گذشته از بازیهای سیاسی ( که اجالتآ خیلی هم تو ایران بازارش داغه و روز به روز داره داغتر میشه ) معتقدم که دولت فعلی داره آخرین زورهاشو میزنه که بتونه دِینی که رهبر معظم به گردنش انداخته رو ادا کنه . شاید این اصولگراهای " ناپلئون صفت " حدود 7 ماه فرصت داشته باشه که دقّ دلی های تمام 16 سالی رو که جلوی مردم و بالاخص دانشجوها لبخند ژوکوند زدن رو خالی کنن و بتونن با خیال راحت تا آخر عمر خونه نشین بشن . البته این در صورتیه که اروپا و بالاخص آمریکا هم بتونه تا ژانویه به بازیهاش با ایران ادامه بده و یهو تُرک بازیش گل نکنه و بزنه کاسه کوزهء دکتر هاله نژاد رو به هم بریزه . و امّا حرف اصلی : تو این هاگیر واگیر این آقای داورجان ( که ما ارادت خاصّی هم بهش داریم ) فتوا صادر کردن که : " در انتخابات شرکت کنیم و انتخابات رو تحریم نکنیم " .و الان روی سخنم با این جناب نبوی جانه : عزیز دل برادر ؛ اگه یه جوون سی و یکی دو ساله مثل من به این شعارای صد تا یه غاز و خر کننده دل ببنده نمیتونین ازش خرده بگیرین . چرا ؟ چون ما نسل من تا اومدن شیر خشک رو کنار بذارن و کم کم پورهء سیب زمینی بخورن انقلاب شد و بعدش هم اون بازی سیاسی پیش اومد که باعث سرگرم شدن مردم و هدر رفتن پتانسیل مردمی که در اثر انقلاب بوجود اومده بود شد . ولی از شمایی که نسل قبل ما به حساب میای و بقول معروف زیر و روی روزگار رو دیدی انتظار نداریم ک همچین حرفی بزنید و سعی کنید مردم رو الکی به آیندهء روشن امیدوار کنید . حالا خدمتت عرض میکنم کدوم حرف : سید جان ، من از حدود 16 - 17 سال پیش با افکار شما آشنا شدم و از همون موقع به یکی از خواننده های مطالبتون تبدیل شدم . شاید ادعای دروغی نباشه اگه بگم صبح به صبح روزنامه هایی که شما براشون مینوشتی رو میگرفتم و یا جزو اوّلین افرادی بودم که کتابهای شما رو تهیه میکردم . از بی ستون و بوی تمشک وحشی و ... گرفته تا تهرانجلس . همیشه فکر میکردم که حرفت برام حجّته و بعدآ که خودم هم کاملآ اتفاقی همکار شما شدم سعی کردم افکار و عقایدم رو با شما هماهنگ کنم و چیزی رو بنویسم که فکر میکردم اگه شما هم جای من بودید دربارهء این مطلب همین موارد رو مینوشتین . ولی ... ولی این آخرین فتوای شما بدجوری ناراحتم کرده و راستشو بخواین با شناختی که از شما دارم انتظار نداشتم که همچین برخوردی رو دربارهء انتخابات آتی داشته باشین . شما گفتین که دوست ندارین تا بعد از انتخابات دربارهء حسین درخشان و امثالهم صحبت کنید . منم به نظر شما احترام میذارم و از فرد خاصّی صحبت نمیکنم و فقط حرفای خودم رو باهاتون میزنم . آقای آسِد ابرام ؛ شما از همون نسلی هستید که بر علیه کاپیتولاسیون و لنینیسم و بورژواسی دولتی قیام کردین و باعث شدین که در اون برههء زمانی از اونی که بودیم زبون تر نشیم . من با مطالعاتی که از اون دوران دارم و همچنین با استماع تجارب بزرگترایی که به قول معروف سرشون به تنشون می ارزید به این نتیجه رسیدم که اون رژیم واقعآ داشت به جاده خاکی میرفت و چه بسا اگه تا به حال دوام آورده بود ما در حال حاضر یه کشوری داشتیم صد ها برابر بدتر از شوروی و کوبا و آنگولا . و امّا برادر عزیز ؛ ما نمیدونیم ، ولی شما که باید بدونید که در تاریخ 9000 سالهء این سرزمین هیچ وقت نشده که حکومتی سقوط کنه و دولتی بهتر از قبلی تشکیل بشه . آیا شده ؟ آیا بعد از حکومت کریمخان و امیر کبیر ما غرور گذشته رو به دست آوردیم ؟ فکر میکنید که ما برای چی دربارهء 300 اینقدر تند برخورد میکنیم ؟ آیا برای این نیست که ما بجز گذشتهء درخشانمون چیز دیگه ای نداشته باشیم ؟ فکر نمیکنید که در زمان حملهء مغولها به ایران هم دقیقآ ما وضعیتی مشابه الان داشتیم ؟ آیا فکر میکنید که ایرانیهای اون موقع نمیتونستن جلوی حملهء مغولها و عثمانی ها و مسلمونهای پاپتی رو بگیرن ؟ آیا بعد از اینهمه سال که مینویسید و برای روشن شدن اذهان و افکار مردم تلاش میکنید ؛ فکر نمیکنید که بهتره یک بار هم که شده تابو شکنی کنیم و عجم جماعت رو سیر کنیم و ببینیم چی پیش میاد ؟ هنوز هم افکار صدا سیمائی تو سرتونه ؟ : " و البته وظیفهء هر ایرانی و هر مسلمان است که در تعیین آیندهء خود سهیم باشد و اجازه ندهد که استعمارگران غرب و شرق دربارهء او و مملکتش تصمیم بگیرند ... " من فکر کنم برای یک بار هم که شده بیاییم و این پوپولاریسم پوسیده رو از ذهنمون بیرون کنیم و در انتخابات شرکت نکنیم و ببینیم ؛ ببینیم که چی پیش میاد ! جنای نبوی جان ، من در جای دیگه هم گفتم و در اینجا هم اون حرفها رو تکرار میکنم : ما ایرانیها هیچ وقت و هیچ وقت در سرنوشت خودمون و کشورمون سهیم نیستیم ، چون نه انتخابات بی غل و غشی داریم و نه سیاست مدار ورزیده ای که بهش رأی بدیم . پس بهتره که الکی وقتمون رو تو صفهای عریض و طویل رأی هدر ندیم بیخودی شناسنامهء سیاهمون رو سیاهتر نکنیم و با این کار مسخرمون سوژهء چند ماههء صدا سیمای ایران رو تأمین نکنیم . شما اعتقاد ندارید ؟ اگه اعتقاد ندارید من حاضرم بهتون ثابت کنم . انتخابات سال 76 که یادتون هست ؟ البته که باید یادتون باشه ، ناسلامتی خودتون یکی از دست اندر کاران و یا بهتر بگیم مروّجین فرهنگ انتخابات بودین . ولی آخرش چی شد ؟ بغیر از 8 سال تو سری خوردن مردم و بالاخص دانشجوها و 8 سال عقب افتادن از پیشرفت اقتصادی ؟ ( که البته آقای ابراهیم رها تو کناب دو قطعه عکس 4*6 بهتر توضیح دادن ) البته میدونم که شما هم فکر نمیکردین که خیابان سئولی باشه و وزارتی و یونسی و ... ولی داور جان ، کسی که نقش مبلّغ رو بر عهده میگیره هم باید قسم صداقت بخوره ، حتی قسمی محکمتر از قسم پزشکی ، که اگه پزشک در طول طبابتش با جون تعداد کمی آدم سر و کار داره ؛ یک سیاست مدار در یک لحظه با جون ملیونها ملیون آدم بازی میکنه و یک دستور و یا پیشنهاد یک سیاست مدار میتونه یک هیروشیمای جدید بسازه . شمایی که میدونستی " ناپلئون " 9 تا توله سگ رو برای روز مبادا پرورش داده ، آیا وطیفهء شما نبود که حدیث " النظافه من الایمان " رو زودتر احیا میکردی ؟ شما که میدونستی آقای محمود قشنگ چه خدمات ارزنده ای به زندان اوین کرده ، چرا منظورت رو برای عامهء مردم و به سبک عامی تر بازگو نکردی ؟ شما که میدونستی و میدونی که این کشور با وجود امثال جنّتی ها و رجبی ها و عسگر ها و لاجوردی ها هیچوقت روی خوش ندیده و نخواهد دید ؛ پس چرا هنوزم برای روشن شدن مردم دنبال کلیشه میگردی ؟ الان حتمآ میخوای بگی که : " گفتیم و گفتند ، ولی گوشی نشنید و ما بجای مردم تاوانش رو دادیم " . میدونم داور جان . من هم گفتم ، من هم تاوانش رو دادم . میتونی از جناب آقای ظفرقندی استعلام کنی ... ولی آیا کار تموم شد ؟ آیا وظیفهء من و شما تموم شد ؟ فکر نمیکنی که من و شمایی که خودمون رو از طرفداران اصلاحات میدونیم هم احتیاج به اصلاح شدن داریم ؟ فکر نمیکنی که بعد از یک عمر تو سری خوردن بهتره که به فکر چاره باشیم ؟ فکر میکنی که من و امثال من تا کی میتونن بیرون از ایران زندگی کنن و شبهای تهران و دربند و جمشیدیه یادشون بره ؟ من هم 9 سالی هست که تو ایران زندگی نمیکنم . البته فعلآ ایرانم ، ولی من هم مثل شما فکر کردم که اگه از بیرون جهنّم رو ببینم خیلی بهتر میتونم اونو برای مردم بازگو کنم . ولی فکر کردی که این جهنّم رو ما با دستای خودمون ساختیم و تحویل آتش داران دادیم و به چاک زدیم ؟ و حالا داریم به مردمی هشدار میدیم که خودمون اونا رو تحویل دیوهای هفت سری دادیم که الان اینقدر کریه و خون آشام شدن که در مواقع بیکاری و اگه کسی قدرت ایستادگی در برابر سرب داغشون رو نداشته باشه به پر و پای خودشون هم میپیچن . ابراهیم جان ، داور جان ؛ من هم مثل خودت اهل طنز و انتقاد طنزم . درست عین خودت . البته هیچ وقت کپی برابر اصل نمیشه ، ولی دارم نهایت سعیم رو میکنم که از راه عامّه پسند ایرادهای مردم رو به بهشون گوشزد کنم . ولی این دفعه رو نتونستم . دیدم که برادر 20 سالم چجوری هر روز با ترس و لرز از خونه بیرون میره و چجوری خواهر زاده های 7 – 8 ساله ام ، با این سنّ کمشون نسبت به آینده نا امیدن . دیدم که چجوری مأمورای ویژه چند روز پیش هر کسی ؛ اعم از زن و مرد و پیر و جوون دم دستشون بود میزدن و توی خیابونهای همین تهرانی که من و شما یک زمانی هوای آلودش روحمون رو زنده میکرد زهر چشم میگرفتن . دیدم که چجوری با ناموس مردم رفتار میکنن و هر بی ناموسی ای که از خونوادهء خودشون دیدن رو به اونها نسبت میدن . دیدم که پدر 60 ساله ام برای پیدا کردن یک لقمه نون حلال روزی چند ساعت عرق میریزه و مادرم برای گرفتن سیب زمینی کیلو هزار تومن چندتا محلّه رو زیر پا میذاره . من خودم وقتی که ایران نیستم خیلی راحت تر میتونم به خودم و خونوادم امید بدم که " چیزی نیست ، حل میشه " و از این جور حرفا . ولی سیّد جان ، الان دیگه سال 76 و 77 نیست که بالاخره امید داشته باشی که اگه حرفی میزنی و مشت و لگدی میخوری بالاخره صدات به گوش دو نفر میرسه . الان صداتو فقط خودت میشنوی و بس . الان دیگه اینقدر کار از کار گذشته که با خندیدن به " چی توز " و " شمسی پهلوون " و " فاطمه گوزو " و ... نمیشه کاری رو پیش بُرد . من فکر کنم که بهتره که بجای شعار دادن و سرگرم کردن مردُم به چپ و راست و بالا و پائین ، اونا رو آدم حساب کنیم و براشون تشریح کنیم که : هر کی به فکر خویشه ؛ پس به فکر خودتون باشین و کاری کنید کارستان . سیّد جان ، برای گفتن و نوشتن حرف و بحث زیاده ، ولی نه میخوام شما رو با اراجیفی که خودم فکر میکنم درسته ناراحت کنم و نه میخوام تمام تقصیرات و کاستی ها رو به گردن شما و هم قطاران عزیزتون بندازم ، که خودم میدونم این ملّت ایران اینقدر سطحی بین و احمق شدن که با یه سریال " اوشین " میشه حدود 3 سال سرگرمشون کرد و با 50 هزار تومن حقوق فردی میشه غیرتشون رو هم خرید . و این چه خوبه که ملّتی که فکر میکردن رئیس جمهورشون وحی منزل و خاتم الانبیاء دوّمه تازه با زوایای تازه ای از شخصیت بارزش آشنا شدن و این ملّت باید خیلی خوش شانس باشن که تا چند ماه دیگه هم رگ غیرت گ8 بالا نزه و شاهد یه بازی سیاسی جدید نباشن . الحق که سینوهه کتاب معرکه ایه . تو سینوهه اومده : " اگه میخوای بر ملّت حکومت کنی چیزهای بی ارزش رو برای اونا مقدّس کن . مثل جنگ " . آیا واقعآ جنگ مقدّسه ؟ آیا انگشت تو سوراخ مار کردن و بعد مقابله در برابر مار مقدّسه ؟ و سیّد جان ، به عنوان یک بزرگتر و یه پیشکسوت به من یاد بده که چجوری به این ملّت بگم که حتّی برای یک بار هم که شده چشمای خمارشون رو باز کنن و کتاب " قلعهء حیوانات " رو یه نگاهی بندازن ؟ دوستدارت ؛ سیاوش
+
نوشته شده در Mon 11 Jun 2007
|

