشون رو هم خرید . و این چه خوبه که ملّتی که فکر

 

میکردن رئیس جمهورشون وحی منزل و خاتم الانبیاء

 

دوّمه تازه با زوایای تازه ای از شخصیت بارزش آشنا شدن

 

و این ملّت باید خیلی خوش شانس باشن که تا چند ماه

 

دیگه هم رگ غیرت گ8 بالا نزه و شاهد یه بازی سیاسی

 

جدید نباشن . الحق که سینوهه کتاب معرکه ایه . تو

 

سینوهه اومده : " اگه میخوای بر ملّت حکومت کنی

 

چیزهای بی ارزش رو برای اونا مقدّس کن . مثل جنگ " .

 

آیا واقعآ جنگ مقدّسه ؟ آیا انگشت تو سوراخ

 

مار کردن و بعد مقابله در برابر مار مقدّسه ؟ و سیّد جان ،

 

به عنوان یک بزرگتر و یه پیشکسوت به من یاد بده که

 

چجوری به این ملّت بگم که حتّی برای یک بار هم که

 

شده چشمای خمارشون رو باز کنن و کتاب

 

" قلعهء حیوانات "

 

 رو یه نگاهی بندازن ؟

 

 

 

 

 

دوستدارت ؛ سیاوش

 

 

 

+ نوشته شده در Mon 11 Jun 2007 |

 

 

نمیدونم تا بحال کتاب « انگلستان » نوشتهء " نیکوس کازانتزاکیس " رو خوندین

 

یا نه . ولی من بهتون پیشنهاد میکنم حتمآ این کتاب رو مطالعه کنید . نه برای اینکه

 

من انگلیسیم . بلکه برای اینکه مطمئنم با مطالعهء این کتاب به وجوه تازه ای از

 

دیدگاه یکی از نژادها به زندگی آشنا میشین . و صد البته جا داره که بگم که من

 

تمام تفکّرات این آقای نویسنده رو تصدیق نمیکنم . کما اینکه میبینم خیلی از تئوریهای

 

ایشون در مورد نژاد بریتیش کاملآ غلطه . مثلآ ایشون برای بازگوئی قشر کارگر

 

جامعهء انگلستان در جائی از این کتاب مرقوم فرمودند که : « انگلیسی ها گلّهء

 

گوسفند نیستند که چشم خود را ببندند و اسیر اصول جهانشمولی تحمیلی گردند . در

 

حالی که " جورج اورول " دقیقآ بر عکس ایشون قشر کارگر جامعهء کنونی رو به

 

گوسفندانی تشبیه کرده که با چشمانی بسته فقط خطوط قانون ِ روی دیوار مزرعهء

 

آقای " مانر " رو میخونن و اصلآ هم متوجه نیستند که " سکوئیلر" این قوانین رو

 

شبانه مخدوش میکنه . این کتاب به نظر من از اون جهت حائز اهمیّته که یک

 

خارجی ( یا بقول انگلیسیها outsider  ) که اتفاقآ نگاه بازی نسبت به قومیِت ها و

 

ملیِت ها داره اونو بازگو میکنه . مثلآ اگه ما بخوایم دربارهء ایران تحقیق کنیم

 

مسلّمآ یک ایرانی خیلی مسلّط تر و بهتر میتونه چشم مارو به روی حقایق ایران

 

باز کنه تا مثلآ یک روس که شاید چند مرتبه به ایران سفر کرده و خیلی از حقایق

 

جامعه رو ندیده . ولی از این جهت که شما میتونی اون چیزی رو که هستی از

 

دریچهء دید یکی دیگه هم ببینی خودش جالبه . مثلآ من خودم تا بحال به خیلی از

 

این نکات ریز دقّت نکرده بودم . مثلآ این آقای کازانتزاکیس در جائی میگه :

 

انگلیسیها با وجودی که خودشون و نژادشون رو از تمام انسانهای روی زمین برتر

 

میدونن ولی به خودشون القاء کردن که اشراف و نجیب زاده ها رو به چشم احترام

 

نگاه کنن و همیشه خودشون رو مرهون اونها بدونن .

