+
نوشته شده در Fri 20 Jun 2008

بعدآ نوشت : قيافه هاي تو عكسو داشته باشين ☺ هر كدوم در نوع خودشون جالبه ، حتّي اون يارو
بهار و تابستون انگار اين دختر بچّه هاي محصّل كمتر پريود ميشن . درست مثل پشه ها . البته پشه ها
پريود نميشن ها ، منظورم اينه كه هنوز كسي نميدونه شبا كجا ميرن . منم نميدونم اين در و دافاي دِم
دستي زمستونا كجا ميرن ؟ به كي ميدن ؟
پي ان : ميخواستم ببينم اين دوست چيني ( سان شرلي ) چقدر احمقه ، ازش پرسيدم : به نظر تو
پشه ها شبا كجا ميرن ؟ گفت : احمق نباش ، شبا ميرن ميخوابن ديگه . فهميدم كه شعورمون تقريبآ
تو يه سطحه و ميتونيم با هم دوست باشيم .
مُتُشَكّريم ♥
كلاهيه بغل اس ِ happens
باز هم مُتُشِكّريم از همهء در و دافهاي دَمِ دستي ♂♂♂
+
نوشته شده در Thu 12 Jun 2008

نشستم تو يه اتاق شيشه اي ؛ پارتيشن بندي شده با شيشه هاي مات . حدودآ 15 – 16 متري . روبروم يه ميز تحرير اداريه . از همونايي كه آدمو ياد اتاق آقاي ناظم مدرسه علوي ميندازه . رو ميز دو سه تا عكس ، از همين عكساي خانوادگيه ؛ با يه ست تحرير رنگ و رو رفته و يه سررسيد قديمي و پاره پوره . گوشهء اتاق يه گلدون گنده با گُلاي مصنوعي بدجوري تو ذوق ميزنه . اينقدر كثيفه كه دارم دنبال جعبهء دستمال كاغذي ميگردم كه براي ثوابش هم كه شده يه دستي بهش بكشم . امّا دريغ از يه دونه دستمال كاغذي مستعمل ، چه برسه به جعبه . سعي ميكنم حواسمو پرت كنم . ميخوام پاشم برم يه سركي بيرون بكشم ، ولي ميترسم كه در بسته باشه و ضايع بشم . ميتمرگم سرجام و خودمو با گوشي سرگرم كنم . ببينم چيز نادخي تو گوشي نباشه كه اينا بهم گير بدن . شنيدم تازگيا تو ايران به آت و آشغالاي تو گوشي موبايلم گير ميدن . اوه اوه ، خوب شد ديدم .. يكي مياد تو ، با پيرهن آبي و شلوار سرمه اي و كفش مشكي ، يه مَن ريش و عينك ويتريني ، يهو ياد كميته مي افتم ؛ به نظر يكي از همين قيافه هاي معموليه : - سلام برادر - سلام ، من برادر شما نيستم . اسم و فاميليمم تو پاسپورت خورده - ناراحت نباشين ، زياد مزاحمتون نميشيم . به هر حال مراحل اداري بايد طي بشه - شما نصف روز منو اينجا زنداني كردين كه مراحل اداري رو طي كنين ؟ كدوم اداره اي الان بازه ؟ يارو ميره ميشينه پشت ميز و عينكشو بر ميداره و خيره ميشه به گوشي اي كه دستمه دلم هُرّي ميريزه : آخه برادر .. ببخشيد ؛ آقا ، آخه قبول كنين كه حمل يه پودر تو قوطي پپسي كه درش هم به طرز ماهرانه اي بسته شده خيلي مشكوكه . ما بايد اطمينان پيدا كنيم كه موّاد ممنوعه نباشه . ميگم : آقاي عزيز ، من كه بهتون گفتم : بدين يكي از همين سربازا تست بزنه و كف كنه تا بفهمين كه .. بيشعور نميذاره حرفمو تموم كنم ، ميپّره وسط حرفم و ميگه : آقا جان ، ما مسئوليم ، مسئوليت داريم . اگه زبانم لال اين مادّه مخدّر بود من چطوري جواب " بالا " رو بدم ؟ - خوب اجازه بدين خودم تست كنم . آخه به من گفته بودن كه از اين مواد تو ايران پيدا نميشه و به اندازهء احتياجت بيار . - نه خير . نميشه . اومديم و اون پودر موّاد روان گردان بود .. - چي چي گردان ؟ - روان گردان ، اكستازي ، اكس ، چه ميدونم ؛ شما بهش چي ميگين ؟ ميزنم زير خنده و همونجوري با نيش باز ميگم : - ما ميگيم چرخ بال ، بعضي وقتام ميگيم كش لقمه يارو نميفهمه اُسكُلش كردم . يجوري قيافه ميگيره انگار فهميده چي ميگم . - به هر حال شما فعلآ بايد تشريف داشته باشيد تا وضعيّت " محموله " مشخّص بشه . اجالتآ " جنس " رو فرستاديم آزمايشگاه براي تعيين نوع مادّه . ميگم : من از ساعت 2 تا حالا اينجام . حداقل بگين برام غذا بيارن . ميگه : اجازه بدين ، يه سرباز باهاتون ميفرستم تا رستوران همراهتون بياد . انتهاي سالن رستورانه . ميتونين غذا بخورين . تو دلم ميگم ايرانيا اگه همين يه مهمون نوازي رو هم نداشتن واقعآ ديگه هيچي نداشتن .. ساعت 3 نصفه شبه . هنوز نشستم تو همين خرابشده . گاهي چُرت ميزنم ، گاهي آهنگ گوش ميكنم ، گاهي پاميشم قدم ميزنم ؛ خلاصه كه داره كلّي خوش ميگذره . خسته كه ميشم به امّيد اينكه خوابم ببره چشامو ميبندم . چشمامو كه باز ميكنم ميبينم يارو پشمالوئه وايساده تو چارچوب در با يه پرونده تو دستش ميگه : تشريف بيارين بريم پيش حاج آقا . ميگم : حاج آقا كيه ؟ اصلآ براي چي ؟ ميگه : جواب آزمايش اومده ، حاجي خودش بايد نامه رو باز كنه . ميرم دست و صورتمو ميشورم ، با آستين كُتم اون گلاي مسخره رو تميز ميكنم ، وسايلمو جم و جور ميكنم و دنبالش راه مي افتم . يارو ميگه : وسايلت رو كجا مياري ؟ ميگم : من با اجازه از حضورتون مرخص ميشم . شب خوبي بود . ميگه : حالا اجازه بده جواب آزمايش رو ببينن ، بعد براي مقصد بعدي تصميم گيري كن . ميگم : اي بابا ، من با اين سن و سال اگه نتونم مقصدمو معلوم كنم كه بايد برم بميرم عموجون يارو انگار ميخواد همون بيسيمي كه دستشه رو تا آخر آنتن بكنه تو كونم ، ولي معلومه كه همون حسّ مسئوليت دست و پاشو بسته . از چندتا راهرو رد ميشيم و ميرسيم به يه اتاق ، رو تابلوي اتاق نوشته : رئيس حراست . در ميزنه و تو ميره و زرتي پا ميچسبونه . بعد از چند ثانيه منم ميرم توي اتاق . يه ياروي ديگه نشسته پشت يه ميزتميز تر از ميز قبلي ، پيرهن مشكي يقه آخوندي تنشه و يه جاي مُهر رو پيشونيشه . دو سه تا انگشتر كت و كلفت عقيقم دستشه . ميگم : سلام حاج آقا ، تسليت ميگم . ميگه : چي چي رو تسليت ميگي ؟ ميگم : همون كه فوت شده رو ديگه ... ميگه : كسي فوت نشده . ميگم : آخه لباستون سياه بود ، فكر كردم خداي نكرده كسي فوت كرده . چند لحظه مثل وزغ منو نگاه ميكنه و بعد نامه رو از يارو ميگيره و بازش ميكنه و شروع ميكنه به خوندن . ولي انگار يكي دو خط بيشتر نيست ؛ زود خوندنش تموم ميشه . رو ميكنه بهم ميگه : جوون ، چرا اينقدر خودتو معطّل كردي ؟ آيا 200 گرم پودر ماشين لباسشوئي ارزش اينقدر علّافي رو داشت ؟ ميگم : عيب نداره حاج آقا ، من دارم براي خودم خاطره سازي ميكنم . پاسپورتمو ميگيرم و از فرودگاه ميزنم بيرون . به به ، چه بوي گند باحالي ... جاتون خالي .
+
نوشته شده در Thu 5 Jun 2008