نمیدونم تا بحال کتاب « انگلستان » نوشتهء " نیکوس کازانتزاکیس " رو خوندین یا نه . ولی من بهتون پیشنهاد میکنم حتمآ این کتاب رو مطالعه کنید . نه برای اینکه من انگلیسیم . بلکه برای اینکه مطمئنم با مطالعهء این کتاب به وجوه تازه ای از دیدگاه یکی از نژادها به زندگی آشنا میشین . و صد البته جا داره که بگم که من تمام تفکّرات این آقای نویسنده رو تصدیق نمیکنم . کما اینکه میبینم خیلی از تئوریهای ایشون در مورد نژاد بریتیش کاملآ غلطه . مثلآ ایشون برای بازگوئی قشر کارگر جامعهء انگلستان در جائی از این کتاب مرقوم فرمودند که : « انگلیسی ها گلّهء گوسفند نیستند که چشم خود را ببندند و اسیر اصول جهانشمولی تحمیلی گردند . در حالی که " جورج اورول " دقیقآ بر عکس ایشون قشر کارگر جامعهء کنونی رو به گوسفندانی تشبیه کرده که با چشمانی بسته فقط خطوط قانون ِ روی دیوار مزرعهء آقای " مانر " رو میخونن و اصلآ هم متوجه نیستند که " سکوئیلر" این قوانین رو شبانه مخدوش میکنه . این کتاب به نظر من از اون جهت حائز اهمیّته که یک خارجی ( یا بقول انگلیسیها outsider ) که اتفاقآ نگاه بازی نسبت به قومیِت ها و ملیِت ها داره اونو بازگو میکنه . مثلآ اگه ما بخوایم دربارهء ایران تحقیق کنیم مسلّمآ یک ایرانی خیلی مسلّط تر و بهتر میتونه چشم مارو به روی حقایق ایران باز کنه تا مثلآ یک روس که شاید چند مرتبه به ایران سفر کرده و خیلی از حقایق جامعه رو ندیده . ولی از این جهت که شما میتونی اون چیزی رو که هستی از دریچهء دید یکی دیگه هم ببینی خودش جالبه . مثلآ من خودم تا بحال به خیلی از این نکات ریز دقّت نکرده بودم . مثلآ این آقای کازانتزاکیس در جائی میگه : انگلیسیها با وجودی که خودشون و نژادشون رو از تمام انسانهای روی زمین برتر میدونن ولی به خودشون القاء کردن که اشراف و نجیب زاده ها رو به چشم احترام نگاه کنن و همیشه خودشون رو مرهون اونها بدونن . شاید " انگلیس " شما رو ناخودآگاه یاد " مستربین " و یا " چارلی " و یا " لورل و هاردی " بندازه . در صورتیکه شما کاملآ در اشتباهید . انگلیس در واقع یعنی طلبکاری ، سردی ، خشونت ، اخم ، حماقت و سیاست . این چند کلمه هم برداشت شخصی خودم بود از نژاد بریتانیایی . و در پایان عرایضم باید یک پیشنهاد دیگه هم براتون داشته باشم : فکر کنم حدود 15 سال پیش بود که کتاب دیگه ای رو از " نیکوس کازانتزاکیس " خوندم به اسم " آخرین وسوسهء مسیح " یا " The Last Temptation Of Christ " که مطمئنم بیشترتون با اسمش آشنائید . به هر حال این کتاب هم یکی از زیباترین کتابهائیه که خوندم و همچنین فیلمش هم یکی از قشنگترین و تأثیر گذارترین قیلمهایی بوده که تا بحال دیدم . پس پیشنهاد میکنم این کتاب رو بخونید و یا حداقل فیلمش رو ببینید .
+
نوشته شده در Sun 10 Jun 2007

روزگاری بود . روزگار خوبی بود . خوب که نبود . برای ما خوب بود . هر چیز که میخواستیم برایمان مهیّا بود . کم بود ، ولی بالاخره بود . بقول معروف باید با زن بابا می ساختیم ! دیگر از " مراد برقی " و " رنگارنگ " و " شبکه صفر " تصویری در ذهنمان نمانده بود . همه جا پر بود از تصاویر امام و رزمندگان . هنوز هم بودند دیوارهایی که بر روی خود خاطرهء دستان خونی را حفظ کرده بودند . به هر حال آن زمان گذشته بود . به هر زحمتی که بود گذشته بود . و ما چشم انتظار دوره ای دیگر بودیم که ببینیم چه میشود . تمام هفته را دلخوش بودیم به حلیم صبح جمعه و ترانه های " عهدیه " و " گوگوش " و " منوچهر " که از رادیو کویت میشنیدیم و گاهی همراه خواهرجان به تناسب جوّ خانه و محلّ استقرار پدر جان حرکات موزونی از خودمان استخراج میکردیم . غروب جمعه برایمان معنای زندگی داشت نه کسالت . روز پارک شکوفه و پارک خیّام و بستنی و فالودهء میدان ژاله بود . هنوز هم بعد از حدود 25 سال که از آن دوران میگذرد برایم بهترین خاطره ها را بر جای گذاشته . نمیدانم ، شاید زنده ام به خاطره . شاید زنده ایم به