 

شاید " انگلیس " شما رو ناخودآگاه یاد " مستربین " و یا " چارلی " و یا " لورل و

 

هاردی " بندازه . در صورتیکه شما کاملآ در اشتباهید . انگلیس در واقع یعنی

 

طلبکاری ، سردی ، خشونت ، اخم ، حماقت و سیاست . این چند کلمه هم برداشت

 

شخصی خودم بود از نژاد بریتانیایی .

 

 

و در پایان عرایضم باید یک پیشنهاد دیگه هم براتون داشته باشم : فکر کنم حدود

 

15 سال پیش بود که کتاب دیگه ای رو از " نیکوس کازانتزاکیس " خوندم به اسم

 

" آخرین وسوسهء مسیح " یا " The Last Temptation Of Christ  " که

 

مطمئنم بیشترتون با اسمش آشنائید . به هر حال این کتاب هم یکی از زیباترین

 

کتابهائیه که خوندم و همچنین فیلمش هم یکی از قشنگترین و تأثیر گذارترین

 

قیلمهایی بوده که تا بحال دیدم . پس پیشنهاد میکنم این کتاب رو بخونید و یا حداقل

 

فیلمش رو ببینید .

 

+ نوشته شده در Sun 10 Jun 2007

 

 

روزگاری بود . روزگار خوبی بود . خوب که نبود . برای ما

 

خوب بود . هر چیز که میخواستیم برایمان مهیّا بود . کم

 

بود ، ولی بالاخره بود . بقول معروف باید با زن بابا می

 

ساختیم ! دیگر از " مراد برقی " و " رنگارنگ " و " شبکه

 

صفر " تصویری در ذهنمان نمانده بود . همه جا پر بود از

 

تصاویر امام و رزمندگان . هنوز هم بودند دیوارهایی که

 

بر روی خود خاطرهء دستان خونی را حفظ کرده بودند .

 

به هر حال آن زمان گذشته بود . به هر زحمتی که بود

 

گذشته بود . و ما چشم انتظار دوره ای دیگر بودیم که

 

ببینیم چه میشود .

 

 

 

 

تمام هفته را دلخوش بودیم به حلیم صبح جمعه و ترانه

 

های " عهدیه " و " گوگوش " و " منوچهر " که از رادیو

 

کویت میشنیدیم و گاهی همراه خواهرجان  به تناسب

 

جوّ خانه و محلّ استقرار پدر جان حرکات موزونی از

 

خودمان استخراج میکردیم . غروب جمعه برایمان معنای

 

زندگی داشت نه کسالت . روز پارک شکوفه و پارک

 

خیّام و بستنی و فالودهء میدان ژاله بود . هنوز هم بعد

 

از حدود 25 سال که از آن دوران میگذرد برایم بهترین

 

خاطره ها را بر جای گذاشته . نمیدانم ، شاید زنده ام

 

به خاطره . شاید زنده ایم به خاطره .

 

 

 

 

 هر روز صبح ساعت ' 6:45 با پیش درآمدی از " تایم "

 

پینک فلوید بیدار میشدیم . الحق که ( برخلاف حالا ) با

 

تمام وجود از آن موسیقی متنفّر بودیم . آرزو میکردیم که

 

روزی سه بار صدای " توجّه ، توجّه . علامتی که هم

 

اکنون میشنوید .... " به گوشمان بخورد تا " تق تق تق "

 

تایم . امّا شب که میشد آرزویمان را پس میگرفتیم . آن

 

آژیر و خاموشی ناگهانی شهر .... گاهی اوقات که فکر

 

میکردیم ممکن است همین الان زیر این پلّه ها مدفون

 

شویم از آرزویی که کرده بودیم پشیمان میشدیم .

 

 

 

 

خواهر جان ! پدر را یادت می آید ؟ همان شبی را که آن

 

دختر بچّهء هم سن تو را از زیر آوار بمباران در می آورد .

