تبليغاتX
خشتــــــی دیگـــــر در دیـــــــــــوار



خوبه كه نيستي ، وگرنه بايد اين همه بستني رو باهات شريك ميشدم .



+ نوشته شده در Mon 8 Jun 2009



قانون طبيعته : هميشه بدتر از اينم ميشه



+ نوشته شده در Sun 7 Jun 2009



دستور : در اين دنيا فقط يك نفر مكمّل شماست .




رونوشت : تمام جنــــــده هـاي هموطن .



+ نوشته شده در Fri 5 Jun 2009

 

 

صحبت از خيلي سال پيش هاست . قبل از اينكه تيرخلاص بدانم چيست و قزل حصـــآر كجاست . قبل از اينكه فرق تخت جمشيد را با طالقاني بدانم . و قبل از اينكه وليعـهد و شـهياد بشوند وليعصر و آزادي .

هر روز غروب از كوچه صداي شعار زنده باد و مُرده باد مي آمد و من هم با شعارهاي كوچه همرنگ ميشدم و دشمن فرضي ام را كه ظاهرآ پشت درخت انجير وسط حياط قايم شده بود را مي پاييدم و منتظر اوّلين و آخرين اشتباهش مي ماندم تا با همان هفت تير پلاستيكي كوچك دخلش را بياورم .

بعد از اينكه دشمن ملعون را به درك واصل ميكردم ميرفتم و مي نشستم پاي حرفهاي پدر و مادر . مادر هميشه دلسوزي ميكرد برايمان . هم براي پدر و هم براي ما . به پدر ميگفت : « تو قاطي اين احمقا نشي ها ، اگه ديدي جائي شلوغه راهتو كج كن و از يه كوچه ديگه برو » . من كه نمي فهميدم « راهتو كج كن » يعني چه . تا اينكه يك شب پدر به خانه آمد . با صورتي غرقه در خون . مادر شيون ميكرد و پدر هم لبخندي بر لب داشت كه مرا هم به خنده مي انداخت . مانده بودم بين خنديدن و گريه كردن و آخر سر هم در همان عالم بچّگي خنده ام بر گريه غلبه كرد و همراه با پدر خنديدم . پدر ميگفت : « گاردي ها ، سر ميدون ژاله زحمتم رو كشيدن . راه فرار نداشتم » . تازه همان شب بود كه من فهميدم « راه كج كردن » يعني چه .

گذشت و گذشت . ما بزرگتر شديم . بوي سوختن بانك ها و پمپ بنزين ها را استشمام كرديم . قيافهء پولهاي جديد را ديديم . صف مي ايستاديم ، از صبح تا شب را در صف هاي عريض و طويل سپري مي كرديم . صف نانوائي تافتون سه راه ژاله و صف هاي قند و شكر و برنج و سيگار كوپني  چهار راه آبسردار شد برايمان تفريح . حبيب و پژمان و محمود را هم با خود مي برديم تا همگي دور هم بخنديم به ريش زمانه . البته تفريحات ديگري هم داشتيم . بالاترين تفريحمان وقتي بود كه بمبي به نزديكي محل ميخورد و پدر و مادر با چهره اي مغموم بار سفر مي بستند و براي چند صباحي به مسافرتي اجباري ميرفتيم . چه خوب بود كه در تمام اين سفرها ما شاگرد اوّل مدرسهء جديد ميشديم .

آنروزها ما دقيقآ نمي فهميديم وقتي پدر ميگفت : « كفگير خورده ته ديگ ، بيشتر مراعات كنيد » يعني چه . فقط اين را مي فهميديم كه احتمالآ تا چندين و چند روز آينده از 5 زاري سهميهء روزانهء خريد بستني چوبي خبري نيست . يا دقيقآ نمي فهميديم كه چرا مادر عكس برادر را كه به جنگ رفته بود ، هر روز ميبوسد و چرا اينقدر ما را نمي بوسد ؟ ولي چند سال بعد فهميديم كه چرا مادر ما را بيشتر از عكس دائي و حتّي عكس برادر  مي بوسد .

آنروزها ما دقيقآ نمي فهميديم كه چرا پدر اينقدر جلوي ما به « آنها » فحش مي دهد و به مادر هم كه مي گفت :   « جلوي بچّه حرف زشت نزن » هم توجّه نمي كرد . ما دقيقآ نمي فهميديم كه چرا يك روز پدر و مادر لباس سياه پوشيدند و تمام خانم هاي فاميل حسين آقا – همسايه مان - به خانه مان آمدند و خرما و چاي خوردند و رفتند . ما دقيقآ نمي فهميديم كه چرا وقتي پدر و مادر به بابك كه پسر حسين آقا بود مي رسيدند او را نوازش ميكردند و هر شب جمعه او را با ما به پارك شكوفه و خيّام ميبردند و براي ما و او به يك اندازه بستني و فالوده مي خريدند . نمي فهميديم كه آقاي ناظم مدرسه هدف كه هم ناظم ما بود و هم ناظم او ، آنقدر با او بد رفتاري ميكرد و هميشه او را آخرين نفر مدرسه به خانه مي فرستاد . امّا حالا مي فهميم . حالا مي فهميم كه پدر او را كشتند . حالا مي فهميم كه چرا حسين آقا را كشتند . و چرا بابك هميشه با ما به اردو هاي مدرسه نمي آمد . و حالا جواب هايي براي تمام سؤال هاي آن سال ها داريم .