خاطره . هر روز صبح ساعت ' 6:45 با پیش درآمدی از " تایم " پینک فلوید بیدار میشدیم . الحق که ( برخلاف حالا ) با تمام وجود از آن موسیقی متنفّر بودیم . آرزو میکردیم که روزی سه بار صدای " توجّه ، توجّه . علامتی که هم اکنون میشنوید .... " به گوشمان بخورد تا " تق تق تق " تایم . امّا شب که میشد آرزویمان را پس میگرفتیم . آن آژیر و خاموشی ناگهانی شهر .... گاهی اوقات که فکر میکردیم ممکن است همین الان زیر این پلّه ها مدفون شویم از آرزویی که کرده بودیم پشیمان میشدیم . خواهر جان ! پدر را یادت می آید ؟ همان شبی را که آن دختر بچّهء هم سن تو را از زیر آوار بمباران در می آورد . چند سالت بود ؟ 15 – 16 سال ؟ اصلآ یادت می آید که تا آن زمان پدر جان خشک و بی روح خودت را اینقدر بر افروخته و ناراحت ببینی ؟ همان پدری که مرا با وجود مسمومیّت حاد به دایی جان حواله کرد و اصلآ ککش هم نگزید که مادر مرا به کدام بیمارستان میبرد . باورت میشد که این مرد سر تا پا خاکی و مشوّش همان پدرت باشد ؟ یادت می آید ؟ یادت می آید که تا صبح کنار من خوابیدی و هر 10 دقیقه یکبار مرا صدا کردی ؟ سیا .... خواهرم ! یادت می آید ؟ آن روزی را که قرار بود برادرمان به جبهه برود ؟ حتمآ یادت است . آخر ما همگی او را خیلی دوست داشتیم . به هر حال بچّهء بزرگ بود و ما همیشه حرفش را خریدار بودیم . در ضمن خیلی هم مهربان بود . یادت می آید که صبح ها همیشه ما را با دوچرخه اش به مدرسه میبرد و عصر ها ما را به خانه بر میگرداند ؟ و وقتی که او رفت ما دیگر کسی را نداشتیم که برایمان جگر و کباب بخرد و بعضی وقتها از مغازهء " میراسماعیلی " برایمان توپ پلاستیکی بدزدد یا وقتی " علی حمومی " اسکیت مرا به زور میگرفت او را ادب کند . یادت می آید ؟ میدانم که یادت می آید ؟ مگر میشود همچین انسانهایی را از یاد برد ؟ حتی دوست دخترش هم هنوز به مادر سر میزند . این را خودت به من گفتی . راستی چند سال میگذرد ؟ اووووووووه ؛ 20 سال میگذرد . 20 سال است که من " مایکل جکسون " گوش نمیکنم . چون " بهروز " خیلی " مایکل " دوست داشت . اتاقش را یادت می آید ؟ پر بود از عکسهای مایکل . یادت می آید چقدر قشنگ عروسکی میرقصید و هلکوپتری میزد ؟ حالا یک چیزی بگویم که تا بحال نگفته ام . "داداش " همیشه من را با خودش پیش دوستانش میبرد . ولی سفارش کرده بود که به هیچ کس « حتی تو » چیزی نگویم . میگفت که : ممکن است خواهر هم بخواهد بیاید ، ولی من که نمیتوانم او را بیاورم پیش دوستانم . یک چیز دیگر هم بگویم ؟ بگویم ؟ اوّل قول بده دعوایم نکنی . قول مردانه ؟ بهه ! تو که مرد نیستی ، داداش مرد بود . خوب قول زنانه بده !! قول ؟ قولِ قول ؟ باشد . میگویم . داداش مرا چند مرتبه ( چند مرتبه اش را یادم نیست ) مرا با خودش بُرد پارتی . دلت بسوزد ! اینقدر حال میداد !!! تازه یک بار به من یک قُلُپ کنیاک هم داد . همان شبی که من تنها به خانه آمدم و پدر تا نصفه شب دنبال داداش همه جا را زیر پا گذاشت . یادت می آید که هر کاری کردی که بگویم داداش کجاست من نگفتم ؟ آخر نمیشد که بگویم . ولی حالا میگویم . داداش آن شب آنقدر مست شده بود که نتوانست با آن سر و وضع به خانه بیاید . بعدش هم با فائزه ( دختر حسین آقا بی پروا ) رفتند خانهء افشین اینها . یادت می آید که فردا شبش پدر چه بلایی به سرش آورد ؟ آن نیش خندهای موزیانه اش که زیر مشت و لگد پدر میزد را فراموش نمیکنم . مادر میگوید که من قشنگ نیشخند میزنم ؟ خودم میدانم . از داداش به ارث برده ام . ولی اخمهایم به پدر رفته . باز خوب است که یک چیزی از داداش یاد گرفتم ! اگر به پدر برده بودم که الان میرغضب بودم . راستی گفتم مادر ! اصلآ یاد مادر نبودم . تازگیها خیلی مَشَنگ شده ام . خدایم را یادم میرود . مادر را یادت می آید ؟ آن اوایل که خبر مفقودالاثری داداش را برایمان آورده بودند . چقدر بی تابی میکرد ! البته همه مان همینطور بودیم . ولی مادر خیلی بی تاب تر بود . الان فکر کنم تو بهتر بفهمی که مادر چه میگوید ؛ چون خودت دوتا دسته گل داری و میفهمی که مادر شدن چه حسّی دارد . فکرش را بکن،یک نفر بچّه ات را اغفال کند و ببرد . و فکرش را بکن که تو بدانی که دیگر فرزندت را نمیبینی . میتوانی بگویی چه حسّی دارد ؟ من که نمیدانم . ولی بین خودمان بماند ؛ هیچوقت نمیتوانم اینرا اعتراف کنم . وقتی مادر از داداش حرف میزند چه بگویم ؟ بگویم : ببخشید مادر ، من نمیدانم تو چه میگویی ؟ بگویم من نمیدانم تو چه حسّی داری ؟ پس تو را به خدا به من هم بگو ؛ از دست دادن فرزند چه حسّی دارد ؟ چه حسّی دارد که بفهمی فرزندت را در راهی قربانی کردی که بجز ضرر برای خود و خانواده و کشورت هیچ سود ! دیگری نداشته ؟ که بفهمی اسماعیلت را در حالی به قتلگاه فرستادی که نه ابراهیم سلّاخ بوده و نه دستور پروردگاری در بین بوده و نه حفظ ناموس و موطنی . که بفهمی شیطان در جلد جبرئیل بر فرزندت نازل شده و او را اغفال کرده . و به من بگو که چه حسّی دارد اگر بفهمی همان فرشتهء نازل از جسد فرزندت و فرزندان دیگر مادران پلّه ای ساخته برای بالارفتن از کوه آز و نائل آمدن بر قلهء سیاست . بگو ! اکنون که فهمیدی شیطان تو و فرزندت و دیگر مادران و فرزندان را فریفته چه کار میکنی ؟ آیا مثل همیشه گریه میکنی و واگذارش میکنی به جبرئیل و میکائیل ؟ آیا باز هم حاضری فریب همان شیطان را بخوری ؟ آیا حاضری دیگر فرزند خودت یا دیگر فرزند مادران دیگر را فدایش کنی ؟ آیا هنوز حاضری هر روزه از ترس فریفته شدن خودت را در پستو پنهان کنی ؟ مادرم! فکر نمیکنی که این شیطان با یک اعوذ بالله نابود میشود ؟ فکر نمیکنی این شیطان هنوز هم با دم زدن از شریعت و روزگار بهتر و فردای روشن و .... به فکر فتح دیگر قلّه های دنیاست ؟ فکر نمیکنی که تمام کاخ و برج و باروی ساخته شده اش را میشود با یک بسم الله به گورش تبدیل کرد ؟ مادرم !! عزیزم !! تو بسم الله بلدی ؛ من خودم شنیدم که چند دفعه بلند " الله " را صدا زدی . میدانی کجا ؟ زیر پلّه های خانهء قدیممان . همان شبها که بمب بر سرمان میریخت . همان روزها که همین شیطان ملعون داشت از روی جنازهء داداش بالا میرفت . همان روزها که درب خانه را به هوای پناه دادن به مردم بی پناه باز میگذاشتی . همان روزها که با مشتی تنظیف و بتادین به خیابان میرفتی و با بقیهء مادران فرزندان زخمیتان را تیمار میکردی . همان روزها که برای گرفتن دو پاکت سیگار وینستون نصف روز را صف می ایستادی . همان روزها که برای سیر کردن شکم من و خواهر و برادرم هر دری را میکوبیدی . همان روزها که برای آزادی من از زندان " با الله " میگفتی . همان روزها که گریه میکردی و نابودی طاغوت را از خدا میخواستی . مادرم ! عزیزم ! بهترینم ! آن طاغوت مُرد و طاغوت بدتر از آن آمد . طاغوتی بس ملعون تر و منفورتر از طاغوت قبلی ؛ که اگر طاغوت قبلی در شب تاریک فرزندت را می ربود ، طاغوت فعلی مرا در روز روشن میکُشد و با دستان خونی برایت " جوشن کبیر " سر میدهد . پس مادرم ، خدایم !! بسم الله را به یاد بیاور . آنرا ورد زبانت کن . همانطور که قبلآ ورد زبانت بود . بگذار که تمام شیاطین از وجودمان دور شوند . بگذار که این بار فریب طاغوتیان دیو صفت را نخوریم و بتوانیم فرق شیطان و فرشته را بفهمیم . و بگذار که خودمان انتخاب کنیم جهنّم و بهشتمان را .