 

چند سالت بود ؟ 15 – 16 سال ؟ اصلآ یادت می آید که

 

تا آن زمان پدر جان خشک و بی روح خودت را اینقدر بر

 

افروخته و ناراحت ببینی ؟ همان پدری که مرا با وجود

 

مسمومیّت حاد به دایی جان حواله کرد و اصلآ ککش

 

هم نگزید که مادر مرا به کدام بیمارستان میبرد . باورت

 

میشد که این مرد سر تا پا خاکی و مشوّش همان پدرت

 

باشد ؟ یادت می آید ؟ یادت می آید که تا صبح کنار من

 

خوابیدی و هر 10 دقیقه یکبار مرا صدا کردی ؟ سیا ....

 

 

 

 

 

خواهرم ! یادت می آید ؟ آن روزی را که قرار بود برادرمان

 

به جبهه برود ؟ حتمآ یادت است . آخر ما همگی او را

 

خیلی دوست داشتیم . به هر حال بچّهء بزرگ بود و ما

 

همیشه حرفش را خریدار بودیم . در ضمن خیلی هم

 

مهربان بود . یادت می آید که صبح ها همیشه ما را با

 

دوچرخه اش به مدرسه میبرد و عصر ها ما را به خانه بر

 

میگرداند ؟ و وقتی که او رفت ما دیگر کسی را نداشتیم

 

که برایمان جگر و کباب بخرد و بعضی وقتها از مغازهء

 

" میراسماعیلی " برایمان توپ پلاستیکی بدزدد یا وقتی

 

" علی حمومی " اسکیت مرا به زور میگرفت او را ادب

 

کند . یادت می آید ؟ میدانم که یادت می آید ؟ مگر

 

میشود همچین انسانهایی را از یاد برد ؟ حتی دوست

 

دخترش هم هنوز به مادر سر میزند . این را خودت به

 

من گفتی . راستی چند سال میگذرد ؟ اووووووووه ؛ 20

 

سال میگذرد . 20 سال است که من " مایکل جکسون "

 

گوش نمیکنم . چون " بهروز " خیلی " مایکل " دوست

 

داشت . اتاقش را یادت می آید ؟ پر بود از عکسهای

 

مایکل . یادت می آید چقدر قشنگ عروسکی میرقصید و

 

هلکوپتری میزد ؟

 

 

 

 

 

حالا یک چیزی بگویم که تا بحال نگفته ام . "داداش "

 

همیشه من را با خودش پیش دوستانش میبرد . ولی

 

سفارش کرده بود که به هیچ کس « حتی تو » چیزی

 

نگویم . میگفت که : ممکن است خواهر هم بخواهد

 

بیاید ، ولی من که نمیتوانم او را بیاورم پیش دوستانم .

 

یک چیز دیگر هم بگویم ؟ بگویم ؟ اوّل قول بده دعوایم

 

نکنی . قول مردانه ؟ بهه ! تو که مرد نیستی ، داداش

 

مرد بود . خوب قول زنانه بده !! قول ؟ قولِ قول ؟ باشد .

 

میگویم . داداش مرا چند مرتبه ( چند مرتبه اش را یادم

 

نیست ) مرا با خودش بُرد پارتی . دلت بسوزد ! اینقدر

 

حال میداد !!! تازه یک بار به من یک قُلُپ کنیاک هم

 

داد . همان شبی که من تنها به خانه آمدم و پدر تا

 

نصفه شب دنبال داداش همه جا را زیر پا گذاشت . یادت

 

می آید که هر کاری کردی که بگویم داداش کجاست

 

من نگفتم ؟ آخر نمیشد که بگویم . ولی حالا میگویم .

 

داداش آن شب آنقدر مست شده بود که نتوانست با

 

آن سر و وضع به خانه بیاید . بعدش هم با فائزه ( دختر

 

حسین آقا بی پروا ) رفتند خانهء افشین اینها . یادت

 

می آید که فردا شبش پدر چه بلایی به سرش آورد ؟ آن

 

نیش خندهای موزیانه اش که زیر مشت و لگد پدر میزد

 

را فراموش نمیکنم . مادر میگوید که من قشنگ نیشخند

 

میزنم ؟ خودم میدانم . از داداش به ارث برده ام . ولی

 

اخمهایم به پدر رفته . باز خوب است که یک چیزی از

 

داداش یاد گرفتم ! اگر به پدر برده بودم که الان میرغضب

 

بودم . راستی گفتم مادر ! اصلآ یاد مادر نبودم . تازگیها

 

خیلی مَشَنگ شده ام . خدایم را یادم میرود . مادر را

 

یادت می آید ؟ آن اوایل که خبر مفقودالاثری داداش را

 

برایمان آورده بودند . چقدر بی تابی میکرد ! البته همه

 

مان همینطور بودیم . ولی مادر خیلی بی تاب تر بود .