+
نوشته شده در Wed 28 May 2008

سلام ، خداحافظ چیزی تازه اگر یافتید بر این دو اضافه کنید تا بل ، باز شود این در گم شده بر دیوار
+
نوشته شده در Sun 25 May 2008

از دريچهء دو لِنگت
2 انگشت راهست ؛ ( فقط 2 انگشت )
و بُز ، آه
چه داناتر از توست
* * *

اي متروك ، اي پَرت
آنگاه كه سخن ميگويي ؛ سوسك
و آنگاه كه خاموشي ؛ خُرناس
با من از تنهائيت بگو
![]()
+
نوشته شده در Sat 24 May 2008

+
نوشته شده در Fri 23 May 2008

اگه کسی دعوتنامه بالاترین میخواد بگه تا براش بفرستم . بعدآ نوشت : براي كسايي كه خواسته بودن فرستادم . كسي ديگه درخواست نده . بالاترين هم ريده شد توش . بوي گُه گرفت ، با اومدن يه گُه .
+
نوشته شده در Thu 22 May 2008

کسانی بودند ناب . کسانی بودند که ته دلشان هم معلوم بود . کسانی بودند بدون دست انداز . کسانی بودند که نه معصوم ، بلکه صادق بودند . کسانی بودند که از ما بودند ، ولی مثل ما نبودند . که اگر بودند الان ما هم نبودیم . کسانی بودند با شیشهء عرق ، با شلوارهای لوله تفنگی ، با موهای هیپی و نوارهای مایکل جکسون . کسانی بودند اهل کتانی کانورز و ریبوک . کسانی بودند اهل مهمانی و کمیته برو . کسانی بودند فراری از مدرسه و دانشگاه . کسانی بودند اهل سینما ، اهل فیلمهای چارستون هیوستون و جودان بیکر . کسانی بودند که ... کسانی بودند که از ثارالله و جندالله و کمیته و منکرات و حارس و .. نمیترسیدند . مثل من و تو فراری نبودند . ایستادند تا ما شیشه های جینجنر اِل و تکیلا گُلد سر بکشیم و به ریش دنیا بخندیم . مُردند تا ما انتخاب کنیم رنگ شلوار جین و تیشرت را . همانانی که خدای خود را به نامشان میشناسیم : ربّ الشهداء و الصّدیقین . ( داداش ُ این حرفارو میخونی ؟ داداش ، میبینی برای چه خاکی جون دادی ؟ میدونی برای کیا جون دادی ؟ داداش میبینی سر پدر و مادرت چه بلائی آوردن ؟ داداش ، دلم برات تنگه . داداش دلم تنگه ) سالروز آزادی خرمشهر از دست عربهای مادر قحبه مبارک ![]()
+
نوشته شده در Thu 22 May 2008

يكي برام نوشته : وبلاگت چرا اينجوريه ؟ بعد از چند وقت كه اومدم اصلآ نشناختم ..
بقول زنده ياد عمران صلاحي :
بلبلی را ديدند که قارقار می کند و کلاغی را ديدند که چَه چَه می زند .
پرسيدند : چرا صداهايتان را با هم عوض کرده ايد ؟
گفتند: ما داريم آشنازدايی می کنيم ..
+
نوشته شده در Thu 22 May 2008

