تبليغاتX
خشتــــــی دیگـــــر در دیـــــــــــوار

 

آهان ! شناختمت ، باید خود باشی ؛ باد خودِ خرت باشی . با همون رنگِ برونزه .

با همون دامن رو کُسی . اه اه اه ؛ باید خودت باشی ، باهمون خنده های وقیح و

 قیافهء مستآصل      آره ، با همون کیفِ قرمز ِ مسخره که همرنگِ اون بیکینی

و سوتین مسخرته .

راستی ! یادت میاد ما چراسرِ رنگِ ملافه ها  " به تفاهم " نرسیدیم ؟ ( لطفآ )

 

 

 

 

 

 

 

 

 

( تو پرانتز بگم که از ۱۰ سال پیش تا حالا خیلی رشد کردی ها مشالله مشالله ،

فکر کنم حدود  ۲۰  کیلو رشد کردی ........... به خدا قسم   )

 

 

+ نوشته شده در Fri 21 Sep 2007

 

هی دخترک ، احمق نشو ، هی پسر ؛جَو نگیرتت ، وایسا . وایسا تا بزرگ بشی ،

وایسا تا عقلت برسه ، اونوقت میفهمی . میفهمی که نگاه فقط نگاهه ، میفهمی

که عشق پوله ، میفهمی که سلام گرگ بی طمع نیست ، میفهمی که تو هم تاریخ

مصرف داری ؛ میفهمی که چجوری جلوی هَمَشون لبخندهای شیرین بزنی ، چجوری

بگی : من هم از دیدن شما خُرسند شدم . میفهمی خدا هم پوله ، میفهمی که چجوری

خداپرست یا پول پرست باشی ، میفهمی که همه چی کشکه ، میفهمی که آخر سر

میرسی به چیزی که هیچوقت نبودی و نخواستی باشی . میفهمی که چجوری کراوات

گره بزنی و دستاتو به هم حلقه کنی و درخواست یه گیلاس دیگه کنی . میفهمی که

از کجا دستبند بدلی بخری که بیشتر عمر کنه . میفهمی که چرا پرنسس دایانا مُرد .

میفهمی که چرا الکی الکی یه عمر ادای آدمای سیاسی رو در آوردی . میفهمی که اوّلین

نفری که پاشو روی زمین گذاشت چه شکلی بود . میفهمی که چرا یه عمر دلخوش بودی

به کسی که می آید . میفهمی که هیچوقت نمیشه « دو » باشی ، میفهمی که « یک »

با « یک » میشه صفر ، یا نهایتآ « نیم » . میفهمی که چرا همیشه از پیری بدت می اومد .

میفهمی که چرا هیچوقت نخواستی فهمیدن رو بفهمی . میفهمی که پنجاه سال بازیچه

بودی . ۵۰ سال تموم با خودت بازی کردی . جوونتر که بودی بیشتر حمله میکردی ؛ معتقد

بودی که بهترین دفاع حملَس . هرچی بزرگتر که شدی فهمیدی هرچی بیشتر حمله کنی

بیشتر ضد حمله میبینی . هی دخترک !! هی پسرک !! با تو ام ، من هم به سنّ تو

که بودم نمیفهمیدم . الان هم نمیفهمم . من میدونم که نمیخوام بفهمم ؛ ولی تو نمیدونی

 

این فرق یه چیزی حدود ۵۰ ساله .

اوه !!! باید برم . دیرم شده ............

 

پا نوشت : کس ننهء هر کسی که نظر بده

+ نوشته شده در Wed 19 Sep 2007

 

بله ! خدمتتون میگفتم ، صحبت از نوش جان کردن استفراغات فرهنگی بود .

البته شاید برای من خیلی غیر متعارف باشه ، همونطور که برای شما خیلی

نرمال و معمولیه . به دوستان سر زدن و دربارهء مطالبشون نظر دادن ، تعریف و

تمجید از اشعار سروده شده ، نقد کس شعرهای ارسالی . مثلآ نمیشه به کسی

سر زد و نظر نداد ؟ من اینجا مینوسیم : قربونتون برم ، یارو نتیجه میگیره که من یا

خایه مالم یا الکی خوش . من اینجا مینویسم : از همه متنفّرم ، یارو فکر میکنه یا

مالیخولیا دارم یا سوزاک گرفتم . خلاصه که من هر چیزی مینویسم یه مشت آدم

کس خولِ ظاهر بین واسه خودشون فلسفه میبافن و میشن افلاطون . اون یکی

فکر میکنه روانشناسه و را به را شخصیت منو مو شکافی میکنه . این یکی فکر

میکنه من عقدهء خود بزرگ بینی دارم . اون یکی فکر میکنه من دارم سرِ ساختمون

آجر میندازم بالا و اینجا تموم عقده و آرزو هامو عنوان میکنم .

آقایون ، خانوما : از روی دو خط نوشته و چند بیت شعر و دو تا دونه آهنگ هیچوقت

نمیشه به ماهیّت آدما پی برد . یه خورده ساده زندگی کنین و اینقدر فیگوهای فلسفی

نگیرین . همونطور که شما همون شخصیتی رو که بیرون از اینترنت دارین اینجا به نمایش

نمیذارین ، احتمال بدین که همه مثل شما باشن .

 

+ نوشته شده در Sat 1 Sep 2007