 

الان فکر کنم تو بهتر بفهمی که مادر چه میگوید ؛ چون

 

خودت دوتا دسته گل داری و میفهمی که مادر شدن چه

 

حسّی دارد . فکرش را بکن،یک نفر بچّه ات را اغفال کند

 

و ببرد . و فکرش را بکن که تو بدانی که دیگر فرزندت را

 

نمیبینی . میتوانی بگویی چه حسّی دارد ؟ من که

 

نمیدانم . ولی بین خودمان بماند ؛ هیچوقت نمیتوانم

 

اینرا اعتراف کنم . وقتی مادر از داداش حرف میزند چه

 

بگویم ؟ بگویم : ببخشید مادر ، من نمیدانم تو چه

 

میگویی ؟ بگویم من نمیدانم تو چه حسّی داری ؟ پس

 

تو را به خدا به من هم بگو ؛ از دست دادن فرزند چه

 

حسّی دارد ؟ چه حسّی دارد که بفهمی فرزندت را در

 

راهی قربانی کردی که بجز ضرر برای خود و خانواده و

 

کشورت هیچ سود ! دیگری نداشته ؟ که بفهمی

 

اسماعیلت را در حالی به قتلگاه فرستادی که نه

 

ابراهیم سلّاخ بوده و نه دستور پروردگاری در بین بوده و

 

نه حفظ ناموس و موطنی . که بفهمی شیطان در جلد

 

جبرئیل بر فرزندت نازل شده و او را اغفال کرده . و به من

 

بگو که چه حسّی دارد اگر بفهمی همان فرشتهء نازل از

 

جسد فرزندت و فرزندان دیگر مادران پلّه ای ساخته برای

 

بالارفتن از کوه آز و نائل آمدن بر قلهء سیاست .

 

 

 

 

 

بگو ! اکنون که فهمیدی شیطان تو و فرزندت و دیگر

 

مادران و فرزندان را فریفته چه کار میکنی ؟ آیا مثل

 

همیشه گریه میکنی و واگذارش میکنی به جبرئیل و

 

میکائیل ؟ آیا باز هم حاضری فریب همان شیطان را

 

بخوری ؟ آیا حاضری دیگر فرزند خودت یا دیگر فرزند

 

مادران دیگر را فدایش کنی ؟ آیا هنوز حاضری هر روزه از

 

ترس فریفته شدن خودت را در پستو پنهان کنی ؟

 

مادرم! فکر نمیکنی که این شیطان با یک اعوذ بالله نابود

 

میشود ؟ فکر نمیکنی این شیطان هنوز هم با دم زدن از

 

شریعت و روزگار بهتر و فردای روشن و .... به فکر فتح

 

دیگر قلّه های دنیاست ؟ فکر نمیکنی که تمام کاخ و برج

 

و باروی ساخته شده اش را میشود با یک بسم الله به

 

گورش تبدیل کرد ؟ مادرم !! عزیزم !! تو بسم الله بلدی ؛

 

من خودم شنیدم که چند دفعه بلند " الله " را صدا زدی .

 

میدانی کجا ؟ زیر پلّه های خانهء قدیممان . همان شبها

 

که بمب بر سرمان میریخت . همان روزها که همین

 

شیطان ملعون داشت از روی جنازهء داداش بالا میرفت .

 

همان روزها که درب خانه را به هوای پناه دادن به مردم

 

بی پناه باز میگذاشتی . همان روزها که با مشتی

 

تنظیف و بتادین به خیابان میرفتی و با بقیهء مادران

 

فرزندان زخمیتان را تیمار میکردی . همان روزها که برای

 

گرفتن دو پاکت سیگار وینستون نصف روز را صف می

 

ایستادی . همان روزها که برای سیر کردن شکم من و

 

خواهر و برادرم هر دری را میکوبیدی . همان روزها که

 

برای آزادی من از زندان " با الله " میگفتی . همان روزها

 

که گریه میکردی و نابودی طاغوت را از خدا میخواستی .