+
نوشته شده در Sun 10 Jun 2007

0 – حرف زیاد دارم ، ببخشید ؛ وقت اضافه هست خدمتتون ؟ 1 – مقدار نفرت در واحد وزن سیخی چنده ؟ 2 – عیب نداره عزیزکم ، بیا بریم خونهء من با هم چن کلمه صحبت کنیم ، دلت وا میشه . بعدش تو لباست رو تنت میکنی و میری دیگه .... 3 – یعنی ما اینقد احمقیم که به خودمون هم ایست بدیم ؟ با وجود اینهمه تابلو ..... 4 – چقدر خوب است که واژه ای به اسم توجیح داریم . یادت بخیر دهخدا 5 – ببخشید ؛ میتونین منو تو بخش لالها زنجیرکنین ؟ لطفاً 6 – نه !!! کرمها عمراً همزادشون رو نمیخورن . میرم به سوسایتیشون و در رو با لگد باز میکنم و داد میزنم : کرمهای الاغ ، این علامت رو میشناسین ؟ این علامت حاکم بزرگ حضرت کرمه . ( فقط باید زودتر به فکر یه تولید کننده باشم ، احتمالاً فروشش بالاس ) 7 – راستی هنوز بهم نگفتی ؟! اگه اون پرستاری که تو زایشگاه عوضت کرد رو ببینی چیکارش میکنی ؟ 8 – اصولاً در جهان امروزی که شاهد پیشرفت روزانهء دانشمندان در تمام عرصه های تکنولوژی هستیم ؛ کارامبولاریزم نقش ویژه ای را ایفاگر است . 9 – تو پشت اون قایم شدی یا اون پشت تو ؟ خوب لامذهب ؛ بذار همه بفهمن چی چی میگی ...... نمنه ؟ نمیخواد بابا ، همون که کسی نفهمه خیلی بهتره ؛ مرتیکه هرزهء پتیاره ..... 10 – برادر گرام ، میدونی آی پی چیه ؟ نوکر جدّتم . اینقدر پیش نرو . خوشش نمیاد . فکرکردی اونجام شافی کاپه ؟ ( قسم پیش آهنگی میل شد ) 11 – ای رسول ما ، در زمین بگرد و ببین چه احمقی از قول ما گفته که انسانها بیش از دروغ به هوا احتیاج دارند ؟ و البته ما انسان را از دروغ آفریدیم ، دیریری دیریم . 12 – از آخرین باری که آخرین آفریدهء خود را خوردیم دیگر خدای کسی نیستیم @ لابد یُبس شدیم @ و ما خودمان بر تمام امور واقفیم . 13 – عزیزکم ؛ به نظرمن آقایون فرقی نکردن ، خانوما گشاد شدن . شایدم برای این غذاهای هورمونی هم باشه ( بازم یادت بخیر دهخدا ) 14 – ناراحت بودم از خشتهایی که دارم روی دیوار دورم میذارم ، شهرداری دستور داد که : به دلیل افزایش استقامت دیوارها ، من بعد از بتون آرمه استفاده شود . دیگه چی میخوای دیوونه ؟ 15 – میشه بازم گفت ؟ مچّکرم لطفاً . شما هست کیلی کوب . من دید شما را Bis ؟ راستی شما چند سالش هست ؟ اوه ، Great . سی یو .
+
نوشته شده در Tue 5 Jun 2007

یادت می آید ؟ با هم بودیم .... من و تو و اسنوبال و اسکوئیلر و موزز ( که با هیچکس نبود ) و بلوبل و باکسر و باقی دوستان . آنروز را یادت می آید ؟ آنروز کذایی را که سخنان میجر پیر را آویزهء گوش کردیم و آن جونز ملعون را از کشور ؛ ببخشید ، از قلعه فراری دادیم ؟ یادت می آید بعدش چقدر خوشحالی کردیم ؟ اوّلین آواز « تمام حیوانات ایران » را با هم خواندیم . و بعد بالای تپّهء وسط چراگاه رفتیم ، آن طلوع آفتاب را یادت می آید ؟ و بعدش ... بعدش تو شدی « ناپلئون » . در ابتدا خیلی خوش میگذشت . بعضیمان شدیم مثل باکسر ؛ شعارمان هم شد : « من بیشتر کار میکنم » ( وبعدآ به « همیشه حق با رفیق ناپلئون است » تغییر یافت ) . بعضیمان هم « دو پا بد ؛ چهارپا خوب » را میخواندیم . یادت می آید ؟ تو رو ابولفضل یادت می آید ؟ همه چیز خوب بود . دیگر کسی ذبح نمیشد و کسی زندان نمیرفت ؛ تا زمانی که آن مشکل پیش آمد . یادت می آید ؟ صاحبان از خدا بی خبر فکسوود و پینچفیلد به همراه جونز و چند نفر دیگر به کشورمان حمله کردند . یادت می آید که چقدر شهید دادیم ؟ ( من هنوزم عزادار برادرمم ... ) ولی بالاخره آنان را فراری دادیم . یادش به خیر ..... بعدش چه شد ؟ چه شد که اسنوبال منافق شناخته شد ؟ مالی هر روز کجا غیبش میزد ؟ چرا تو که اوّل « ناپلئون » بودی شدی « رفیق ناپلئون » و بعدش شدی « پیشوا » ؟ چرا قوانین حیوانیمان عوض شد ؟ مگر نگفته بودیم : " هر چه چهارپا و بالدارست دوست است ؟ پس چرا مرغان را کشتی ؟ مگر نگفتی هیچ حیوانی لباس تنش نمیکند ؟ پس آن کتهای چرم چه بود بر تنت ؟ مگر نگفتی هیچ حیوانی در رختخواب نمیخوابد ؟ مگر نگفتی هیچ حیوانی الکل نمینوشد ؟ مگر نگفتی همهء حیوانات برابرند ؟ پس چرا بعضیها برابرتر شدند ؟ اصلآ مگر نگفتی هیچ حیوانی حیوان دیگر را نمیکشد ؟ مگر تو حیوان نبودی ؟ مگر از بشریّت متنفّر نبودی ؟ مگر نگفته بودی تمام دو پا ها دشمنند ؟ پس چرا روی دو پا راه میرفتی ؟ پس چرا ..................... ؟ من ناراحت نیستم . من اصلآ ناراحت نیستم . چون یک صاحب جدید دارم که مرا درک میکند . البته او هم بشر است و گاهی اوقات از من کار زیادی میکشد . ولی بعضی اوقات دستی به سر و گوشم میکشد و نعل هایم را تعمیر میکند . فقط دلم به حال آن سالهایی میسوزد که چطور خام شدم و برایت جان کندم . چقدر به توله سگها و توله خوکها درس دادم . یادت می آید ؟ یادت می آید ؟ جان من یادت می آید ؟ مسلّمآ نه . اگر روزی یادت بیاید که دیگر از این کارها نمیکنی . البته خودت که ...... همیشه میگفتم و میگویم : « خرها عمر طولانی دارند ، هیچکدام شما تا بحال خر مرده ندیده اید .... » الباقی بقای عمرتان با عرض احترام ، بنجمین خر پیر مزرعهء ماانر
+
نوشته شده در Tue 29 May 2007

به خدا و به تمام ماموتها و آمیبهایی که آفریده ؛ این چیزی نیست که میخواستیم . به همان جقّهء همایونی که به گا رفت قسم !! فکر میکردیم مثل خودمان آدمید ، فکر میکردیم حالمان بهتر میشود . پیش خودمان گفتیم : شاید کبریت 1 قرانی گران است . شاید کسی بیاید که آنرا مجانی بدهد . پیش خودمان گفتیم : مگر ما آدم نیستیم ؟ کاپیتولاسیون دیگر چه صیغه ای است ؟ گفتیم : هر روز هزاران تومان بابت عیاشیهای بالائیها خرج میشود ؛ شاید کسی بیاید که خرج اضافی نتراشد . گفتیم : مرتیکهء بی غیرت چادر از سر ناموسمان میکشد . شاید کسی بیاید که ناموس پرست و باغیرت باشد . گفتیم : معلوم نیست سرمایهء کشور را چه میکند؟ گفتیم : شکم گرسنه انقلاب سفید و دروازه های تمدّن نمیفهمد . گفتیم خانه های تاریک و بی برق انقلابشان هم سیاه است ، گفتیم : کسی را میشناسیم که زندانی است ، کسی را میشناسیم که گرسنه است ، کسی که بر اوظلم شده ، کسی که اسیر است ..... همینجور گفتیم و گفتیم و گفتیم ......
+
نوشته شده در Tue 29 May 2007

۱ - الو ؛ اونجا باغ وحشه ؟ الو .... هوی ، الو .... بی فرهنگ ؛ چرا قط کرد ؟ الو ؛ اونجا باغ وحشه ؟ ميخوام يه کرم اهدا کنم . نذریه ؛ نذر کردم وقتی بالغ شدم وقف باغ وحشش کنم . کی ميايين ببرينش ؟ داره نم نم میرینه تو فلسفهء زندگيم . چی ؟ به شما چه ؟ آقای عزيز ، پس من چيکارش کنم ؟ ولش کنم بره ؟ کجا بره؟ الو ؛ الو ، مادر قحبه ..... چرا قط میکنه ؟ ۲- به همين سادگی میشه کرمه رو ولش کنم بره واسه خودش بچّره . به من چه که يه قورباغه ميخوردش يا میشه بوقلمون شب کریسمس گنگيشکه و توله هاش ... خدا رو چه دیدی ؟ شاید هم دوتا الاغ به فرزند خوندگی قبولش کنن . بذار بره بابا ، گور باباش .... ۳ - برو ، دِ برو دیگه ٬ اَه ، تو کرمی یا کنه ؟ ۴ - رفت ...... ۵ - کرمم رفت ، کرم داشتم که کرمم رفت ؟ کرمم کرم داشت که رفت ؟ کرمم رفت .... ینی الان کرمم کجاس ؟ گیر اون گنگیشکه افتاده یا اون خره ؟ ۶ - کاشکی حداقل خودم خورده بودمش ..... کلّی کالری داشت .... حالا باید برم بازار و یه کرم جدید بخرم و بزرگش کنم ، ولی ..... ۷ - به خودم قول میدم ایندفعه خودم بخورمش یه گازم به هیشکی نمیدم ....حتی شما دوست عزیز که تا بحال بهتون نگفتم دوستتان دارم و اینجور زرت و زورتا .... بروید لطفآ ، توقف بیجا مانع « کسب » شد ، بود ، است ، میباشد . « باتشکّرجات » « ماستبندی ما و دوستان » « ارائه دهندهء بهترین کشک و فلسفه های کشکی » « حتی در مکان شما »
+
نوشته شده در Tue 22 May 2007
