سلام دلبرکم ،
دلم برایت تنگ شده بود ، این چند مدّت خیلی پریشان بودم و بدون تو کابوس می دیدم . گاهی اوقات که به غروب آفتاب نگاه میکردم به یاد چشمان زیبای تو می افتادم که گاهی اوقات مرا مینگریستی . راستش را بخواهی این چند وقت همه متوجّه شده بودند که من از چیزی رنج میبرم و هر کدام از دوستان سعی میکردند به نحوی سر مرا گرم کنند و یا جویای علّت ناراحتی و اغتشاش من بودند . ولی میدانی ... من نمیتوانم به هیچ کدامشان حالی کنم که دلم برایت تنگ شده بود ، که چقدر دلتنگت بودم ، آخر آنها نمیدانند که ما چقدر به هم وابسته ایم ، آنها فقط ظواهر قضیه را میبینند . عشقهای آنان اغلب به اتاق خواب ختم میشود . آنها دوست داشتن را فقط در بوسه های عاشقانه میبینند . آنها نمیدانند که ساعتها نشستن در کنار هم و حتّی کلمه ای بر زبان نیاوردن چه حسّ زیبایی دارد . آنها نمیدانند که غروبهای سن خوزه را در کنار معشوق ناظر بودن و بر روی یک چمن دراز کشیدن چه ابهّتی دارد . آه ، عزیزکم ٫ چگونه احساسم را به تو عنوان کنم ؟ چگونه بگویم که تمام عصبانیّتهایم ، تمام بهانه گیری هایم ، تمام اشکهایم در فراغ تو بود ،
+
نوشته شده در Mon 22 Oct 2007

opal جان ، دنبال چیزی میگردی بابا ؟ میتونم کمکت کنم ؟ من چی مینویسم ؟ من چی مینویسم ؟ من کی ام ؟ چی ام ؟ تو کی ای ؟ اینجا کجاس ؟ اینو کی کرد ؟ کی کرد ؟ کی کرد ؟ کی ؟ اصلآ چی باید بنویسم تا نُرمال به نظر بیام ؟ آها ؛ شاید باید یه کم سکسی بنویسم . شاید باید یه کم خایه مال باشم . آها ، باید تبلیغ کنم : هر روز با تیغ ... شیو کنید . فلان محصول ما باعث درازتر شدن معامله تان میشود . نه ! باید یه کم مفیدتر بنویسم : دانلود فلان سریال ایرانی از اینجا یا : جدیدترین نرم افزار موبایل : اینجا بابا جان ، به خدا ؛ به تموم مقدّسات قسم که اگه منو بشناسی میفهمی که خیلی هم عاقلم ! فکر نکن که دیوونه شدم یا بودم . به همون جقّهء همایونی قسم که من یکی از همونائیم که تو بعد از ۳ ساعت لاس زدن باهاشون میگی : خیلی از مصاحبت با شما خوش وقت ! شدم . قسم خوردم که باور کنی الاغ جون . برو واسه خودت ، نیستم دیگه ؛ الانه که بالا بزنم 
+
نوشته شده در Mon 15 Oct 2007

درسته ، بله ، منم همین رو میگم . ینی همینو میخواستم بگم . منتها حرف زدن رو یادم رفته بود و نتونستم منظورم رو برسونم : صبح به صبح که از خواب پا میشی اصلآ به این فکر نکن که کی هستی و چه کسایی رو قراره ببینی و چی کارا بکنی . به این فکر نکن که اجاره خونه و تکس و هزارتا کوفت و زهر مار دیگه رو چجوری پاس کنی . به این فکر نکن که امروز قراره چندجا شارژ بشی . به این فکر نکن که امروز از مووی کلاب چه فیلمایی رو بگیری و ببری ببینی . به این فکر نکن که کجا هستی و فرمون ماشینت راسته یا چپ . به این فکر نکن که سر چارراه باید اوّل تو حرکت کنی یا اون خانوم خوشگلهء بغلی که میخواد بپیچه . به این فکر نکن که امروز دوست دختر یا دوست پسرت رو کجا میبینی ، تو کلانتری محل یا تو استریپ کلاب . به این فکر نکن که با اونی که خوشت اومده میتونی صحبت کنی یا نه . به این فکر نکن که امروز کدوم کراوات رو بزنی و کراواتت چند گره باشه . به این فکر نکن که آیا بارون خواهد اومد یا نه . امروز به هیچی فکر نکن . به خدا فکر نکن . خدا مال تو نیست . مال اونائیه که تو استریپ کلاب و کوچه پس کوچه های منهتن و و بورل هیلز و سوهو دارن حالشو میبرن . اصلآ به هیچی فکر نکن . اصلآ خودت رو ، ذهنت رو خسته نکن . فقط به این فکر کن که یه روز کیری دیگه شروع شده . باید همون آدمای مادر جندهء دیروزی رو ببینی ، باید همون کس شعرای همیشگی رو تحویلشون بدی ( البته با همون لبخند مصنوعی که قبلآ یادت داده بودم ) باید همون دوستان همیشگی اینترنتی رو توی بیبو و اورکات یا پرژن فایو زیارت کنی و به همشون بگی : خیلی ممنونم . من خیلی خوبم . خونوادهء عزیز هم خیلی خوب هستن . هیچ مشکلی نیس . ما همه خوبیم و زندگی کاملآ بر وفق مراده . آخر سر هم سی یا بگی و یکی از همین شکلکای کیری براشون بفرستی که فکر کنن تو یا کس خولی یا زندگی داره رو کیرت میچرخه . اصلآ برای اینایی هم که گفتم ذهن خودت رو درگیر نکن . حتّی به اینهام نمیخواد فکر کنی . فقط یه سرچی تو گوگل بزن و رسالهء عبید زاکانی رو بگیر و مطالعه کن . تا بتونی مثل من منطق الحمار نویس بشی و میتونی نسخهء سل فونیش رو هم بگیر و همه جا مطالعه کنی . اینی که میگم از همه چی بهتره . باعث میشه منطق الوحوشت بالا بره . از من گفتن و از تو نشنیدن . دلم خیلی پره . کاشکی توالت بودی و میریدم روت . راستی ! میشه لطفآ برینم روت عزیزم ؟ الحق که ریدم با این وبلاگ نوشتنم . احتمالآ این قشنگترین پُستمه .
+
نوشته شده در Thu 11 Oct 2007

+
نوشته شده در Sun 23 Sep 2007
