تبليغاتX
خشتــــــی دیگـــــر در دیـــــــــــوار - خوندن اين اراجيف به سنين زير 30 سال عمرآ توصيه نميشود ، بود . است . هست .

 

 

نتونستم . احمقم دیگه . نتونستم .

 

 

 كسي اينجا اين حرفا رو يادشه ؟

 

  

نمیدونم کجا بود که اون لینکو دیدم . ۲ سال بود که میخواستم بهترین

لینکها یا مطالبي رو که دیدم بذارم . مطمئن بودم این لینکها نه مطالب

خودم تو بی بی سی و هزارتا سوراخ دیگس و نه تو لاس خشکه های

bebo و ...

 

زمستون كه ميشد تند تند مشقاي احمقانهء مدرسهء خرابشده رو مينوشتيم و

ميچپيديم زير كُرسي مادر بزرگ . تلوزيون "14 سياه وسفيد مادر بزرگ رو زير كُرسي

 به تلوزيون "21 رنگي خودمون كه باباهه با كلّي منّت خريده بود و غُر و لُند هاي

هميشگي مامان ترجيح ميداديم .

وقتي كه هوا يه نمه رو به تاريكي ميذاشت از ترس اينكه مامان نفرستمون

از نونوايي تافتوني تو خيابون ايران ( سر سقاباشي ، درست روبروي داروخانه )

نون تازه بخريم ؛ خودمونو ميزديم به خواب و جواب جيغاي مامانو نميداديم .

 

شنبه شبا اوشين داشت . خيابونا ميشد عين قبرستون . هيشكي تخم نميكرد

از خونه در بياد ، مبادا 2 دقيقه از سريالو از دست بده . يه شنبه شبا ديدنيها

داشت . خدا خيرش بده جلال مقامي رو ، ايشالله هميشه زنده باشه كه تو اون

همه بدبختي ؛ چند دقيقه اي حواسمونو پرت ميكرد .

دوشنبه شبا ورزش و مردُم داشت . واسه همونم همگي مشالله مشالله ورزشكار

شديم . سه شنبه و چارشنبه و پنج شنبه تلوزيون رسمآ تعطيل بود . يا سخنراني

حضرات عظام رو نشون ميداد ، يا قرآن پخش ميكرد .

جمعه كه ميشد يه حال ديگه داشتيم . صبح ساعت 7 به عشق حليم خوري ميرفتيم

تو بازارچه ، 20 تومن ميداديم و 1 كيلو حليم و 2 تا نون سنگك ميخريديم .ساعت 8 صبح

جمعه با شما شروع ميشد . مهرپرور و نوذري و آذري و عرفانيان و ... يادش به خير .

ساعت 9 صبح برنامه كودك شروع ميشد . ممول و بِلفي و ليلي بيت و ... سر ظهر

خوراكمون ترانه هاي درخواستي راديو كويت بود . داوود شيباني و فرشيد و حميرا و معين

و مهستي گور به گوري ميخوندن . ساعت يك و نيم قصّه ظهر جمعه داشت . فكر كنم سرشار

يا همچين چيزايي قصّه گو بود . ساعت 2 تا 4 دوباره برنامه كودك داشت . ساعت 4 فيلم

سينمايي شروع ميشد . ساعت 6 ميرفتيم بستني فروشي ميدون شهدا ، زير پيچكاي

پُر پُشت مينشستيم و حال ميكرديم . بعضي وقتام ميرفتم از بستني فروشي اكبر مشتي

يه كاسه فالوده واسه خودم و 2 كيلو بستني واسه بقيه ميخريدم . از همون بچّگي بستني

سنّتي دوست نداشتم .

ساعت 7 تفسير سياسي هفته نشون ميداد . هموني كه بعدآ خودم براش آهنگ ساختم .

ساعت 9 لبهء تاريكي داشت . با موزيك محشر كلپتون و بازي محشر تر جو دن بيكر .

 

ساعت 10 كه ميشد تازه دلشورهء شنبه گشاده مي افتاد تو دلمون . يواشكي ميرفتيم تو

اتاق اونور حياط و شروع ميكرد مشقاي باقي مونده رو مثل خرچنگ و قورباغه دنبال هم رديف

كردن .

 

بعد ترا ارتش سرّي و از سرزمينهاي شمالي و هانيكو و در برابر باد و .. اومد . براي هم

سنّ و سالاي من هنوزم يه راز مونده . راز كه نه ؛ يه مشكل عديده . اينكه چطور علي

كوچولو و هادي وهدا و كار و انديشه رو به بچّه هامون نشون بديم و بگيم كه بابات ،

مامانت با اينها بزرگ شدن . اينقدر پاي پي اس تري و XBOX و اين كس شعرا نشينين

و ديجيتالي نباشين . چجوري ميشه ؟

 

به هر حال  ... يكي از بهترين مطالبي كه تو اين ۸ -۹ ساله خوندم اين مطلبه .

يكي ديگه هم هست كه فردا پس فردا ميذارم . چون هيچ سنخيّتي با مطلب بالا نداره .

يه چيز ديگه هم ، ببخشيد ؛ دو تا چيز ديگه هم بگم و برم : يكي اينكه اراجيفي كه

خوندين اوّلين نوشته ايه كه با صداي خودِ حقيقيم نوشتم . دوّميشم ... دوّميشم

يادم رف   به خدا مخه گوزيده . حالا اگه بعدآ يادم افتاد ميگم

 

 

+ نوشته شده در Sat 13 Sep 2008