+
نوشته شده در Thu 22 May 2008

تاریخ میگه که ما ایرانیها هیچوقت هیچّیمون مثل آدمیزاد نبوده و نیست و نخواهد شد . اصلآ حواسم به فردا ( امروز شما ) نبود تا وبلاگ آقای ابطحی رو دیدیم . یادم افتاد که ۱۱ سال از اون اتّفاق کذایی میگذره . اونموقع جوون بودیم و نسبتآ کلّه خر . اونموقع بین بچّه های دانشکده پیچیده بود که اگه ناطق رئیس جمهور بشه مادر ملّت رو فلان میکنه و ماتحت سالم باقی نمیذاره و الباقی قضایا . روز انتخابات ( یا همون دوّم خرداد ) که رسید یه چیز عجیبی تو ملّت دیده میشد که انگار برای تغییر رژیم رفراندوم گذاشته شده . احتیاجی به پند و موعظه نبود . همه وظیفهء خودشون رو میدونستن . باورتون نمیشه ، ولی حتّی بابای من ( که شعورش همپایهء یه بز مادّه هم نیست ) با من اومد و رأی داد . اون نمیدونست که به کی داره رأی میده ، فقط میدونست که به ناطق نوری رأی نمیده . فقط میخواست که خفقان زمان ساواک برنگرده . فقط میخواست که وضع بهتر بشه . خلاصه که بابای من نمونهء خوبی از عامّهء مردم بود . به من میگفت : حالا این یارو کی هست که تو داری اسمشو مینویسی ؟ میگفتم : کاریت نباشه . آدم باحالیه . موسیقی رو آزاد کرده و از این حرفای معمولی . القصّه ، همون شد که خاتمی سیب زمینی صفت شد رئیس جمهور . و دیدیم که چی شد . کار به جایی رسید که بعضی وقتا آدم دلش به حالش میسوخت . وقتی میدیدیم که زورش به خیلیا نمیرسه میخواستیم براش گریه کنیم .. حالا که سنّم بالاتر رفته و تقریبآ از بیرون دارم به اوضاع و بساط ایران نیگا میکنم میفهمم که همهء اینها یه بازی بوده برای سرکار گذاشتن مردم و پر کردن جیب خودشون . همه از یه قُماشن . کرواتی و معمّم . زورگیر و کتک خور . همگی به جای خودش نقششون رو بازی میکنن . یه روز آدمکش میشن و یه روز دیگه قهوهء قجر ( شما بخونین کاسهء واجبی ) رو سر میکشن و مقتول میشن . آخر کار هم هیچ چیز نیست . نه هیچ کس محاکمه میشه و نه قراره ابولفضل عبّاس کسی رو هُل بده زیر ۱۸ چرخ و نه قراره کسی داغ دل بزنه . فقط قراره حساب بانکی ها پُر بشه و چندتا خونوادهء مستضعف ، نسل اندر نسل بخورن و بکنن و بگردن . اونوقت من هستم و تو هستی و امثال شمسی پهلوون و غلوم حسین و یه ضامندار کار زنجون . بشین و برنامه بریز که چجوری ایندفعه کاری کنیم کارستون .
+
نوشته شده در Wed 21 May 2008

آنکه تو را میجوید با خود گفتگو کن اون آقا سیبیلوئه رفته ، یه سیبیلتر از اون اومده : هو و انتز تو لیو فُر اِور .. هو و انتز تو لیو فُر اِور ...
در جست و جوی خویش است
هر آنکه از تو سخن میگوید
از خالیهای درون خود سخن میگوید
همچون چشمهای ،
رود ادامهء راه توست
+
نوشته شده در Wed 21 May 2008

هنوزم نشستم همينجا ، يه ماهه نشستم همينجا ، تو همين ( ب - ت ) يمارستان . از اون اتاق هنوز صدا مياد . يه مرد سيبيلو داره ميخونه : نوبت ما كه ميرسه ابريشم آتيش ميگيره ستاره وارونه ميشه ، فوّاره بازيش ميگيره نوبت ما كه ميرسه ، تنهائي هم نوبتيه ساده شدن بيخوديه ، عاشقي بي حرمتيه ساعت تو كوك منه ، وقتي كه ضربه ميزنه ساعت گل چنده مگه كه وقت پرپر شدنه تيرهء خوشبختي ما به دست هر بي سر و پا خندهء تو سياه ميشه از سايهء گلايه ها سهممونو پس ميگيريم همين روزا ، همين روزا سكوت سردو ميشكنيم ، به زور ساز خوش صدا يكي داره دلنگ دلنگ تو گوشم وز وز ميكنه : « چشمها را بايد شست » اون يكي ميگه : « افاضات نميفرماييد ؟ » يكي دیگه ميگه : « چرا به ما سر نمیزنی ؟ ولی يكي تو كامنتا نوشته : « لايف ايز تو شُرت » به زور پاميشم ؛ ميرم چشمامو ميشورم . حالم بهتر نميشه . ميشينم افاضات ميكنم ؛ بازم بهتر نميشم . به اون یک هم سرمیزنم و .. آخر سر دست ميكنم تو شُرتم ، راست ميگه بابا . زندگي تو شُرته .
+
نوشته شده در Wed 21 May 2008