 

 

 

 

 

 

مادرم ! عزیزم ! بهترینم ! آن طاغوت مُرد و طاغوت بدتر

 

از آن آمد . طاغوتی بس ملعون تر و منفورتر از طاغوت

 

قبلی ؛ که اگر طاغوت قبلی در شب تاریک فرزندت را

 

می ربود ، طاغوت فعلی مرا در روز روشن میکُشد و با

 

دستان خونی برایت " جوشن کبیر " سر میدهد . پس

 

مادرم ، خدایم !! بسم الله را به یاد بیاور . آنرا ورد زبانت

 

کن . همانطور که قبلآ ورد زبانت بود . بگذار که تمام

 

شیاطین از وجودمان دور شوند . بگذار که این بار فریب

 

طاغوتیان دیو صفت را نخوریم و بتوانیم فرق شیطان و

 

فرشته را بفهمیم . و بگذار که خودمان انتخاب کنیم

 

جهنّم و بهشتمان را .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در Sun 10 Jun 2007

 

 

0 – حرف زیاد دارم ، ببخشید ؛ وقت اضافه هست خدمتتون ؟

 

1 – مقدار نفرت در واحد وزن سیخی چنده ؟

 

2 – عیب نداره عزیزکم ، بیا بریم خونهء من با هم چن کلمه

 

صحبت کنیم ، دلت وا میشه . بعدش تو لباست رو تنت میکنی

 

و میری دیگه ....

 

3 – یعنی ما اینقد احمقیم که به خودمون هم ایست بدیم ؟ با

 

وجود اینهمه تابلو .....

 

4 – چقدر خوب است که واژه ای به اسم توجیح داریم . یادت

 

بخیر دهخدا

 

5 – ببخشید ؛ میتونین منو تو بخش لالها زنجیرکنین ؟ لطفاً

 

6 – نه !!! کرمها عمراً همزادشون رو نمیخورن . میرم به

 

سوسایتیشون و در رو با لگد باز میکنم و داد میزنم : کرمهای الاغ ،

 

این علامت رو میشناسین ؟ این علامت حاکم بزرگ حضرت کرمه .

 

( فقط باید زودتر به فکر یه تولید کننده باشم ، احتمالاً فروشش

 

بالاس )

 

7 – راستی هنوز بهم نگفتی ؟! اگه اون پرستاری که تو زایشگاه

 

عوضت کرد رو ببینی چیکارش میکنی ؟

 

8 – اصولاً در جهان امروزی که شاهد پیشرفت روزانهء دانشمندان

 

در تمام عرصه های تکنولوژی هستیم ؛ کارامبولاریزم نقش ویژه

 

ای را ایفاگر است .

 

9 – تو پشت اون قایم شدی یا اون پشت تو ؟ خوب لامذهب ؛

 

بذار همه بفهمن چی چی میگی ...... نمنه ؟ نمیخواد بابا ، همون

 

که کسی نفهمه خیلی بهتره ؛ مرتیکه هرزهء پتیاره .....

 

10 – برادر گرام ، میدونی آی پی چیه ؟ نوکر جدّتم . اینقدر پیش

 

               نرو . خوشش نمیاد . فکرکردی اونجام شافی کاپه ؟

 

( قسم پیش آهنگی میل شد )

 

11 – ای رسول ما ، در زمین بگرد و ببین چه احمقی از قول ما

 

گفته که انسانها بیش از دروغ به هوا احتیاج دارند ؟ و البته ما

 

انسان را از دروغ آفریدیم ، دیریری دیریم .

 

12 – از آخرین باری که آخرین آفریدهء خود را خوردیم دیگر خدای

 

کسی نیستیم @ لابد یُبس شدیم @ و ما خودمان بر تمام امور

 

واقفیم .