جواني مان ، جواني مان امّا حال و هوايي ديگر داشت . جنگ تمام شده بود و ارتحــال هم با موفقيت پايان يافته بود . ديگر كمتر در صف هاي گوشت و پنير معطّل مي شديم . جا ميزديم و جا مي سپرديم و به هر صورت ممكن خودمان را جا بجا ميكرديم . در تلوزيون ميديم كه فلان سد افتتاح شد و كلنگ فلان پروژه خورده شد . از فلان كشور گندم آورديم و به فلان كشور نفت داديم . فلان موسيقي آزاد شد و فلان بازي حلال . ولي تا مي رفت كه توقع مان بالا برود و بگوييم كه چرا فلان چيز هست و فلان چيز نيست مي شنيديم كه كسي را كشتند ، كسي را گرفتند و كسي را بازخواست كردند . ما ديگر داشت عقلمان مي رسيد . كتاب مي خوانديم و با بزرگان مراوده مي كرديم . تجربه مي اندوختيم و از تجارب بزرگان استفاده مي كرديم . ما ديگر مي دانستيم كه در تاريخ مملكت مان هيچ وقت هيچ حكومتي دوام نداشته . مي دانستيم كه هيچ حكومتي نداشتيم كه رفته باشد و حكومت بهتري بعد از آن ادارهء مملكت را عهده دار شده باشد . ما جوان بوديم ، ولي مي فهميديم . ما هيچ وقت ، حتي در جواني هم نگفتيم كه : « و البتّه وظیفهء هر ایرانی و هر مسلمان است که در تعیین آیندهء خود سهیم باشد و اجازه ندهد که  استعمارگران غرب و شرق دربارهء او و مملکت و آينده اش تصمیم بگیرند ... » .  ما هيچ وقت گول اين پوپولاریسم پوسیده را نخورديم . ما هيچ وقت با جمله هاي زيبا هموطنان خود را فريب نداديم . هموطنان عزيز ... امّا هموطنان عزيز گوئي زاده شدند براي اميدهاي واهي . هموطنان عزيز گوئي دلشان ميخواست و مي خواهد كه بازيچه باشند . هموطنان عزيز گوئي طاس هاي مِنچ هستند . بر صفحه ريخته ميشوند تا مهره اي جلو برود ، مهره اي را بزند و به مأمن گاه خود برسد . در روي صفحه ميرقصند و پيچ و تاب مي خورند تا مهره اي ببرد و مهره اي ببازد .

و امّا امروز ؛ امروز هم صفحه اي چيده شده ، پر زرق و برق تر از قبل . مهره ها ديگر پلاستيكي نيستند . از جنس عاجند و برّاق . آدم را به بازي كردن وسوسه ميكنند . آدم را به طاس منچ بودن وسوسه ميكنند اين مهره هاي رنگين . سفيد ، سبز ، قرمز ، زرد . اينها شده اند رنگ سال ، گوئيا البسه اي هستند در فروشگاههاي متروك ؛ كه به حكم سياست از انباري البسه فروشان به ويترين آورده شدند كه رنگ سال باشند و مقداري سود به جيب كاسبان بازار سياست واريز كنند و چند صباح بعد نه تنها نامي از آنها در بازار سياست ياد نشود ؛ كه حتي پوشيدنشان نشانهء عقب ماندگي اجتماعي باشد .

ولي من خسته شدم از رقصنده بودن . دوست دارم بنشينم گوشه اي و نظاره گر باشم كه اين مهره هاي خوش خط و خال چگونه بدون طاس ، بدون من همديگر را ميزنند ، از همديگر پيشي ميگيرند و چگونه بدون حركت ميخواهند به پايان بازي خود برسند . بنشينم و در دلم بخندم به وهم تحرّك اين مهره هاي رنگارنگ . كه همينان عمري در دل بر من خنديدند و هر كار احمقانه اي را بر من مقدّس كردند و خود از اين تقدّس منفعت شخصي بردند . بنشينم و ببينم پوسيده شدن صفحهء منچ و مهره هاي منچ را .

 

 

+ نوشته شده در Wed 27 May 2009 |