ميدونم . شايد دلت تنگ باشه . شايد ياد روزايي بيفتي كه همينجوري الكي الكي ميرفتي تو يكي از اون كبابي هاي كثيف ميدون 24 اسفند و يه دل سير كباب كوبيده ميخوردي . شايد هم اشتباه كنم ، نميدونم ! فقط تذكّر بدم كه پاتو اينقدر روز ترمز فشار نده ، ماشين حركت نميكنه ، اين مخ توئه كه داره ميچرخه . اصلآ بذار مستقيم برم سر اصل مطلب : خريّت نكن ، آخر آخرش 30 سال ديگه زنده اي ؛ غير از اينه ؟ غير از اينه كه بايد اين محبّت بي صاحابو خرج يه نفر كني ؟ غير از اينه كه تو يه چشم به هم زدن به اين سن رسيدي ؟ غير از اينه كه مادرت گاييده شد تا تو همين " يه چشم به هم زدن " بتوني كلّي تجربه كسب كني ؟ پس اين غرور تخمي چيه ؟ يادته ؟ نه بابا ؛ چي دارم ميگم ؟ يادت كه نيست . من يادمه ، پس بذار برات بگم : ترم دو دانشگاه كه بودم ( حدودآ سال 74 شمسي ) يه استادي داشتم به اسم « جمشيد .الف » . استاد معماري كامپيوتر بود . يه روز غروب كه داشتم از آموزشگاه برميگشتم ( آخه اون موقع درس ميدادم ) پايين ميدون فوزيه ، همون اوّل كوچه شهرستاني ديدمش ، اوّل يه كم شك كردم ؛ ولي وقتي دقيقتر نگاه كردم شناختمش . ميدوني داشت چيكار ميكرد ؟ چند جفت جوراب دستش گرفته بود و داد ميزد : 3 تا هزار ، 3 تا هزار. باورم نشد . گفتم شايد دوربين مخفيه .گفتم شايد منو سر كار گذاشته ، آخه ما با هم خيلي رفيق بوديم . چند بار با هم شمال رفته بوديم و كلآ رفيقتر از يه استاد و دانشجو بوديم . البتّه اينم به اين دليل بود كه فاصلهء سنّي زيادي نداشتيم . فكر كنم 4 – 5 سال اختلاف سن داشتيم . رفتم جلو و گفتم : آقاي احمدي !! چيكار ميكني ؟يه خورده نگاهم كرد و گفت دارم كار ميكنم . من اَن كف مونده بودم كه نكنه اشتباه گرفته باشم . پيش خودم گفتم شايد مثل فيلم هنديا اين يارو هم دوقلوي نا دونستهء جمشيد باشه . گفتم : آقا ، شما مگه كار نداريد ؟ گفت : چرا ؛ دارم . گفتم پس اين كار براي چيه ؟ گفت : " خيلي مغرور شدم " . ميدوني ؟ اين برام درس بزرگي بود . البتّه در اين كه جمشيد خان آدم غير آدميزادي بود هيچ كيس شك نداشت ، فقط بتهوون و باخ و چايكوفسكي گوش ميكرد . واي كه خوار و مادر آدمو ميگاييد تا يه شمال ميرفتيم و بر ميگشتيم ، ديگه تو تمام مسخره بازيامون يه كلمهء « سمفوني 4 بتهوون » بايد مي بود تا اون هجويه تكميل بشه . حالا منظورم اينه كه تو كه هيچي ، گنده تر از تو هاش هم يه روزي سرشون به سنگ خورده و بقول ملّا منبري ها " به راه راست هدايت شدن " نصيحتت ميكنم كه برگردي و ازش معذرت خواهي كني و بگي كه دوستش داري ، نصيحت ميكنم ازش خواهش كني كه آدم باشه ، نه دستور بدي . نصيحت ميكنم كه نذاري باقي عمرت هم ( كه فاصلهء يه چشم به هم زدنه ) به گا بره و يه وقت چشم باز كني و ببيني كه هيچ كسي رو نداري كه از نبودت ناراحت باشه ، كه هيچ كسي رو نداري كه هر روز عكست رو دستمال بكشه ، كه هيچ كسي رو نداري كه زير بغلت رو بگيره و ببرتت توالت ، كه هيچ كسي رو نداري كه برات دكتر بياره و سوپ درست كنه و ... جمشيد عقيده داشت كه زنها ( بجز وزن مغزشون ) خيلي چيزا كم دارن . معتقد بود كه آفرينش زن حماقت محض خدا بوده . معتقد بود كه زنها دنيا رو از توي حلقهء ازدواجشون نگاه ميكنن ، ميگفت : يه زن ؛ وقتي كه به نهايت روشنفكري برسه ، دنيا رو از تو النگو نگاه ميكنه ( ميفهمي كه ؟ ) ولي بعد ها كه با يكي از رفقاي قديم هم دانشگاهي ( فرزاد ) صحبت ميكردم گفت كه جمشيد ازدواج كرد و خانومش هم توي تصادف موتور فوت كرد . به نظر تو ، به نظر تويي كه الان تو موقعيّت خوب هستي ، به نظر تو كه هر گوشهء دنيا يه دلخوشي واسه خودت دست و پا كردي ، به نظر تو كه چند وقته دوباره فيلسوف شدي و فتواهاي احساسي صادر ميكني هنوز وقت اين نرسيده كه چند جفت جوراب بگيري دستت و بري با نهايت شهامت دادي بزني : 3 تا هزار ..
+
نوشته شده در Wed 19 Mar 2008