 

13 – عزیزکم ؛ به نظرمن آقایون فرقی نکردن ، خانوما گشاد

 

شدن . شایدم برای این غذاهای هورمونی هم باشه ( بازم یادت

 

بخیر دهخدا )

 

14 – ناراحت بودم از خشتهایی که دارم روی دیوار دورم میذارم ،

 

شهرداری دستور داد که : به دلیل افزایش استقامت دیوارها ،

 

من بعد از بتون آرمه استفاده شود . دیگه چی میخوای دیوونه ؟

 

15 – میشه بازم گفت ؟ مچّکرم لطفاً . شما هست کیلی کوب .

 

من دید شما را Bis  ؟ راستی شما چند سالش هست ؟

 

اوه ، Great  . سی یو .

 

 

+ نوشته شده در Tue 5 Jun 2007

 

 

 

یادت می آید ؟ با هم بودیم .... من و تو و اسنوبال و اسکوئیلر و موزز ( که با هیچکس نبود ) و بلوبل و باکسر و باقی دوستان . آنروز را یادت می آید ؟ آنروز کذایی را که سخنان میجر پیر را آویزهء گوش کردیم و آن جونز ملعون را از کشور ؛ ببخشید ، از قلعه فراری دادیم ؟ یادت می آید بعدش چقدر خوشحالی کردیم ؟ اوّلین آواز « تمام حیوانات ایران » را با هم خواندیم . و بعد بالای تپّهء وسط چراگاه رفتیم ، آن طلوع آفتاب را یادت می آید ؟ و بعدش ... بعدش تو شدی « ناپلئون » . در ابتدا خیلی خوش میگذشت . بعضیمان شدیم مثل باکسر ؛ شعارمان هم شد : « من بیشتر کار میکنم » ( وبعدآ به « همیشه حق با رفیق ناپلئون است »  تغییر یافت ) . بعضیمان هم « دو پا بد ؛ چهارپا خوب » را میخواندیم . یادت می آید ؟ تو رو ابولفضل یادت می آید ؟ همه چیز خوب بود . دیگر کسی ذبح نمیشد و کسی زندان نمیرفت ؛ تا زمانی که آن مشکل پیش آمد . یادت می آید ؟ صاحبان از خدا بی خبر فکسوود و پینچفیلد به همراه جونز و چند نفر دیگر به کشورمان حمله کردند . یادت می آید که چقدر شهید دادیم ؟ ( من هنوزم عزادار برادرمم ...  ) ولی بالاخره آنان را فراری دادیم . یادش به خیر ..... بعدش چه شد ؟ چه شد که اسنوبال منافق شناخته شد ؟ مالی هر روز کجا غیبش میزد ؟ چرا تو که اوّل « ناپلئون » بودی شدی « رفیق ناپلئون » و بعدش شدی « پیشوا » ؟ چرا قوانین حیوانیمان عوض شد ؟ مگر نگفته بودیم : " هر چه چهارپا و بالدارست دوست است ؟ پس چرا مرغان را کشتی ؟ مگر نگفتی هیچ حیوانی لباس تنش نمیکند ؟ پس آن کتهای چرم چه بود بر تنت ؟ مگر نگفتی هیچ حیوانی در رختخواب نمیخوابد ؟ مگر نگفتی هیچ حیوانی الکل نمینوشد ؟ مگر نگفتی همهء حیوانات برابرند ؟ پس چرا بعضیها برابرتر شدند ؟ اصلآ مگر نگفتی هیچ حیوانی حیوان دیگر را نمیکشد ؟ مگر تو حیوان نبودی ؟ مگر از بشریّت متنفّر نبودی ؟ مگر نگفته بودی تمام دو پا ها دشمنند ؟ پس چرا روی دو پا راه میرفتی ؟ پس چرا ..................... ؟

 

من ناراحت نیستم . من اصلآ ناراحت نیستم . چون یک صاحب جدید دارم که مرا درک میکند . البته او هم بشر است و گاهی اوقات از من کار زیادی میکشد . ولی بعضی اوقات دستی به سر و گوشم میکشد و نعل هایم را تعمیر میکند . فقط دلم به حال آن سالهایی میسوزد که چطور خام شدم و برایت جان کندم . چقدر به توله سگها و توله خوکها درس دادم . یادت می آید ؟ یادت می آید ؟ جان من یادت می آید ؟ مسلّمآ نه . اگر روزی یادت بیاید که دیگر از این کارها نمیکنی . البته خودت که ......

 

 

همیشه میگفتم و میگویم : « خرها عمر طولانی دارند ، هیچکدام شما تا بحال خر مرده ندیده اید .... » الباقی بقای عمرتان

 

با عرض احترام ، بنجمین

 خر پیر مزرعهء ماانر

 

 

+ نوشته شده در Tue 29 May 2007

به خدا و به تمام ماموتها و آمیبهایی که آفریده ؛ این چیزی نیست که میخواستیم . به همان جقّهء همایونی که به گا رفت قسم !! فکر میکردیم مثل خودمان آدمید ، فکر میکردیم حالمان بهتر میشود . پیش خودمان گفتیم : شاید کبریت 1 قرانی گران است . شاید کسی بیاید که آنرا مجانی بدهد . پیش خودمان گفتیم : مگر ما آدم نیستیم ؟ کاپیتولاسیون دیگر چه صیغه ای است ؟ گفتیم : هر روز هزاران تومان بابت عیاشیهای بالائیها خرج میشود ؛ شاید کسی بیاید که خرج اضافی نتراشد . گفتیم : مرتیکهء بی غیرت چادر از سر ناموسمان میکشد . شاید کسی بیاید که ناموس پرست و باغیرت باشد . گفتیم : معلوم نیست سرمایهء کشور را چه میکند؟ گفتیم : شکم گرسنه انقلاب سفید و دروازه های تمدّن نمیفهمد . گفتیم خانه های تاریک و بی برق انقلابشان هم سیاه است ، گفتیم : کسی را میشناسیم که زندانی است ، کسی را میشناسیم که گرسنه است ، کسی که بر اوظلم شده ، کسی که اسیر است ..... همینجور گفتیم و گفتیم و گفتیم ......

 

 

+ نوشته شده در Tue 29 May 2007

 

 

۱ - الو ؛ اونجا باغ وحشه ؟ الو .... هوی ، الو ....

بی فرهنگ ؛ چرا قط کرد ؟

الو ؛ اونجا باغ وحشه ؟ ميخوام يه کرم اهدا کنم .

نذریه ؛ نذر کردم وقتی بالغ شدم وقف باغ وحشش

کنم . کی ميايين ببرينش ؟ داره نم نم میرینه تو

فلسفهء زندگيم . چی ؟ به شما چه ؟ آقای عزيز ،

پس من چيکارش کنم ؟ ولش کنم بره ؟ کجا بره؟

الو ؛ الو ، مادر قحبه ..... چرا قط میکنه ؟

 

 

۲-  به همين سادگی میشه کرمه رو ولش کنم بره

واسه خودش بچّره . به من چه که يه قورباغه

ميخوردش يا میشه بوقلمون شب کریسمس

گنگيشکه و توله هاش ... خدا رو چه دیدی ؟

شاید هم دوتا الاغ به فرزند خوندگی قبولش کنن .

بذار بره بابا ، گور باباش ....

 

 

۳ - برو ، دِ برو دیگه ٬ اَه ، تو کرمی یا کنه ؟

 

 

۴ - رفت ......

 

 

۵ - کرمم رفت ، کرم داشتم که کرمم رفت ؟ کرمم

کرم داشت که رفت ؟ کرمم رفت .... ینی الان

کرمم کجاس ؟ گیر اون گنگیشکه افتاده یا اون

خره ؟

 

 

۶ - کاشکی حداقل خودم خورده بودمش .....

کلّی کالری داشت .... حالا باید برم بازار و یه

کرم جدید بخرم و بزرگش کنم ، ولی .....

 

 

۷ -  به خودم قول میدم ایندفعه خودم بخورمش

یه گازم به هیشکی نمیدم ....حتی شما دوست

عزیز که تا بحال بهتون نگفتم دوستتان دارم

و اینجور زرت و زورتا .... بروید لطفآ ، توقف

بیجا مانع « کسب » شد ، بود ، است ، میباشد .

 

  

                                « باتشکّرجات »

                         «  ماستبندی ما و دوستان  »

         « ارائه دهندهء بهترین کشک و فلسفه های کشکی »

                              « حتی در مکان شما »

 

 

 

+ نوشته شده در Tue 22 May 2007